-
پناه بی پناهان
دوشنبه 27 اسفند 1403 09:33
هوالغریب... امروز آخرین روز کاری من در سال 1403 هست. کار جدیدم رو دوست دارم. دو ماه و نیم میشه که اومدم اینجا. محیط خیلی علمی و خوبی داره. آدم های خوبی هم داره. تا اینجا همه چیز که نه ولی خب خداروشکر خوب بوده و بهتر میشه ان شالله... خدایا میدونی که من با چه ترسی شروعش کردم. با چه حالی شروعش کردم... ازت برکت میخوام....
-
برای سنگ صبورم
پنجشنبه 11 بهمن 1403 10:17
هوالغریب... می نویسم برای سنگ صبور همیشگی ام... هرچند که دستانم خو کرده اند به کاغذ و قلم و من حس نوشتن با قلم را به دنیا نمی دهم... دستانم انگار زاده شده اند برای نوشتن با قلم و من اگر روزی را در دفترم برایت ننویسم آن روزم شب نمی شود... اما اینجا هم برایم مقدس است و اینجا هم برایم حکم خانه ی دوم را دارد... خانه ی اول...
-
باز هم برای ماه
پنجشنبه 25 مرداد 1403 17:54
هوالغریب... . ماهی فقط به عشق دیدن ماه امده بود… ماهی هنوز هم گوشه ی دلش جایی برای ماه دارد… ماه در دل ماهی هک شده است… ماهی بود و ماه و اتوبان های پایتخت… همان شهری که تنهایی های ماهی را خیلی دیده بود.. تمام اتوبان هایی که اشک های پنهانی ماهی را دیده بودند... و تونل توحیدی که دادهای ماهی را شنیده بود.. همان شهری که...
-
برای ماه…
جمعه 22 تیر 1403 09:04
هوالغریب… ماهی سرگردان بود… بی قرار بود و خسته… بی پناه بود و حیران… دور خودش می چرخید… ماهی حتی یادش رفته بود که ماه اگر در آب بیفتد حال ماهی خوب می شود… سال ها بود که ماه دیگر در آب نمی افتاد و ماهی حتی تصویر خودش و ماه را فراموش کرده بود… اما خدا آن بالا دلش برای ماهی اش سوخته بود … چون شاهد بی قراری هایش بود… شاهد...
-
دلتنگی
یکشنبه 27 فروردین 1402 12:54
هوالغریب.... امروز داشتم به این فکر میکردم که آدم توی زندگی گاهی چقدر تنهایی بهش خودشو نشون میده... آدم از وقتی که از بند ناف مادرش جدا میشه تنها میشه و تو این تنهایی هیج شکی نیست. اما الان حرفم چیز دیگه ای هست. آدم بعضی روزا فقط دل نازک میشه! دل نازک. بعضی روزا تنهایی و غم میاد قشنگ روبه روت میشینه و زل میزنه توی...
-
دلخوشی کوچیک!
شنبه 6 اسفند 1401 14:35
هوالغریب... نمی دونم از کجا باید بگم و از کجا بنویسم. اصلا کسی دیگه اینجا میاد یا نه.. ولی خب قصد کردم که بیام و بنویسم. فقط واسه ایتکه دل خودم آروم بشه. حتی با گوشی میام و می نویسم. این سال ها پخته شدن رو خودم توی خودم حس میکنم. درسته این روزها خیلی تنهام.... درسته و من قبول دارم. ولی اونقدر پخته شدم که حاضر نشم اونو...
-
نبود یک چیزی به اسم خواهر!
یکشنبه 9 آذر 1399 23:05
هوالغریب... خیلی وقتا هوس می کنم حرف بزنم. از دغدغه هام بگم. ولی این روزا هیچ جای امنی ندارم برای راحت حرف زدن. برای اینکه خوده خودم باشم. تقریبا هیچ جایی راحت نیستم... جز همینجا. حتی توی اینستاگرام. به هزار دلیل. یکیش اینکه هر کس از حرفات ی برداشتی میکنه. هر کس اونو به خودش میگیره و از همه مهم تر کافیه یکم مطلبی که...
-
برای تو...
