هوالغریب...
سلام بر آقای جمعه های پر از خستگی و دلتنگی...
سلام بر تنها و تنها مردِ حاضر و زنده در این دنیای پر از نامردی....
راستش نوشتن و حرف زدن گاهی خیلی سخت می شود مخصوصا وقتی به مرز نگاه رسیده باشی...نگاهی سرد و خسته و پر از حرف...
اما وقتی به این فکر می کنی که برای کسی می خواهی حرف بزنی که همه جا از او به خورشید پشت ابر تعبیر شده است دلت آرام می شود که خوب کسی را برای حرف هایت انتخاب کرده ای...
و در دلت خدا را و صاحب امروز را هزاران و هزاران بار شکر می کنی که به تو اجازه داده که برایشان بنویسی...اجازه ای که مدت ها بود منتظر داده شدنش بودی...زیرا با تمام وجود اعتقاد داری که نوشتن برای بزرگان اجازه می خواهد...باید خودشان بخواهند تا دستان ناتوان تو برایشان بنویسد...
و حال تو هستی و یک دنیا دلتنگی و یک دنیا حرف به قدر بیست و چهار سال زندگی ات که می خواهی هر جمعه ای که خودشان مثل امروز به تو اجازه دادند بنویسی...
آخر باید خودشان بخواهند تا نوشته ات همانی شوند که باید...
آقای ستاره پوش...
چقدر این اسم قشنگ است....چقدر این اسم مرا و تمام وجود مرا به لرزه می آورد...
وقتی به شما فکر می کنم از خودم خجالت می کشم...
شرمساری در این دل نوشته ی اول تنها و تنها حرف من است...
آخر می گویند باید امام زمان خود را بشناسی...و من چقدر شما را نشناخته ام و بابت این کوتاهی ام شرمسارم...
راستش وجودتان را آن یک باری که به مسجد سهله آمدم خوب حس کردم...و آن باری که به سرداب شما دعوت شدم...
راستش هیچ گاه با هیچ کس در مورد حسی که آن روز در سرداب شما داشتم حرف نزدم...آن روز را خوب به یاد دارم...با وجود سخت گیری ها برای ورود ایرانی ها به سامرا و نگاه های مردانی که سنگینی نگاه اشان را با تمام وجود حس می کردیم وارد سامرا شدیم و کلا دو ساعت بیشتر نبودیم و خیلی زود ما را بردند....
راستش از سامرا و آن همه نامردی مردمان آنجا و آن همه بی احترامی که به سرداب شما و حرم امام حسن عسکری(ع) شده بود با تمام وجود اشک ریختم...خدا را شکر که آن روز خلوت بود سرداب شما و البته همین خلوت شدن های ناگهانی سامراست که برای ایرانی ها خطر ساز می شود....اما راستش خطری را حس نمی کردم...هیچ خطری...خدا را هم شکر کردم که توانستم تا می توانم نگاه کنم و با اشک هایی بی پایان آن پله ها را پایین بروم تا به سرداب برسم...و تنها و تنها خدا و شما میدانید که چگونه آن پله ها را طی کردم....
چون دوست داشتم برای اولین بار در جایی خلوت کنم با شما...
یادم است تنها فرصت شد دو رکعت نماز بخوانم و بعدش تنها نگاهم به سرداب شما بود و اشک...
تنها وتنها همین...
هیچ حرفی نتوانستم بزنم بابت تمام آن نامردی ها...
تنها و تنها نگاه بودم...
و بعد هم خیلی زود کاروان ما را بردند چون خلوت شدن های ناگهانی سامرا یعنی عین خطر برای شیعه ها...و آن موقع هم ما تنها کاروان آنجا بودیم در میان یک عالمه چشم موجوداتی که تنها نام مردی را به یدک می کشند و نگاهشان عجیب نا پاک بود...
آقای روزهای انتظار...
کاش زودتر بیایید و تمام شود تمام این ظلم ها و نامردی ها...
کاش زودتر بیایید تا دیگر دل هیچ کسی از نامردی کسی نشکند...
کاش بیایید تا که به دنیا ثابت شود مردی و مردانگی یعنی چه...
کاش بیایی...
...
کاش بیایی...
کاش بیایی...
کاش بیایی....
کاش بیایی...
کاش بیایی....

*عکس مربوط میشه به قبل از تخریب سرداب...طاقت گذاشتن عکس های تخریب شده اش رو نداشتم...همون که با چشمام دیدم کافیه...
