-
خاصیت باران های بی وقفه...
یکشنبه 10 آبان 1394 23:04
هوالغریب... خاصیت باران های بی وقفه خوب است... گاهی وقت ها یک جوری باران می آید که انگار داری جان می دهی از دلتنگی... گاهی وقت ها یک جوری باران می آید که تو حتی ماشین را گوشه ی خیابان پارک می کنی و پیاده می زنی به دل ِ خیابان! گاهی وقت ها یک جوری باران می آید که تمام عمرت با تمام خاطراتت جلوی چشمانت رژه می رود... گاهی...
-
سنگ صبور کوشولوم هفت ساله شدی!
چهارشنبه 29 مهر 1394 01:11
هوالغریب... دیدی داشت فراموشم میشد؟! امروز از خوده صب وقتی اون بالای لیست حضور غیاب نوشتم 28 مهر فهمیدم اومده... تولد وبم... وب کوچولوم... هفت ساله شده و ما هفت ساله باهمیم! از وقتی اومدم خونه سرگرم کارام و ترجمه هام بودم تا الان...با وجود تموم خستگیم خوابم نمیبره! الان رسیدم بیام پیش وبم تا بهش بگم تولدت مبارک...
-
خداروشکر محرمتو دیدم دوباره آقاجون
جمعه 24 مهر 1394 20:17
هوالغریب... محرم آمد... چقدر دلم برایش تنگ شده بود... چقدر دلم هوایش را کرده بود...چقدر دلم بهانه دارد برای باریدن... سلام بر آنکس که کشته ی اشک هاست... چقدر دلم برایت تنگ است ارباب مهربانم... دلم کنج شش گوشه ات را می خواهد... هر چه گوشه کنارهای دلم را میگردم می بینم تنها همین را میخواهد و بس!! خالی شده ام و پر شده ام...
-
چقدر دلگیرم من این روزها
پنجشنبه 16 مهر 1394 08:34
هوالغریب... عمیق شدن خوب است... زیادی هم خوب است... اما همیشه تاوانی که بابتش می دهی سنگین است... باید یک چیزهایی را این میان قربانی کنی تا عمیق شوی... انگار که این حس ها مث شاخه هایی در هم تنیده در آسمان باشند و تو برای بالا رفتن مجبوری که این شاخه های اضافی را قطع کنی... شاخه هایی که بخشی از زندگی اند!!! نمی دانم...
-
مرد بودن هایم!!!
دوشنبه 16 شهریور 1394 02:33
هوالغریب... چند وقت است که نیستم؟! فکر که می کنم می بینم انگار سال هاست دفن شده ام...دفن شده ام میان تمام این روزها که دارم با همه چیز و همه کس می جنگم و هیچ کس نمی داند چرا این روزها انقد سرسخت شده ام... یک روزهایی در زندگی ام را یادم نمی رود... چند شب پیش بود...در همان عروسی که عروس سرمست بود از رسیدن به مرد زندگی...
-
یک دنیا حرف داشتم!!!
دوشنبه 26 مرداد 1394 11:00
هوالغریب... برای تمام دخترانگی های مرده ام یک دریا حرف داشتم... برای تمام روزهای مرد بودنم یک دریا حرف داشتم... برای تمام ترس هایی که سهم دخترانگی هایم نبود دنیا دنیا حرف داشتم... برای تمام اشک های پنهان شبانه ام یک دنیا حرف داشتم... برای تمام دلقک بازی های پر از دردم یک دنیا اشک داشتم... برای تمام بیستو شش سال زندگی...
-
این حقم نبود!!
دوشنبه 12 مرداد 1394 15:30
هوالغریب.... میشه بغلم کنی؟! یادته دیشب اینو بهت گفتم؟ بغض کردم و ی گوشه آروم نشستم... نشستم و سرم بین زانوهام بود... تو که منو می شناسی... می دونی هر وقت اینجوری بشینم ینی اوضاع خرابه...نمی دونم چن ساعت ولی ساعت ها این مدلی نشستم و بات حرف زدم خدا...نصفه شب شده بود که بالاخره خوابم برد... خدایا میشه بغلم کنی؟! این...
-
دلم هیچ چیز نمی خواهد!!!
