هوالغریب...
صدای باد و غرش ِ آسمان ِ غبار گرفته ی این روزها و بادی که انگار عجیب به سرش زده...
ولی خــــوب می دانم که سخت ترین غرش هایش هم بهاریست... همان هوای ِ بهاری که هیچ اعتمادی به آن نیست...رگبارهایش گاهی رگبار ِ محض است و ثانیه ای بعد آفتاب...
و گاهی چند قطره باران به سرو رویت می نشیند و بوی نم هوا را می گیرد...
و بعد هم نگاهی به آسمان و حرف هایی مگو!!!
و دو پایی که می رود...مدت هاست می رود و می رود...به کجا می رود؟!!
+ این شده حاصل ِ تمام رفت و آمد های دخترکی که این روزها تیچر خطاب شدن هایش دارد او را به این باور می رساند که او انگار واقعا تیچر شده است...
+ و این همان تصویر ِ من است از آینده ها... تصور ِ فاطمه با موهای ِ سفید!!!

هوالغریب...
حذیفه گوید دیدم رسول خداپرده کعبه را گرفته و به شدت گریه می کند.عرض کردم یارسول الله !چه چیزی شما را به گریه دراورده .عرض کرد،ای حذیفه دنیا از بین رفته یا مثل تو اینکه تو در دنیا نبودی.عرض کردم یا رسول الله پدر ومادرم به فدایت آیا علائمی است که دال بر وقوع چنین وضعی در دنیا باشد؟ فرمودند :اری ای حذیفه !مطالبی را که می گویم به قلبت بسپار و با چشمت ببین وبا انگشتت بشمار :(انگاه جضرت علائم آخرالزمان را بیان می کند)

اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج 
+ به این جمعه خوش بین تر از سابقم
تـو داری میای، من دلــم روشــــــنه
هوالغریب...
نگــــاه کن...
تمام ِ این لحظه ها و ثانیه های ِ نبودن ِ در کنارت
انتقامش را از من می گیرند ، ای تمام ِ باور ِ من برای زنده بودن!!!

هوالغریب...
یک سال شد
یک سال گذشت از نفس هایی که یک سال است سند خورده به نام تو... اولین نفس...
رفتن تا به حد مرگ و زنده شدن و نفس هایی که اولین هایش تو بودی...
امروز سالگرد ِ نفس هایی است که به من بازگرداندی
اول ِ اردیبهشتی که بهشت شد...
به زندگی گفته بودم که حق ندارد نفس را از من دریغ کند...زندگی را دریغ کند...
برگشتم...به حرمت ِ همین نفس ها...
اصلا رفته بودم که بازگردم!!!
و حال سالگرد ِ اولین نفس هاست!!!
اولین ها...

هوالغریب...
گاهی دل می شود یک زود پز... همین جور می جوشد... از آن زود پز ها که آنچنان می جوشند که هر دم می گویی الان است که منفجر شود...
و با حالی که نمی توانی آن را توصیف کنی به گوشه ای می خزی و در خودت فرو می روی... ولی ناگهان صدایی سرت را از روی زانوهایت بلند می کند... خودش است.... بـــــــــــــاران...
و لبخندی روی لبانت می نشیند که خدا هنوز هم گوشه چشمی به تو دارد...به خودت که می آیی می بینی روی پشت بام هستی و چادر نمازت روی سرت است و مُهری روبه رویت است و زیر باران ایستاده ای به نماز... آسمان می غرد...اما بی صدا... تنها برق هست و صدا نیست... عین دلت که دارد می جوشد ولی صدایی ندارد... درست عین همین آسمان که نورش تمام پشت بام را روشن می کند ولی صدایی ندارد...پشت بام گاه تاریک ِ تاریک می شود و گاه عین روز روشن...
گاهی تناقض نور و تاریکی ِ محض هم عجـــــــــیب به دلت می نشیند!!!
و آرام آرام باران تمام وجودت را خیس می کند و تو ایستاده ای به عشق بازی با محبوب ازلی ات...
روی بلندی نماز خواندن و خیس رحمت ِ خدا شدن به وجب به وجب جانت می نشیند...
و میان این حال دست به دعا می شوی... دست به دعا...با دستانی که خالی اند و تنها یادگاری ِ حرم ِ مهربان ترین ارباب به دورش است و این تنها سرمایه ی دستان ِ خالی ِ فاطمه است... دعاهایی که نمی دانم دلم آن ها را تا کجای آسمان خدا پرواز داد... درهای ِ رحمت خدا که باز بود... کاش دلم آنقدر نزد خدایش آبرو داشته باشد که دعایش تا خدا پر بزند و به استجابتی از جنس خداوند برسد...
و بعد آرام آرام باران کم می شود و تو دلت پـــــــر می زند... تا او... عجیب هم پر می زند...همیشه پر می زند در هوایش...
و بعد به راز ِ نردیکی ِ دل ها می بالی که چقدر عجیب در لحظه هوای ِ هم را می کنند ... چه هوای ِ نابی!!!
از آن هواها که داشتنش در این دنیا موهبتی بی شک از جانب خداست که نشان می دهد خدا دوستت دارد...
تو نشانه ی دوست داشتن ِ خدایی برایم...
و بعد هم یک دنیا حرف که هیچ کجا ثبت نمی شوند و تنها آرام آرام زمزمه می شود با خدا و گم شدن اشک ها در دل ِ باران خدا...
و بعد قرار و آرامش ِ پر کشیده از دل می آید.... و دلت می خندد...
راستی ، تا بحال لبخند ِ دلت را دیده ای؟!

آقای ستاره پوشم
یگانه امام و رهبر ِ دنیایم...
امروز تمام و کمالش دلم می رفت پی ِ شما... در پی یک راه که بتوان فاطمی شد و فاطمی ماند ...میان تمام ِ دعاهای امشب و دلی که تمام امروز می خواست بنویسد ولی اجازه اش داده نمی شد برای آمدنتان دعا کردم...
دعا کردم و خواستم که بشود...
مهدی جانم
دلم به آمدنی خوش است که می دانم در پس ِ تمام سیاهی های این روزگار که پر شده از آدم های نان به نرخ روز خور خواهد آمد...
همان آدم ها که همه چیز را در جهت منافع ِ خودشان می بیند و این میان عجیب نامتان و یادتان غریب مانده است...
دلم می خواهد به قدر ِ خودمان، حتی اگر کم باشد حقی که ناممان بر گردنمان دارد را ادا کنیم...
حتی اگر یک نفر با شما آشتی کند بس است برای ضمانت ِ حقیر ترین فاطمه ی دنیا....
مهدی جانم
می شود در این راه ِ پر از فتنه و هزار رنگ یاری مان کنید؟!!!
اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج 
+ از این به بعد اندکی متفاوت تر از انتظار و جمعه ها خواهم نوشت... برای شروع هم یکی از دوستانی که به تازگی به وبم اومدن از من درخواست کردن شعری که در وصف حصرت مهدی(عج) رو سرودن رو در وبم بزارم... برای همین هم شعرشون رو در یک صفحه در وبم گذاشتم...
این هم لینک شعر ِ ایشون: چه کنم؟!