+تو همون ستاره پوشی که هنوز جمعه هامو گریه بارون می کنه
نگو شاید یه نگاهت نرسم
حتی فکرش منو داغون می کنه...
....
هوالغریب...
دیروز خیلی اتفاقی رفتم سراغ کیفی که زیر تختم است و این کیف پر است از چیزهای ریز و درشتی که هر کدام برای خودشان بودنشان علت دارد...
چشمم خورد به کاغذی لوله شده در گوشه ی کیف...می دانستم چیست...بازش کردم و یک سری روزهایی برایم زنده شد....روزهای خوش دبیرستان و آن شیطنت های عجیب من...از آن جایی که همیشه سر به زیر بودم هیچ کس فکرش را نمی کرد که تمام این شیطنت ها کار من باشد...تنها معلم هایمان می دانستند و تمام بچه های کلاسمان...
آنقدر با معلم هایمان صمیمی بودیم که یکی از آن ها که صدای خوبی داشت برایمان آهنگ های مرضیه را می خواند...هنوز صدایش در گوشم است...یا یکی دیگر از معلم هایمان وقت هایی که درسمان تمام میشد شروع می کرد به ضرب زدن روی میز و یک سری دخترک، رها از همه چیز سرخوشانه میریختند وسط کلاس و تمام توانایی هایشان در رقص را به رخ یکدیگر میکشیدند...هرچند در این مورد من کاملا ساکت بودم...چون هیچ گاه نخواستم که یاد بگیرم تا برقصم...و از همان وقت ها هم همیشه نقش رقص نور را داشتم:دی
و یا در اوقات دیگر من می خواندم و بچه ها می رقصیدند... آن وقت ها آهنگ مورد علاقه بچه ها آن آهنگ کامران هومن بود...همان که می گوید نمره بیست کلاسو نمی خوام:دی
آهنگ درخواستی بچه ها بود...هی می گفتند فاطمه بخونش و من عین کلیپ تصویری اش اولش شروع می کردم به انگلیسی حرف زدن و دو نفر از بچه ها نقش های دیگر را بر عهده می گرفتند و خلاصه کلیپی می شد برای خودش:دی
آن ها می رقصیدند و من می خواندم:دی
چقدر دیوانگی هایمان رهــــــــایی داشت...
خلاصه که دیروز رفتم به خاطرات گذشته...
یادم می آید همیشه وقت های بیکاری من در دریچه ی کولر کلاسمان که به تمام کلاس ها راه داشت ادای نان خشکی در می آوردم یا سبزی فروش و این جور شغل ها...صدایم جان می داد برای این کارها:دی
آن قدر طبیعی میشد که مدیر و ناظم مدرسه فکر می کردند نان خشکی جوانیست که می آید دم مدرسه دخترانه و دارد مزاحمت ایجاد می کند و ما چقدر سر خوش بودیم که آخرش هم ناظم و مدیر مدرسه نفهمیدند که آن پسری که دنبالش بودند همان فاطمه ای بود که هیچ کس فکرش را هم نمیکرد...این را معلم هایمان می آمدند و می گفتند...همیشه می گفتند فاطمه نمی دانی که مدیر و ناظم همه بسیج شده اند که مچ این نان خشکی را بگیرند:دی
یادم نمیرود وقتی بعد از این که سال اول که با آن رتبه ی خوب در هیج دانشگاهی بخاطر اشتباه آن مشاور که باعث شد هیچ کجا قبول نشوم و حسابی افسرده شده بودم رفتم مدرسه برای گرفتن دیپلم و مدارکم ...وقتی معلم ها من را دیدند همگی مانده بودند که چقدر من عوض شده ام...هنوز تقدیر نامه ی سازمان سنجش را دارم که چون در آزمون هایش همیشه رتبه ام تک رقمی میشد به من داده بودند... ولی بعدش هیچ دانشگاهی قبول نشدم و زندگی ام کلا عوض شد....
بگذریم...نمی خواهم آن روزها را مرور کنم...
یادم است با تمام معلم هایمان خوب بودیم و البته خیلی هم بچه درس خون بودیم... حتی یکی از معلم هایمان بود که گاهی که من سر کوک نبودم میگفت دلم برای شوخی هایت تنگ میشود بخند لطفا و من نیشم تا بنا گوش باز میشد و میخندیدم...
چقدر خندیدن راحت بود آن قبل ها...
آن قدر خاطره هست از آن دوران که نمی دانم از کدامشان بگویم...شاید به مرور گفتمشان...