دوشنبه 12 آبان 1399 11:00
هوالغریب.... باید بنویسم! چیزی سراسیمه مرا از بستر خاموشیام بیدار کرده و به نوشتن اجبارم میکند... واژهها سرازیر شدهاند از خواب به بیداریام... من خواب تو را دیدهام؟! نمیدانم... واژه ها راه نفسام را بستهاند... پر از حرفهای گفته و نگفتهام... یک نفر یقهام را گرفته و تا تمام بغضهایم را روی کاغذ نبیند رهایم...
-
دلتنگی
شنبه 30 شهریور 1398 03:26
هوالغریب.... دلم تنگ شده... باید بنویسم... فاطمه بدون اینجاو سنگ صبور هیچ چیزی نیست!
-
ده ساله شدنت مبارکم باشه...
یکشنبه 6 آبان 1397 11:35
هوالغریب... تولد تو رو هیچ وقت یادم نمیره... ده ساله شدنت مبارکم باشه سنگ صبور قشنگم... 28 مهر همیشه برای من یعنی سنگ صبور کوچولوم... اومدم تا بهت تبریک بگم هرچند دیر...
-
چرت و پرت گویی!
شنبه 2 تیر 1397 13:02
هوالغریب... دیگه حتی قدرت نوشتن رو هم از دست دادم! دیگه حتی نمی تونم بنویسم... دلم برای اون روزگاری که می تونستم تک تک حرفام رو بنویسم تنگ شده... میدونی خیلی خوبه که بتونی بنویسی... ولی ازون بدتر اینکه که حتی نتونی بنویسی... ی تار موی سنگ صبورم رو با هزارتا تکنولوژی جدیدی که اومده عوض نمی کنم ولی کاش هنوزم میتونستم...
-
بیست و نه سالگی!
شنبه 16 دی 1396 14:27
هوالغریب... دی ماه منم رسید و من حتی روز تولدم به وبم سر هم نزدم...باورت میشه؟ چقدر همه چی عوض شده... نمی دونم این همه عوض شدن یعنی چی... نمی دونم... اصلا ازین روزها سر در نمیارم... روزهایی که دارم به سی سالگیم می رسم... باورت میشه؟ یک سال تا سی سالگی فرصت دارم... به مامانم گفتم تا سی سالگی پیشت می مونم و بعد از سی...
-
کاکرو
شنبه 11 آذر 1396 00:59
هوالغریب.... داشتم مرور میکردم... نمیدونم دنبال چی ام... رسیدم به یکی از مطالبم...نوشته بودم بودنت منو کاکرو کرده بود... وقتی خوندمش بلند بلند گریه کردم... جوری که یهو مامانم با ترس اومد تو اتاقم گفت چی شده... طفلک از خواب پریده بود... ولی بلند بلند گریه کردم... دلم سوخت... دلم سوخت که از 26 فروردین که این حرفو زدم تا...
-
هیچی از هیچ کس بعید نیست...
سهشنبه 7 آذر 1396 01:19
هوالغریب... نه می تونم ازین احساس رها شم تا تو تنها شی نه اون اندازه دل دارم ببینم با کسی باشی... بالاخره ی شبی اومد که بتونم بیام سراغت... نه اینکه شبای دیگه نشه بیام...چرا میشه..ولی انقدر کار دارم که راستش خودمم نمی دونم دارم چه بلایی سر خودم میارم... دیشب رکورد زدم... 48 ساعت بیداری پشت هم... دو شب پشت سرهم که بدون...
-
سنگ صبور کوچولوم
شنبه 29 مهر 1396 16:42
هوالغریب... نه سال که سهله اگه نود سالم بگذره ... فقط و فقط اینجا خونه ی اول و آخر دل منه... به نود سال که نمی رسه ولی اینجا تا همیشه خونه ی دل منه... حتی اگه دیر به دیر بیام... حتی اگه انقدر درگیر باشم که نتونم مثل قبل بنویسم...حتی اگه انقدر غرق روزمرگی ها شده باشم که خودمم خودم رو نشناسم...حتی اگر انقدر اتفاق افتاده...
