.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

آی اَم اِ تیچر...

هوالغریب...



صدای باد و غرش ِ آسمان ِ غبار گرفته ی این روزها و بادی که انگار عجیب به سرش زده... 


ولی خــــوب می دانم که سخت ترین غرش هایش هم بهاریست... همان هوای ِ بهاری که هیچ اعتمادی به آن نیست...رگبارهایش گاهی رگبار ِ محض است و ثانیه ای بعد آفتاب...


و گاهی چند قطره باران به سرو رویت می نشیند و بوی نم هوا را می گیرد...


و بعد هم نگاهی به آسمان و حرف هایی مگو!!!


و دو پایی که می رود...مدت هاست می رود و می رود...به کجا می رود؟!!



+ این شده حاصل ِ تمام رفت و آمد های دخترکی که این روزها تیچر خطاب شدن هایش دارد او را به این باور می رساند که او انگار واقعا تیچر شده است...


+ و این همان تصویر ِ من است از آینده ها... تصور ِ فاطمه با موهای ِ سفید!!!


فاطمی شدن برای آمدن ِ آقای ستاره پوش-1

هوالغریب...


حذیفه گوید دیدم رسول خداپرده کعبه را گرفته و به شدت گریه می کند.عرض کردم یارسول الله !چه چیزی شما را به گریه دراورده .عرض کرد،ای حذیفه دنیا از بین رفته یا مثل تو اینکه تو در دنیا نبودی.عرض کردم یا رسول الله پدر ومادرم به فدایت آیا علائمی است که دال بر وقوع چنین وضعی در دنیا باشد؟ فرمودند :اری ای حذیفه !مطالبی را که می گویم به قلبت بسپار و با چشمت ببین وبا انگشتت بشمار :(انگاه جضرت علائم آخرالزمان را بیان می کند)


وقتی که امت من نماز را ضایع می کنند ،

از شهوت پیروی می کنند،

خیانت در میان آنها زیاد می شود،

وامانت وامانت داری کم می شود،

ومشروبات الکلی بنوشند،

وامنیت از راههای زمینی و هوایی برداشته شود،

و مردم همدیگر را سب و لعن کنند ،

وخانواده ها در دامن فساد سقوط کنند (مانند بی حجابی،رقاصی،قمار و...)،

افراد جامعه نسبت به هم بدبین شوند ،

درختکاری زیاد شود و محصولات اندک شود ،

قیمت اجناس به طور سرسام اور بالا رود،

عمل شنیع لواط در میان مردم زیاد شود ،

عمل خلاف پسندیده شود ،

ناسزا و فحش را به پدر ومادر وسیله سرگرمی قرار دهند،

آشکارا ربا بخورند،

افراد نادان زمام امور را بدست گیرند،

افراد از کاروخلق خویش تعریف کنند،

زشتی ِ دروغ از بین رود محبت نسبت به هم کم و صله رحم از دلهای مردم از بین رود

جامه نازک بپوشند ،رحم از دلها برداشته شود

فساد جنبه عمومی پیدا کند

ملت بیت المال را وسیله شخصی خود بدانند

مسکرات را با تغیر نام حلال بشمرند

از اسلام چیزی جز نام ان نماند،مساجد آباد ولی خالی از تقواست...



سلام آقای ستاره پوشم

سلام مهدی جانم


چهل جمعه از خودم گفتم و دلی که تازه فهمیده باید برای یگانه امام ِ زمانش بتپـــَد... دلی که دیر ولی بالاخره فهمید که بیشتر از آن که فکرش را کند مسئول است، لااقل در قبال نامی که چندین سال است که آن را با خودش دارد و همیشه آن گوشه کنارهای دلش می گفت که فاطمه بودن به من نمی آید...چون لایق این نام نیستم...

و حال بعد از چهل جمعه دلتنگی و با تمام شرایط آمدن و از شما نوشتن و از دلم گفتن ها این بار آمدم تا باز هم بگویم مولایم... این بار می خوام با دلیل بگویم...

این بار می خواهم آنقدر بگویم که فاطمی شوم...

آنقدر به پشت همان در خواهم نشست و خواهم خواند و با دلیل حرف خواهم زد که روزی شرمسار نامم نشوم...

این عطشی که به جانم افتاده دارد کم کم مرا از پا می اندازد اگر راهی برای رفع آن نیابم...

مهدی جانم...

این بار رفته ام سراغ علائم ِ روزهای آمدنتان... آن ها را بارها و بارها شنیده بودم و حال که به روایت بالا رسیدم دیدم چقدر دنیایمان شبیه است به روزگار ِ آمدنتان...

عجیب تب دار شده است حال روزگارمان و از اسلام تنها نامش مانده است... نامی که عده ای با نام ِ ائمه ولی خالی از رفتار ائمه آن را به یدک می کشند...

علی وار شدن مردی از جنس عدالت می خواهد نه این مردها ...

و چقدر بهای ِ مرد شدن در این دنیای ِ پر از فریب و ریا سنگین است...

دنیایمان هنوز آنقدر مرد ندارد که بیایید مهدی جانم
و این خود ِ درد است...

آقای ستاره پوشم


دلتنگی ِ توام ِ با آگاهی...

این چیزیست که این روزها عجیب به آن مشتاقم

دلتنگی ِ توام می خواهم از جنس خودتان و آگاهی

دستان ِ خالی ام روبه آسمان است...می شود رهایم نکنید در این راه ِ پر از فتنه و آشوب؟


     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  



+ به این جمعه خوش بین تر از سابقم

تـو داری میای، من دلــم روشــــــنه

انتقام

هوالغریب...



نگــــاه کن...


