هوالغریب...
این دنیای گرد شده است محل زندگی ما...
خودمان به این روز دَرَش آوردیم...
خود ما با همین دستان به ظاهر پاکمان...
ما و آدم هایی از جنس ما... هر روز از گوشه ای خبری می رسد که تو با تمام وجود شک می کنی به اشرف مخلوقات بودن آدم ها و در دلت می گویی که آن مرغک کوری که خیلی وقت ها شده است گوشی برای شنیدن حرف های تو از خیلی از آدم ها آدم تر است...لااقل نه کسی را اذیت می کند و نه دلی را می شکند و نه خونی را می ریزد...
و نه مثل امروز و آدم هایش اشک تو را در نمی آورد...بلکه گاهی میشود پناه اشک های تو...اشک هایی که تمام پرهایش را خیس میکند و احساس می کنی با این که تو را نمی بیند اما نگاهت می کند...با همان چشمان بی نور ِ سفید اش...
آری...مرغک کوچکم تو از خیلی از آدم های دنیایمان آدم تری... وقتی نوازشت می کنم آرام می شوی و در دستم می خوابی...وقتی صدایت می کنم به سمت صدایم می دوی و از روی صدایم و قدم هایم من را پیدا می کنی...
و حال من... من و تــــــــــــــــــو...
باز من هستم و دنیایی از حرف برای تو...برای تو که دلم می گوید از من خسته نمی شوی...راست می گوید محبوب من؟!!
...
خسته و تنها بین آدم ها قدم می زنم...قدم می زنم تا شاید چشمان آشنایت را ببینم...
حس زلیخایی را دارم که در تمام شهر می گشت و می گشت به امید دیدن چشمان یوسف اش...
اما خودم را تنها تر از همیشه می بینم و دستانم...
....
دستانی که این روزها خوب یاد گرفته اند که جای خالی دستانت را به رخ من بکشند...
به دستانم نگاهی می اندازم....اما خالیست...
خالی ِ خالی...
و بعد چشمانم را می بندم...
این روزها کارم خیلی اوقات شده است که دراز بکشم روی تختم و قرآن کوچکم را روی قلبم بگذارم و غرق فکر شوم...
و به این فکر می کنم که چقدر سخت است که یک دنیا آدم را هر روز ببینی جز اویی که باید...
و به این انتظار...
به این انتظار...
...
...
چقدر این کلمه ی انتظار این روزها برای من پر از معنا شده است...
انتظار برای تغییر...
و انتظار برای تو...
برای تو...
برای تو که محبوب قلب منی...
قلبی که حتی تپش هایش هم به خاطر توست...

هوالغریب...
سلام بر آقای ستاره پوش دنیای این روزهای ما...
سلام مولای خوبم
این روزها دلم عجیب یادتان می افتد...این روزها بغضی عجیب مهمان لحظه هایم شده...خودتان که شاهد هستید...گاه و بی گاه ناگهان صدایم می لرزد و چشمانم پر از اشک می شود اما نمی بارم...
و این بغض دارد مرا خفه می کند...تا می خواهم ببارم ناگهان جوری میشود که اشک هایم بماند...بماند برای خودم...
این روزها هر شب هر جوری که هست ماه را می بینم...لحظه به لحظه کامل شدنش را می بینم تا به نیمه ی ماه برسد و کامل شود...
کامل شود و این نیمه ی ماه بشود متفاوت ترین نیمه ی ماه قمری در طول سال...
اما امسال راستش را بخواهید در دلم بیشتر از تمام عمرم حرف دارم...امسال که هر روز و هر لحظه اش برای من شده است امتحان...
امتحانی که دارد تمام وجودم را به بازی می گیرد...
وجودی که خسته تر از تمام این 24 سال است... اما زندگی هر لحظه اش امتحان است و گاهی امتحان ها چقدر سخت میشود...
گاهی امتحانت می شود نگاه... گاهی نمی دانی که چرا هیچ چیز عوض نمیشود...نمی دانی که چرا همه چیز عین همیشه است و تو داری زیر بار این همه رخوت و تکرار نابود می شوی...
اما صبر شده است ورد این روزهای زبان تو...
می بینی آقای خوبم...
می بینید که این روزها چه رخوتی تمام وجودم را گرفته است؟ می بینید که چقدر هر روز و هر لحظه چشمانم پر از اشک می شود و خودم را کنترل می کنم...
نمی دانم این اشک ها را دارم برای چه روزی نگه می دارم...
من که روز مبادایی ندارم...
اما راستش دلم روز مبادایی می خواهد و گوشه ی دنجی که تمام این اشک هایی که نمی دانم چرا نمی آیند را با خودم ببرم و تمام بغض های این چند وقت...
دلم لک زده است برای گوشه ی دنجی، مکان مقدسی که کسی کاری به کارم نداشته باشد و با خدایم خلوت کنم...
مثل همان روز و آن حالم در مسجد کوفه...
مسجد کوفه...یکی از جاهایی که فرقی نمی کند مسافر بودنت...تو باید نمازت را کامل بخوانی...و دیگری هم در حرم مهربان ارباب آن هم درست در زیر گنبدش نماز کامل است و راز این کامل بودن ها عجیب دل مرا می لرزاند...
خوب به یاد دارم آن شب را در مسجد کوفه و نماز مغرب و عشایی که آنجا بودیم...
و آن شب در آن گوشه ی مسجد تنها نشسته بودم...
کسی از همراهانم با من نبود...هر کدام در یه گوشه ی مسجد بودیم و من تنها بودم...
از آن فرصت استفاده کرده بودم و آرام آرام زیر لب حرف می زدم با خدایم...و اشک هایم...
خانمی که کنارم نشسته بود شروع کرد به حرف زدن با من...با لحن مهربانی با من حرف می زد...گفت که تمام زمزمه هایم را شنیده...
من لبخندی زدم و گفتم من فکر کردم اینجا دیگر راحتم و کسی حرف هایم را نمی فهمد...اما او گفت که اهل یکی از شهرهای جنوب است که اما سالهاست که در کوفه زندگی می کند...فارسی را با لهجه ی جنوبی شیرینی حرف می زد...
و حال رسیده ام به چنین جایی...دلم یک چنین جای دنجی می خواهد...
گوشه ی دنجی مثل همان شب در مسجد کوفه...
اما انگار این روزهایم قرار بر نباریدن است...
قرار بر بی قراریست...
قرار بر بغض است... قرار بر بی قراری من است در میان تمام بی پناهی هایم که دیگر دارد تمام وجودم را به بازی می گیرد...
و چقدر درد دارد وقتی دوست داشته باشی گریه کنی ولی چشمانت انگار خوب فهمیده اند که قرار بر نباریدن توست...
قرار است حسابی آب دیده شوی...
قرار است آنقدر این لحظه ها ســــــــخت شود تا حسابی تمام وجودت سیقل بخورد...
قرار است تو ذره ذره تمام جوانی ات را بدهی...روزهایی که جوانی در ظاهر ولی دلت...
آخ که بر دلت چقـــــــــــــــــــــــــدر گرد سفیدی نشسته...
مولای من
این فاطمه ی سراپا تقصیر را ببخش...
تنها همین....