-
حرف های ناپیدا
سهشنبه 28 شهریور 1396 10:08
هوالغریب.... . بعد یه مدت که بیخیال همه چی بودی بعد یه مدت که خودتو زده بودی به اون راه که دیگه چیزی برات مهم نیست،بعد یه مدت که به ظاهر بیتفاوت شدی نسبت به همه چی، بعد یه مدت که خودتو گم و گور کردی تا یه نفر سراغتو بگیره ولی هیچکسی حتی تورو یادشم نیاورده... بعد یه مدت که فکر میکردی همه چی عوض میشه و عوض نشد بعد یه...
-
خدایا
یکشنبه 5 شهریور 1396 10:56
هوالغریب.... خدای خوبم... این روزها می دانم که حواست به من هست... ولی بیشتر مراقبم باش... این روزها دل خوشم به خودت... + نه که حرف نداشته باشم...نه نه که وقت نداشته باشم... نه نیم ساعت وقت داشتم و میشد بنویسم هر آنچه که می خواهم... اما سکوت کردم... این روزها سرشار از سکوت شده ام... سکوت می کنم و سرم گرم شده است به...
-
حرف های بی سر و ته...
پنجشنبه 12 مرداد 1396 12:47
هوالغریب... یک وقت هایی یک چیزهایی هرگز درست نمی شود... هرگز... و تلاش تو برای درست کردنشان بیهوده ترین تلاش دنیاست... یک وقت هایی یک احساس هایی دیگر ترمیم نمی شود... و یک وقت هایی یک حرف هایی تا لحظه ی مرگ هم فراموشت نمی شود... اصلا یک وقت هایی در زندگی است که تو عجیب بزرگ می شوی... و یاد می گیری که در زندگی تنها...
-
مدار بی قراری
چهارشنبه 28 تیر 1396 11:58
هوالغریب... یک وقت هایی یک آهنگ هایی عجیب به دلت می نشیند...این روزها دیگر فرصت آهنگ گوش کردن هم ندارم و آهنگ گوش کردن هایم فقط برای وقت هایی است که در ماشین هستم... فلشم را تازه آهنگ ریخته بودم... در میان حجم آهنگ هایی که برایم ریخته بود یک آهنگ عجیب به دلم نشست... بعضی وقت ها بعضی آهنگ ها عجیب به دلت می نشیند با...
-
دندان درد
یکشنبه 11 تیر 1396 10:25
هوالغریب... این روزها در خیابان های پایتخت چه غریبانه راه میروم... این روزها در خیابان های شهرم راه که می روم خودم دلم به حال خودم میسوزد... این روزها که هر لحظه اش در گوشه ای ازین شهرم دلم برای خودم میسوزد...ولی نمی گذارم کسی بفهمد و دلش برایم بسوزد!!! انقدر سفت و محکم شده ام که هر کسی مرا ببیند با خودش می گوید: این...
-
بی ارتباط ترین حرف های دنیا!
پنجشنبه 1 تیر 1396 11:33
هو الغریب... یوقت هایی بیشتر از همیشه می فهمم چقدر پیر و شکسته شدم این روزا... جوری که وقتی عکس های این روزام رو می بینم دلم بسوزه که حتی با دو ماه پیشم قابل مقایسه نیستم... وقتایی مثل دیروز... که اون آدم محترم زنگ زد... فکر کن تموم کارهای تجزیه داستانشو به بهترین نحو انجام دادم ...جوری که استادش نمره کامل بهش داد......
-
دارم می آیم...
شنبه 23 اردیبهشت 1396 10:37
هوالغریب... اگر این بار قسمتم شود دارم می آیم... به سوی شش گوشه ات ... به سوی شش گوشه ای که بارها و بارها خوابش را دیدم... از همان شبی که در خواب با سر و وضع آشفته به سوی شش گوشه ات دویدم و آنجا آرام گرفتم ذلم برایت رفت...و حالا که هیچ چیزی برایم نمانده است می خوام بیایم.. حالا که دلم ار همه کس سیر شده است... همین...
-
دلتنگی دارد مرا می کشد!