دیروز از راه دانشگاه که می آمدم یکی از بچه های دبیرستان را در خیابان دیدم...میگفت از بچه های قدیم و آن همه شیطنت های من....من تنها لبخندی زدم و گفتم گذشت آن روزها...
برایم خیلی جالب است...در آن کلاس 19 نفری دو نفر از بچه ها برای خودشان مادر شده اند...همان دخترکانی که هنوز سرخوشی هایشان را یادم است حال مادر شده اند...حتی یکی شان را وقتی که باردار بود در دانشگاه دیدمش...آمده بود برای امتحان...من تنها به او خندیدم و گفتم این دیگر چیست....او خندید و دستش را روی شکمش گذاشت و گفت دخترم است...نگا جه تکانی می خورد در وجودم...
و من خندیدم .... حال دخترش باید یک سال یا کمی بیشتر و کمتر داشته باشد...
دیروز که رفتم سراغ کیفم و آن کاغذ را دیدم تمام آن روزها را یادم آمد...تمامشان...
یادم است یک روز یکی از بچه ها شروع کرد به کشیدن عکس هر کداممان...من هم فردایش برایش یک کاغذ A3 آوردم و گفتم همه مان را در کنار هم بکش و بعد هم به تعداد تکثیر می کنیم تا یادگاری بماند برایمان...
وآن روز که دوستم را در دانشگاه دیدم به او گفتم هنوز آن کاغذ را داری؟ لبخندی زد و گفت:قابش کرده ام و زده ام به دیوار اتاقمان...دخترم باید مادرش را ببیند...
و حال میرسم به خودم...
دوست داری از خودم بشنوی؟!
اگر دوست داری روبه رویم بنشین و خوب گوش بده...به چشمانم نگاه کن و بگذار من هم به چشمانت نگاه کنم و خودم را در قاب قهوه ای چشمانت ببینم و برایت بگوبم...
آخر تنها و تنها دوست دارم با تو حرف بزنم خوب ِ من...
این روزها کمی ساکت شده ام...از دیروز دلم بدجور هوایی شده و کارم شده زل زدن به عکس بالای تختم و حرف زدن با صاحب امروز...
و خواستن ِ تو با تمام وجودم...
نمی دانی چقدر دلت پر پر می زند وقتی که چشمانت شش گوشه اش را ببیند...نمی دانی چقدر بی تاب و بی قرارش می شوی وقتی که چشمانت ببیند...تا وقتی ندیده باشی تنها یک آرزوست...اما وقتی ببینی میشود تمنا...می شود بی قراری برای صبح های محشر بین الحرمین و آن خلوت و قدم زدن بین یک عالمه کبوتر...
آخ که این روزها دلم بدجور هوایی حرمش شده...هوایی سفری که می گویند هر چه سختی بیشتری داشته باشد زیباتر است...و به راستی که چنین است...
باید دیده باشی تا بی تاب شوی...باید دیده باشی تا بفهمی بی قراری یعنی چه...
باید چشمانت دیده باشد تا بدانی اشک ریختن در مقابل قتلگاه یعنی چه...
باید چشمانت دیده باشد تا بدانی که راه رفتن هم در آنجا جرئت می خواهد...
تنها همین...

+این هم همان نقاشی که از آن نوشتم...نقاشی که شده است خاطره ی فراموش نشدنی من از دوران زیبای دبیرستان...
من هم بین این 19 نفر هستم:دی
هوالغریب...
من از تمامِ دنیا
تنها و تنها آن دایره ی قهوه ای چشمان تو را می خواهم
وقتی که در شفافیتش
بازتابِ عکس خودم را می بینم...
*کوتاه تر از همیشه ولی پر حرف تر از تمام این سال ها...
...
هوالغریب...
باید دلت گرفته باشد که رو بیاوری به نوشتن...تنها و تنها نوشتن...
باید آن قدر پر شده باشی که احساس لیوانی سر پر را داشته باشی که هر لحظه امکان دارد آب از سر لیوان بریزد...
باید شب باشد و تو باشی و اتاقی پر از جای خالی ِ تو...
باید خدا باشد و نمازی عجیب و پر از اشک از سر دلتنگی برای تو...
باید تو باشی و سرمایی بی حد که حتی با وجود رفتن زیر دوش آب داغ هم درمان نشود...
باید تو باشی و لب هایی کبود شده از سرما ولی دستانی قرمز شده و کمی سوخته از شدت داغ بودن آب...
باید تو باشی و یک عالمه تناقض بین داغی آبی که انگار سرد ترین آب دنیاست...