پنجشنبه 1 مرداد 1394 18:34
هوالغریب... دلم نخواستن می خواهد... اصلا دیگر هر چه که فکر می کنم به هیچ نتیجه ای نمی رسم... به هیچ نتیجه ای!!! به نخواستن رسیده ام... به بی تفاوتی محض... دیگر هیچ احساسی در دلم جای ندارد و من مرده ترین ماهی ِ دنیایم!!! دلم دیگر هیچ نمی خواهد... دیگر حتی ماهی های اتاقم را هم دوست ندارم و گذاشتمشان برای فروش... می...
-
تو بالاتر از قله های زمینی!!!
پنجشنبه 25 تیر 1394 18:48
هوالغریب.... همیشه آخرین لحظه ها تلخ اند... لحظه های دل کندن و خدا حافظی همیشه تلخ است... جنسش هم فرقی ندارد... فقط عمق آن فرق دارد... از خداحافظی آن روز در دل آن خیابان شلوغ بگیر که حتی جرئت نکنی آخرین نگاه را روانه ی چشم هاش کنی و هر بار یاداوری اش محال است تو را به اشک نشناند تا خداحافظی با ماه خدا... تنها عمق...
-
خودت را می خواهم خدایم!
یکشنبه 14 تیر 1394 18:47
هوالغریب... خدای خوب ِ من... نه آنقدر خوبم که بدانم بنده ی محبوب ِ توام و نه آنقدر بد که رهایم کرده باشی به امان ِ خودت... مانده ام ... مانده ام بین حالی که گاهی رها ترینم می کند و گاهی در بند ترین!!! نمی دانم خدایم... هنوز بی نهایت کوچکم!!! کوچکترین و دور ترین فاطمه ی دنیا... اما می دانم که حواست به من هست... گاهی که...
-
خلوت کرده ام با تو!!!
شنبه 13 تیر 1394 17:34
هوالغریب... دلم به هوای تو خوش است...تو که این روزها در دل ِ شب ها چه عاشقانه می پرستمت و تمام آرامش ِ محشری که این روزها بر جان ِ خسته ام می ریزی!!! دعاهایم را چهار قضبه می فرستم تا خودت...و خودم آرام می گیرم گوشه ای... از آرامش ِ این روزهایم در تعجبم!!! می دانم که رهایم نمی کنی!!! حتی اگر همه چیز در حال تکرار باشد و...
-
تا به کجا می برد این دل مرا؟!!!
شنبه 6 تیر 1394 23:50
هوالغریب... از تماشای یک پرنده سرمست میشوم و به تو پل میزنم!!! به تو میرسم حتی اگر مدت ها باشد که دیگر پلی در کار نباشد ... و سکوت به احترام تمام دردهای خفته در این چند خط !!!! + تا به کجا می برد این دل مرا سوی فنا می برد این دل مرا ( دشت جنون *** علی زند وکیلی)
-
فقط مرا دعا کن
جمعه 5 تیر 1394 15:47
هوالغریب... خدای من آنقدر نام ِ غریبت را بالای تمام نوشته هایم نوشتم که ... فقط تو را دارم... خدای من...سنگ صبور ازلی من... این روزها مدام لب هایم زمزمه می کند... خودت می دانی چه می گویم با تو ... این روزها دلم دعا می خواهد...دعایی که ... + کجا کجا صدا کنم رسد صدای ما خدا خدا فقط به تو رسد دعای ما مرا صدا کن مرا دعا...
-
به تو فکر کردم!!!
جمعه 29 خرداد 1394 12:52
هوالغریب... فکر کرده بودم... به تو !!! به آسمان فکر کرده بودم و تو !!! در میان ِ سردی های محض ِ زندگی ام به تو فکر کرده بودم در میان تمام اشک هایم به خنده های تو فکر کرده بودم در میان تمام بغض هایم به صدای ِ خنده هات فکر کرده بودم در میان تمام این بی بارانی ها به تو فکر کرده بودم!! در میان تمام درد ِ چشمانم به چشمان...