تمام ِ این لحظه ها و ثانیه های ِ نبودن ِ در کنارت


انتقامش را از من می گیرند ، ای تمام ِ باور ِ من برای زنده بودن!!!



اردی بهـــــــــــــــــشت آمد!!!!

هوالغریب...


یک سال شد

یک سال گذشت از نفس هایی که یک سال است سند خورده به نام تو... اولین نفس...


رفتن تا به حد مرگ و زنده شدن و نفس هایی که اولین هایش تو بودی...


امروز سالگرد ِ نفس هایی است که به من بازگرداندی


اول ِ اردیبهشتی که بهشت شد...


به زندگی گفته بودم که حق ندارد نفس را از من دریغ کند...زندگی را دریغ کند...


برگشتم...به حرمت ِ همین نفس ها...


اصلا رفته بودم که بازگردم!!!


و حال سالگرد ِ اولین نفس هاست!!!


                                                         اولین ها...




+ خنده هات سبزه ی عیدن
خنده هاتو دوس دارم

منو با خنده صدا کن

با ی ذره مهربونی
منو پــــُــر کن از جوونی

دلیل ِ فاطمی شدن

هوالغریب...


گاهی دل می شود یک زود پز... همین جور می جوشد... از آن زود پز ها که آنچنان می جوشند که هر دم می گویی الان است که منفجر شود...


و با حالی که نمی توانی آن را توصیف کنی به گوشه ای می خزی و در خودت فرو می روی... ولی ناگهان صدایی سرت را از روی زانوهایت بلند می کند... خودش است....          بـــــــــــــاران...


و لبخندی روی لبانت می نشیند که خدا هنوز هم گوشه چشمی به تو دارد...به خودت که می آیی می بینی روی پشت بام هستی و چادر نمازت روی سرت است و مُهری روبه رویت است و زیر باران ایستاده ای به نماز... آسمان می غرد...اما بی صدا... تنها برق هست و صدا نیست... عین دلت که دارد می جوشد ولی صدایی ندارد... درست عین همین آسمان که نورش تمام پشت بام را روشن می کند ولی صدایی ندارد...پشت بام گاه تاریک ِ تاریک می شود و گاه عین روز روشن...


  گاهی تناقض نور و تاریکی ِ محض هم عجـــــــــیب به دلت می نشیند!!!


و آرام آرام باران تمام وجودت را خیس می کند و تو ایستاده ای به عشق بازی با محبوب ازلی ات...


روی بلندی نماز خواندن و خیس رحمت ِ خدا شدن به وجب به وجب جانت می نشیند...


و میان این حال دست به دعا می شوی... دست به دعا...با دستانی که خالی اند و تنها یادگاری ِ حرم ِ مهربان ترین ارباب به دورش است و این تنها سرمایه ی دستان ِ خالی ِ فاطمه است... دعاهایی که نمی دانم دلم آن ها را تا کجای آسمان خدا پرواز داد... درهای ِ رحمت خدا که باز بود... کاش دلم آنقدر نزد خدایش آبرو داشته باشد که دعایش تا خدا پر بزند و به استجابتی از جنس خداوند برسد...


و بعد آرام آرام باران کم می شود و تو دلت پـــــــر می زند... تا او... عجیب هم پر می زند...همیشه پر می زند در هوایش...


و بعد به راز ِ نردیکی ِ دل ها می بالی که چقدر عجیب در لحظه هوای ِ هم را می کنند ... چه هوای ِ نابی!!!


از آن هواها که داشتنش در این دنیا موهبتی بی شک از جانب خداست که نشان می دهد خدا دوستت دارد...


تو نشانه ی دوست داشتن ِ خدایی برایم...


و بعد هم یک دنیا حرف که هیچ کجا ثبت نمی شوند و تنها آرام آرام زمزمه می شود با خدا و گم شدن اشک ها در دل ِ باران خدا...


و بعد قرار  و آرامش ِ پر کشیده از دل می آید.... و دلت می خندد... 


راستی ، تا بحال لبخند ِ دلت را دیده ای؟!




آقای ستاره پوشم


یگانه امام  و رهبر ِ دنیایم...


امروز تمام و کمالش دلم می رفت پی ِ شما... در پی یک راه که بتوان فاطمی شد و فاطمی ماند ...میان تمام ِ دعاهای امشب و دلی که تمام امروز می خواست بنویسد ولی اجازه اش داده نمی شد برای آمدنتان دعا کردم...


دعا کردم و خواستم که بشود...


مهدی جانم


دلم به آمدنی خوش است که می دانم در پس ِ تمام سیاهی های این روزگار که پر شده از آدم های نان به نرخ روز خور خواهد آمد...


همان آدم ها که همه چیز را در جهت منافع ِ خودشان می بیند و این میان عجیب نامتان و یادتان غریب مانده است...


دلم می خواهد به قدر ِ خودمان، حتی اگر کم باشد حقی که ناممان بر گردنمان دارد را ادا کنیم...


حتی اگر یک نفر با شما آشتی کند بس است برای ضمانت ِ حقیر ترین فاطمه ی دنیا....


مهدی جانم

می شود در این راه ِ پر از فتنه و هزار رنگ یاری مان کنید؟!!!




     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  



+ از این به بعد اندکی متفاوت تر از انتظار و جمعه ها خواهم نوشت...  برای شروع هم یکی از دوستانی که به تازگی به وبم اومدن از من درخواست کردن شعری که در وصف حصرت مهدی(عج) رو سرودن رو در وبم بزارم... برای همین هم شعرشون رو در یک صفحه در وبم گذاشتم...


این هم لینک شعر ِ ایشون: چه کنم؟!