*** اللهم عجل لولیک الفرج ***
هوالغریب...
تاب خورده که بشوی همه چیز دست به دست هم می دهد...انگار قانون است ...این که وقتی گرفته ای و دوست داری مثلا ساعت ها بشینی روبه روی آکواریوم ماهی هایت و زل بزنی به آن ها بقیه هم دست به دست هم میدهند تا این حال تو بیشتر تشدید شود...
کافیست کمی حال و حوصله نداشته باشی از زمین و زمان برایت می بارد...کافیست دوست داشته باشی کمی در خودت فرو بروی آن وقت می بینی که اوضاع بیشتر از همیشه بهم میریزد...
صبح دختر خاله ی کوچکم که قبل تر ها هم از او نوشته بودم زنگ زد خانه مان...18 تیر امسال 3 ساله میشود...آن قدر روی من حساس شده است که هر چند روز یک بار زنگ میزند تا باهم حرف بزنیم...
اما امروز حتی حس خندیدن برای او هم نبود...
او که آن قدر شیرین زبانی می کند برایت که محال است به دلت نشیند...
همان فاطمه ای که اگر بچه های دیگر را در فامیل بغل کنم گاهی گریه می کند و می آید پیشم و با بغض می گوید پس من چی؟ و من هم او را محکم بغل می کنم و می گویم جا برای تو هم هست...
و او می خندد و میگوید دوست دارم...
به همین سادگی...
و من می خندم و در دلم به این همه صداقت اش غبطه می خورم...
صداقتی که باعث میشود هر احساسی که دارد بر زبان بیاورد...
مثلا خیلی راحت وقتی من را می بیند به طرفم می دود و دستان کوچک اش را باز می کند و می گوید سلاااام فادمه...
هنوز نمی تواند بگوید فاطمه...می گوید فادمه...
و بعد دستانش را دور گردنم حلقه می کند و کلی با من حرف می زند...گاهی اصلا احساس نمی کنم که تنها سه سال دارد...
به قول خاله ام که می گوید وقتی تو را می بیند من را هم حتی فراموش می کند...
و حال امروز وقتی با ذوق تمام کودکانه اش به من گفت سلااااااااام فادمه ناگهان همه چیز یادم رفت...دوست نداشتم دل بی نهایت پاکش را بشکنم...
کلی با هم حرف زدیم و آخرش هم گفت که زود پیشش بروم...
این را که گفت یادم خودم افتادم و تو...
و اشک از چشمم افتاد...
و به او با گریه قول دادم که زود پیشش بروم...
می بینی تو همه جا با من هستی...اما هیچ گاه نخواستم جای هیچ کس باشی...
تو باید جای خودت باشی...
تنها و تنها جای خودت...
زیرا تو خودت با دستان خودت قد ِ خودت را برایم ساخته ای...
باش...همیشه باش...
جای خودت باش...
زیرا قد ِ تو برایم بی نهایت است محبوب من...