-
من و دریا
یکشنبه 17 خرداد 1394 11:44
هوالغریب... بچه که بودم عاشق شمال رفتن هایمان بودم... اصلا محال بود سالی دو سه بار دریا را نبینم.... محال بود!!! هنوز عکس هایی که از آن وقت هایمان مانده است را می بینم... همه جای شمال را گشته ام... اما پاتوق همیشگی مان خزر شهر بود... ساحلش را بی نهایت دوست داشتم... و آن خانه هایی که همیشه نزدیک ساحل کرایه می کردیم.......
-
نفس کم آورده ام!!!
جمعه 8 خرداد 1394 18:48
هوالغریب... بعضی دلتنگی ها خاص اند... می دانی مثل چه می مانند؟ حکایتشان مثل هوای این روزهاست که پر شده از گردو غبارهایی که هر ساله از عراق مهمانمان میشود... باران می خواهند... بــــــــــــاران... دنیای بی شما هم همین است...و شما باران ِ محض ِ تمام این دلتنگی ها... می شود بیایی آقا جانم؟!!! نفس کم آورده ام... + یا...
-
فرهاد شده ام!!!
شنبه 2 خرداد 1394 19:30
هوالغریب... در دنیا بعضی چیزها حل نمی شوند... قدیم تر ها فکر می کردم تمام مشکلات زندگی حکایت یک نبات را دارد... یا بزرگ و یا کوچک... زمان می برد تا هضم شود و تو لذت ببری از شیرینی هایش... تنها شیرینی برایم معنا داشت!!! اما فراموش کرده بودم که بعضی چیزها از جنس ِ سنگ اند!!!! هضم بشو نیستند!!! هزار سال هم که بگذرد باز...
-
چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه؟!
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 02:30
هوالغریب... دلم زندگی میخواهد... حس ِ اولین قدم های کودک ِ نوپایی را میخواهم که آنقدر قدم هایش را محکم بر میدارد که غبطه میخوری به این همه امید!! هزار بار زمین میخورد ولی بالاخره یاد میگیرد که راه برود!! بِدَوَد و زندگی کند!!! مثل زینب ِ کوجکمان که اولین قدم هایش را تجربه می کند و برای خودش دست می زند... و روز به روز...
-
قدم های ِ آمدنت
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 22:30
هوالغریب... این جاده ها و خواسته ی دلم که دویدن تا راه ِ توست و گل باران تمام ِ قدم هایت و من چه غریبانه و در سکوت ِ محض در اتاقم برایت تمام ِ مسیرها را گل باران کرده ام... می دانستی؟! + تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد خود ِ این خلاصه ی غم های روزگار ِ من است (فاضل نظری)
-
باید کاری کرد!!!
سهشنبه 15 اردیبهشت 1394 15:12
هوالغریب... باید کاری کرد... این روزها آدم بِشو نیستند!!! + تنهایی غم های خودش را دارد...
-
چقدر به اسمت می مانی بانو جان!
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 17:31
هوالغریب... همیشه برایم پر بوده ای از یک دنیا سوال...اصلا این اسم مرا تمام قد می لرزاند! آخر چه طور می شود یک زن به اینجا برسد که تو رسیده ای زینب جان... هنوز هم نمی فهمم یک زن که در نظر این مردمان به حساب نمی آید چه طور می شود این گونه کربلا را کربلا کُند و تمام قد بیاستد و بگوید که هیچ چیز جز زیبایی ندیدم!! هنوز هم...
-
کسی که دلش نوشتن می خواهد!!!
جمعه 11 اردیبهشت 1394 00:02
هوالغریب.... دلم نوشتن می خواهد و یک دنیا تو.. . دلم نوشتن می خواهد و یک دنیا حرف های ِ نگفته ... دلم نوشتن می خواهد و تمام حرف هایی که آن ها را بین بغض های گاه و بیگاهم قورت می دهم... دلم نوشتن می خواهد... نوشتن از تمام ِ اشک های یواشکی ام پشت عینک ِ دودی ام... نوشتن از تمام ِ اشک هایی که یواشکی در تاکسی ریخته می...
-
گوی ِ زندگی
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 17:23
هوالغریب... عروسک بود مثل قصه ها برای خودش می چرخید و می چرخید لباسش سفید بود و بلند با موهای قهوه ای...و دسته گلی در دست... می چرخید... تنها برای خودش می چرخید و با صدای محشرش آرام می کرد دخترک را... + گوی زندگی هر کس یک جور است دلم می گیرد در این قفس تنگ دلم پرواز می خواهد پرواز
-
دنیای ِ بدون ِ اسم ِ من...
