هوالغریب...
حکم ِ رو کاغذ مال ِ محکمس!!!
اصلیت ِ حکم مال ِ خداس
که ما و مَــنِــش ریخته و
گل ریزون می کنیم واسه کسی که آزاد می شه ازین چار دیواری
که همه ی دنیا چار دیواریه!!!
شنیدن ِ همین عبارت های ساده از رادیوی تاکسی برای من کافی بود که برم به سالای دور... به اون سالا که این فیلم تازه ساخته شده بود و چقدر سر و صدا داشت...
و اون فیلم که جز موندگار ترین فیلم هایی بود که تو عمرم دیدم...با این که سن زیادی هم نداشتم...
و تو تموم خلوت های نوجوونیم که با نوار کاست ِ موسیقی متن این فیلم گذشت... فیلمی که شاید از ده بار هم بیشتر دیدمش...ولی هنوز شروع فیلم همه ی بدن منو می لرزونه...
و کلی حرف که می شه زد و ترجیح می دم که نگم...

+ این روزها که میان خواب هایی عجیب دست و پا می زنم مثل همیشه به تو پناه آورده ام خدایم... پناه آورده ام که قرار شوی بر تمام ِ بی قراری های این لحظه ها... بر تمام ثانیه هایی که می خواهند از من انتقام بگیرند و من سخت تر و بی حس تر از تمام عمرم در مقابلشان ایستاده ام...
طناب ِ دلم دست توست محبوب ِ ازلی ام...
دیگر دلم مدت هاست نمی لرزد... نه از گرمایی و نه از سرمایی...
طنابش را محکم تر از همیشه بگیر که این روزها دلم بچه شده و پر از بهانه ... وقتی برای بچه شدن هایش ندارم... تنها باید به بزرگی هایم برسم... تمامش را سپرده ام به خودت...
به خودت سپرده ام و ساکت تر و سر به زیر تر و بی حس تر از همیشه زندگی را زندگی می کنم...
هوالغریب...

اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج 
هوالغریب...
اردی بهشت آمد و دارد نفس های آخرش را می کشد و من هنوز از باران ننوشته ام!!! باورت می شود؟!!
از باران نوشتن در اردی بهشت رسم ِ چندین ساله ی خانه ی کوچکم است...
شاید امسال کم باران تر از هر سال بودیم و این لحظه ها که سرم حسابی گرم کارهایم بود دیدم بویش آمد و بعد صدایش که آرام آرام به شیشه ی اتاقم می خورد و من یادم افتاد که در این واپسین ثانیه های اردی بهشت باید به جا آورم رسم ِ نانوشته ی تمام این سال هایم را!
دقیقه ی نود که می گویند همین است دیگر!!!
در دقیقه ی نود آمدی و اردی بهشت ِ بهشتی ِ امسالم را با نجابتی بی مثال بدرقه خواهم کرد!!!
با صدای ِ تو
با بوی ِ محشر ِ تو
با نجابت ِ تو
تمام بهشت شدن های اردی بهشت ِ امسالم را بدرقه خواهم کرد!!
خدا نگهدار اردی بهشت ِ بارانی ِ 93 ام ...

هوالغریب...
در مجلس پر از گناه ِ شام، یزید با وقاحت به او گفت: کیف رایت صنع الله باخیک الحسین؟ «کار ِ خدا را با برادرت حسین چگونه دیدی؟ »
سر بلند کرد و با افتخار گفت : ما رایت الا جمیلا « هیچ چیز جز زیبایی ندیدم. »


اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج 
هوالغریب...
سکوت ِ مبهم این روزها و لحظه هایی که سراسرش شکر شده است و دعا...
سراسرش راز و نیاز شده است و نذر...
نذرهایی از جنس عشق و یک حس ِ پاک در دل ِ شب ها...
و نگاه هایی به ماه ِ این شب ها...
نگاه ِ ماهی کوچک به ماهش