این روزها عجیب در خودم پیچیده ام...هم خودم هم زندگی ام...همه چیز مانند کلاف پیچ در پیچی شده که هر چه تکان می خورم و تقلا می کنم تا گره هایش را باز کنم بدتر گره می خورد و حصار ها برایم تنگ تر می شود...می ترسم ار روزی که این کلاف به گردنم برسد و آن قدر فشار دهد که خفه ام کند....درست مثل کسی که در مردابی افتاده است و دست و پا زدنش بدتر او را به جای نحات دادن به پایین می کشد...
و من هم گیر کرده ام در کلافی مابین زمین و هوا...با هر تلاشم برای رهایی بدتر میان زمین و هوا تاب می خورم...
و با هر تکان دلم عجیب می ریزد و تمام وجودِ خسته ام می لرزد...
خدای من...محبوب ازلی من...
تو تنها و تنها شاهد و ناظر همه چیز بوده ای...خودت می دانی که این طناب در دستان توست...بخواهی نجاتم می دهی و نخواهی هم همین طور پیچ می خورم و با هر تکان بدتر از قبل می شکنم و در خود فرو می روم...کافیست تو بخواهی...
تو که خودت شاهدی این روزهای عجیب سخت تنها ورد زبانم شده وقتی که تو می خواهی که این گونه باشد پس تحمل می کنم...چون تو خدایی و من تنها بنده ی تو...
خدای خوبم...سنگ صبور همیشگی من...
می بینی حتی نام تو را از آن روز نخست بر سر این خانه نوشتم...نوشتم تا که یادم بماند زندگی ام را...
تمام اتفاقاتی که تمام این سال ها تجربه کرده ام...یادم بماند که چه بودم و حال چه شده ام...یادم بماند آن فاطمه ی پر از جنب و جوشی که وقتی هنوز بیست سالش نشده بود آن قدر سرش شلوغ بود و مشغول که حتی اعضای خانواده هم وقت دیدنش را نداشتند...
همه ی اینها باید یادم بماند...باید یادم بماند که آدمِ در جا زدن نیستم...
باید یادم بماند که من چه فاطمه ای هستم...
باید یادم بماند که این روزهای لعنتی که پر از نکرار است را بتوانم تاب بیاورم...
باید یادم بماند ....
باید...
اما این میان عجیب ساکتم...شکایت نمی کنم...زیرا تو را دارم...
و این نیروی عظیم عشق است که حتی تمام این شکنجه ها را نیز برایم قابل تحمل می کند...
دلم می خواهد نگاهت کنم...بدون حرف...
حتی یک کلمه...سکوت محض باشد و تصنیف بی نظیر چشمانت...
همان تصنیفی که از تمام زخمه هایی که با تمام وجودم این روزها بر سه تارم می زنم نیز بی نظیر تر و آهنگین تر است...همان آهنگی که برای من بی نظیر ترین است در بین تمام نت ها...
نُتَش را خودم را نوشتم...باور کن...نُت چشمانت را خودم نوشتم...
تمام اش را خط به خط و میزان به میزان با همین دستانم نوشتم...باورت می شود محبوب ِ من؟!
تمام هفت نت موسیقی...همه ی آن دُ ، ر ِ ، می، فا ،سُل، لا، سی ها حقیر می شوند در برابر نُتی که چشمان بی نظیر تو برایم دارد...
تنها دوست دارم نام زیبایت را با آن م مالکیت بگویم و بعد هم تنها نگاهت کنم...
تو مرا خوب می شناسی...خودت کشفم کردی...
تمام حرف هایم را خوب خواهی خواند...تمام خستگی های فاطمه ات را خواهی دید که تنها و تنها دلیلش برای زنده بودن شده ای...تمام اش را با چشمان بی نظیر ات خواهی دید...
آخ که چقدر من با چشمان پر از راز تو راز ها دارم...
آخ که کاش...
بگذریم...
دستت را به من بده و نگاهم کن...
تنها همین...

هوالغریب...
چند ساعتیست که همه چیز معلوم شده است...همه امیدوار شده ایم به آینده ای که شاید در آن همه چیز خوب شود و همگی خوشحالیم که حق به حق دار رسید...
آقای روحانی عزیز...خوشحالیم که رای من و امثال من شما را به چیزی که حق شما بود در بین دیگران رساند...
تبریک می گویم...
امیدواریم که شما دلسوز باشید و پایبند بمانید به تمام قول هایتان...
اینجا که همگی خوشحال اند و به خیابان ها ریخته اند تا در این شادی خودشان را با شما شریک بدانند...
به امید آینده ای سبز و ارغوانی...

+به حرمت اعتماد مردم خواهش می کنم پایبند بمان و مردانگی به خرج بده در این اوضاع نابسامان
Mr President ...