باید تو باشی و یک عالمه جای خالی ِ دستانش بین دستانت...
باید تو باشی و عطر ِ تو بین حجم سنگین شده ی اتاق...
باید تو باشی و یک عالمه دلتنگی و اشک های پنهانی ات وقت برگشت از امتحان دانشگاه...
باید تو باشی و پر کشیدن ناگهانی دلت برای او آن هم درست موقع امتحان...
باید تو باشی و یک عالمه حس خوبی که نمی دانی چطور ولی می آیند تا تو تمام آنچه را که خوانده ای را در برگه ات بنویسی و امتحانت را خوب ِ خوب بدهی...و حتی دخترکی که نا امید شده از قبولی اش تمام دانسته های تو را بنویسد و بعد از امتحان برای تو یک عالمه دعای خوب کند...
باید تو باشی و تمام روزی که از لحظه به لحظه اش دلتنگی بارید و بارید و بارید...
باید تو باشی و باران ِ ناگهانی دیروز عصر...بارانی ناگهانی آن هم وقتی که در تریا نشسته ای زیر سایه ی درختی و امتحانت را می خوانی...هنوز یک ساعتی به امتحان وقت داری می خوانی...ناگهان باد می وزد و در عرض کمتر از ده دقیقه هوا هم مثل تو دلش می گیرد و در آن گرمای جان سوز هوس باریدن می کند...حتی اگر این هوس قدر چند قطره باشد...مهم این است که صورت تو را اندکی خیس می کند....
آخر تو خوب می دانی که باران نشانه ی تو و اوست....
و این باران می شود همان چیزی که متظرش بودی...
باران آن هم وقتی که هوا گرم تر از همیشه است و تو انتظارش را نداری....حتی اگر چند قطره باشد...
باید خدا باشد و ماهیانی که گواهند و شاهد که بر تو چه گذشته...
باید همه ی این ها باشد و تو نباشی...
...
می دانی این یعنی چه؟!
تنها یکی از این ها کافیست برای به گریه انداختن دخترکی که در دید خیلی ها محکم تر ازین حرف هاست...
دخترکی که تمام همکاران گذشته اش او را به شوخ طبعی هایش می شناسند و به خالی بودن دلش از هر گونه غصه....
وقتی تمام این ها با هم بیاید سراغت دیگر تو میشوی همان دختر بچه ی کوچکی که دلش تنها یک بغل آغوش گرم می خواهد و یک دنیا آرامش ِ وجود تو...
ولی تو با دستان خودت، خودت را محروم می کنی ازین آغوش پر از آرامش...
و این میان تو هستی که عاشقانه تمام این دلتنگی ها را هم دوست داری...
عاشقانه دوست داری که دلتنگش شوی...
زیرا به تو یادآوری میشود که تو برای خودت نیستی...
تو فاطمه ی اویی...
همین جمله کافیست برای تو...بهایش هر چه می خواهد باشد...هر چه...
تو با همین جمله تمام زندگی ات را در دستانت گرفته ای و تنها به سوی او می دَوی...
این ها کم حرف هایی نیستند...
این که تمام زندگی و هستی ات را در دستانت بگیری و تنها و تنها به عشق ِ او بدوی...
مقصد اوست...
تو با اذن ِ خدایت می دوی...
پس بهایش هر چه بود،بود...
شیرین ترین بهای دنیاست برای تو...
من با سر می دَوَم رو به سوی تو خوبِ من...

+ تو رو به دنیا نمی دم
بسه هر چی سختی دیدم
ای تو از همه خودی تر
با تو از قفس پریدم...
هوالغریب...
روبه رویت زانو میزنم...گریه می کنم...
به سجده می افتم...باز هم گریه می کنم...
و تو آرام نگاهم می کنی...نسیم خنکی می وزد و مرا به لرزه می اندازد...
و این نسیم میشود نوازشی از جانب تو برای تسکین همه چیز...حتی این سوزش معده ای که چند وقتی بود با من خداحافطی کرده بود و حال از صبح خوب دارد معنی سوختن را به من می چشاند...
به راستی که سوختن از درون چقدر سخت است....می سوزاند و خاکستر می کند...
اما نگاه تو آرامم می کند معبودم...
این ماهی های کوچک تنها شاهدان امروز و گریه ها و به خاک افتادن فاطمه ات در مقابلت بودند معبودم...
تو همیشه باید جای خودت باشی اما امروز با تمام وجودم بودنت را تمنا کردم...با تمام وجودم خواستمت...
تنها همین...