شنبه 16 اردیبهشت 1396 10:33
هوالغریب... اگر سوگوار دلم نبودم برایت می گفتم که چقذ دلتنگ تو شدن برایم سخت است... و تا چه حد غمگین تر و خسته ترم کرده است... و حتی پیرتر... آخ که کاش می دانستی دلتنگ تو شدن برایم چقدر سخت و جانکاه است... امانم را بریده است این گریه ها... امانم را بریده است این خواب ها... تمام شدم...
-
من کاکرو یوگا بودم!!
شنبه 26 فروردین 1396 10:48
هوالغریب... دیروز داشتم فک می کردم واسه من چی بودی... این مدت بهش فکر می کنم همیشه... داشتم فکر می کردم بودنت منو کاکرو کرده بود.. همون شخصیت کارتون فوتبالیست ها... همون که قوی بود و شوت هاش میخورد به عقاب ها و میفتادن زمین... آره.. بودنت این چند ساله منو کاکرو کرده بود... مث همون وقتا که فوتسال کار می کردم و ضرب شوت...
-
خدای من
شنبه 19 فروردین 1396 16:45
هوالغریب... شدم عین همون اولای وبم... خودمم و خودم... هیچ کس نیست... شاید این سال ها هم نبودن و من تصور می کردم که خیلی ها هستن کنارم... ولی خب ی جایی ی روزی می فهمی خیلی چیزا نباید پیش میومد... و رخ دادنشون فقط گند زده به زندگی... کاش میشد جلوی بعضی چیزا رو گرفت... مثل عوض شدن ها... مثل خیلی چیزهای دیگه... چقدر خوبه...
-
سکوت
شنبه 5 فروردین 1396 15:35
هوالغریب... نود و پنج برای من سخت ترین سالی بود که تا الان تجربه کردم... موقع سال تحویل که من بودم و پشت بوم و تابی که روی پشت بوم و بارونی که بی وقفه میومد گریه کردم ... خیلی هم گریه کردم و نمیدونم این گریه ها قراره تا کی بیاد و من هر بار سخت تر از دفعه ی قبل بشکنم ... به خدا گفتم خدایا اینی که امسال دیدی ته توان من...
-
بوی مرگ
شنبه 14 اسفند 1395 15:27
هوالغریب... چقدر لبریز شده ام.. چقدر تنها شده ام... هیچ گاه در دنیا تا به این اندازه تنها نمانده بودم... تنهایی سخت است... شب را در بیمارستان ها به صبح رساندن سخت است... و تمام اتفاقات این چند ماه اخیر... تنها بودن از تنها شدن سخت تر است... و اشک هایی از سر بی کسی .... از ناله کردن های همیشگی بدم میاد... ولی دلم داره...
-
تمام شدن
دوشنبه 11 بهمن 1395 12:12
هوالغریب... فکر کردن زیادی خوب است و گاهی هم زیادی کشنده... دردها که فشار می آورند و کارد به استخوان می رسد تو ساکت می شوی و در سکوت تمام شدن بدترین نوع تمام شدن است...
-
بیست و هشت ساله شدم!
شنبه 11 دی 1395 11:02
هوالغریب... تولدم اومد و رفت و من حتی سمت سنگ صبورم هم نیومدم... باورت میشه؟ تولدم اومد و رفت و من حتی ی خط هم واسه خودم ننوشتم... اینم باورت میشه؟ چقدر تند اومدی و رفتی... روز تولد آدم غریب ترین روز زندگی هر آدمه... چند سالی میشه که دیگه روز تولدم رو دوست ندارم و روز تولدم وقتی به بیست و هشت سالی که گذشت فکر میکردم ی...
-
ماه من
جمعه 3 دی 1395 17:54
هوالغریب... دی ماه من اومد... ماه من... چقد بی سر و صدا اومدی امسال... چقد نفهمیدم اومدنت رو... این پاییز انقدر درگیر بودم و نبودم که اصلا نفهمیدم روزای پاییز چطور گذشت... اونم روزایی که پاییز ترین پاییز زندگیم بودن... چقدر حس می کنم امسال پر شدم و عمیق... اونقد ساکت و سرد شدم که خودم هم این همه تغییر رو باور نمی...