پنجشنبه 27 فروردین 1394 17:53
هوالغریب... عید همین امسال بود... و تنها برنامه ای که از تلوزیون می دیدم مثل هر سال کلاه قرمزی بود... همان شخصیتی که بچگی هایم با آن گذشته بود... یادم است کلاه قرمزی و پسر خاله اکران سینماها بود و من چقدر با دو برادرم به پدر و مادرم گفتیم تا ما را بردند و من انگار صاحب ِ تمام دنیا شده بودم که داشتم در سینما کلاه قرمزی...
-
دلم بهانه دارد...
دوشنبه 24 فروردین 1394 16:11
هوالغریب... بهار آمده است و من حس می کنم این بهار با من خیلی کار دارد... صدایت دارد می آید... اما خودت کجایی بهار جان؟! بچه که بودم عشق ِ زندگی ام روز اول عید بود و رفتن به خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ... و عیدی گرفتن ها... و دوچرخه سواری های من ... بچه که بودم بهار که می آمد درس و مدرسه را بیخیال میشدم و بعد از تمام ِ...
-
چقد دلم فصل ِ بهارو دوس داشت!!!
شنبه 8 فروردین 1394 16:35
هوالغریب... نفس که میکشی کل ریه ها زنده میشوند... نفس که میکشی بهار را با تمام وجود حس می کنی... حتی اگر هوا سرد شود.... دارد گولمان میزند ... الکی خودش را به سرما زده است... وگرنه بهار است... حالا بگذار ادای زمستان را در بیاورد... تو بهاری! بهاری که نمی دانم چرا شبییه همه چیز شده ای جز خودت... خودت باش بهار جان!!...
-
جان ِ جوانی هایم!!!
پنجشنبه 6 فروردین 1394 16:01
هوالغریب... شاید حرف هایم برای یک شروع خوب نباشد...برای سالی که از بهارش اینگونه است... شاید خوب نباشد که بگویم اولین ساعت های سال ِ جدید چگونه گذشت... شاید خوب نباشد ... اصلا شاید خوب باشد این روزها حرف نزنم...تنها نگاه کنم... به عکس ها... من با این عکس ها خاطره ها دارم... از عکس حرم ِ ارباب که بالای تختم است بگیر تا...
-
آخرین انتظار سال 93!
جمعه 29 اسفند 1393 11:40
هوالغریب... آمده ام...در واپسین ثانیه ها آمده ام... آمده ام... سلام مولای ستاره پوشم... سلام مهدی جان سلام آقای باران امروز از نیمه های شب باران آمد... به یاد کتاب دبستانم افتادم... باران آمد ولی آن مرد در باران نیامد... نیامدی مهدی جانم... نیامدی آقای من... در این لحظه ها و ساعت های اخر ِ امسال من هستم و یک باران ِ...
-
مرزها باریک ترین اند!!!
دوشنبه 25 اسفند 1393 09:22
هوالغریب.... فاصله ها کم اند!! اصلا چه کسی گفته است فاصله ها زیاد است؟! مرزها باریک اند...ما آدم ها گنده اش کرده ایم... برای من مرزها باریک اند... من با چشمانم دیده ام که مرزها باریک اند... مثل همان روز...که دخترکی که هم سن من بود با نهایت عشق داشت نخود ِ سه ماهه اش را در ال سی دی می دید و من صدای قلبش را می شنیدم و...
-
امروز برف آمد!!!
سهشنبه 19 اسفند 1393 21:50
هوالغریب... در گریه سوختن میدانی چیست؟! پلک های باد کرده و بی خواب میدانی چیست؟! چشمان یخ زده میدانی چیست؟! صورت ِ یخ زده میدانی چیست؟! راه رفتن و راه رفتن میدانی چیست؟ زدن به دل ِ خیابان ها و خیس شدن در زیر آخرین تلاش های این زمستان بی بخار میدانی چیست؟! زمستان در آخرین روزهایش تصمیم گرفت خودی نشان بدهد... امروز برف...