.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

فاطمی شدن برای آمدن آقای ستاره پوش-8

هوالغریب...



بوی اسپند و دود محشرش

شربت دادن ها در گوشه و کنار ها

و صدای مولودی ها


همه ی اینا خبر می دهند از اتفاقی که در راه است...

و تمام شدن کلاس ها و حس ِ آزادی ... و بعد هم زدن به دل ِ شهر برای رسیدن به خانه...و ادای ِ یک نذر زیبا...


و در راه بودن و رها کردن همه چیز... تمام ِ زندگی و مخلفاتش به دست یگانه سنگ صبورم و آقای نجیب ِ این روزها...


رها کردن ِ خواسته ای که به دلم نشسته و رها کردنش به دست خداوند که او هر آن گونه که می خواهد همه چیز را رقم بزند...وقتی پای عزیرانت در میان باشد بهترین کار رها کردن ِ همه چیز به دستان ِ خداوند است... پای ِ عزیزترین...


و بعد حرف زدن با شما...


سلام آقای ستاره پوشم...

سلامی به رنگ یک سال...


یک ساله شدن ِ عاشقانه هایم برای شما که همزمان شده با تولدتان...

و تمام حرف های دیروزم...


و تمام نگاه ها به ماه ِ کامل ِ آسمان...

ماه کامل ِ شعبان عجیب به دلم می نشیند... و بعد از اندکی آرام شدن ِ شهر زل زدن به ماه کامل در پشت بام و نسیمی خنک...


آقای ستاره پوشم...

آمدنتان به دنیا مبارکمان باشد...مبارک ِ تمام ِ زمینیان...


و ای کاش که بیایید مهدی جانم...

امسال همان سالی بود که در ابتدایش گفتیم که امسال نیمه شعبان جمعه است و آغاز و پایانش هم جمعه...


و درست خیلی ساده از راه رسید... همان جمعه ای که از ابتدای سال خیلی ها ذوق داشتند برای آمدنش...


کاش که روزی دستم به قدم های مبارکتان برسد و روزی ببینم آن سوار ِ ناشناسی که دنیا عجیب بودنش را کم دارد...


و ای کاش که روزی لایق دیدار شوم و امروز و دیشب با تمام وجودم خواستم که روزی لایق دیدار شوم...


مهدی جانم...

این روزها که شهر ِ زادگاهتان به دست عده ای خدا نشناس افتاده است دست به دعا شده ام برای آمدنتان...

و خوب می دانم که خودتان هم دست به دعا شده اید برای آمدنتان...


بیایید مهدی جانم...


بیایید که عجیب دنیا تب دار شده است و نیازمند به حضورتان...


تنها دعای فرج می خوانم و روز ِ تولدتان از غصه ها نخواهم نوشت... تنها آن گوشه کنار ها برایتان خواهم گفت...




میلادتان مبارک آقای ستاره پوشم






     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  



+ فقط بگو کدوم هفته کدوم روز

کجا منتظر رسیدنت شم؟!

می خوام کاری بدم دست ِ خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم


+ من به تمام ِ این جمعه ها خوش بینم خدایم...دستم را بگیر... باشه خدای ِ جان؟!!

فاطمی شدن برای آمدن آقای ستاره پوش-7

هوالغریب...


حضرت محمد (ص) :


روزگاری بر مردم بیاید که از قرآن جز نشان بجای نماند، و از اسلام جز نامی نماند، مردم خود را مسلمان می نامند در صورتی که دورتر از همه کس به اسلام هستند، مسجد های آنان ( در ظاهر) آباد است ولی (در باطن) از هدایت ( و در حقیقت) ویران، فقهای آن ها بدترین فقهای زیر آسمان هستند، فتنه از نزد آنها بیرون آید و به همان ها نیز باز می گردد...


روضه ی الکافی جلد 2 صفحه ی 138




باد ملایم این روزها و خنکای آن در میان ِ گرمای هوا عجیب می چسبد این روزها...

و سلامی درست به لطافت همین خنکا و همین نسیم به حضورتان مهدی جانم

سلامی به لطافت نسیم های ِ شبانگاهی ِ شب های تابستان

شنیدن ِ خبر حمله مجدد به سامرا و رفتن دلم تا آن روز که آنجا را دیدم برای دلم کافی بود که پَــر بزند تا آن صبحی که چند ساعتی در آن شهر گذشت...شهری که پر است از مسلمان نماها...

از آن مسلمان ها که نگاه هایشان به شیعه ها شبیه نگاه به کسانیست که انگار بزرگ ترین جرم دنیا را دارند...

روزگار غریبیست مهدی جانم

روزگاری که مهر ِ حضرت علی(ع) در دل داشتن و مهر مادرتان را به دل داشتن بزرگترین گناه می شود... درد ازین بالاتر!!!!

رفتم تا آن ضریح و آن گنبدی که ویرانه هایش بود و ضریحی که حکایتش عجیب فرق داشت با دیگر ضریح ها... خبری از ضریح نبود که دستانت را به آن بیاویزی و دلت را بند بزنی به آن... آنجا تمام ِ تصوراتت از گنبد و بارگاه و ضریح به بازی گرفته می شود و تو حیران می شوی از این همه بی احترامی...تو حیران می شوی و تنها نگاهت می رود به خاک هایی که دلت را از جا می کند...

در سامرا ضریح یعنی به دور ِ ضریح مبارک ِ امامین عسگریین دیوار های آهنی باشد و پارچه ی سبزی رویش و یک پنجره که می شد از آن قبرها را ببینی...

این تمام ِ سهم ِ یک شیعه است از سامرا...


و سرداب ِ شما... و آن پله ها و سردابی که سنگ هایش ریخته بود... و حسرت یک نماز ِ درست در آنجا به دلم ماند...تنها دو رکعت نماز خواندم در خلوت ِ بی حد آنجا...در آن صبح ِ محشری که پناه بردم به گوشه ی سرداب و به دور از تمام ِ آدم ها نماز خواندم و اندکی نشستم و بعد هم از آن دست اجبار ها...اجبار یا بهتر است نامش را اخراج بگذارم... اخراج از شهر ِ مهدی ِ فاطمه... شیعه باشی و این گونه ببینی عحیب دلت به درد می آید...

و بعد هم آن نگاه ها و اجبار به رفتن از شهری که شیعه بودن در آنجا غریب ترین و درد آور ترین واژه ی دنیاست و شما که حضورتان در آنجا عجیب هست و حس می شود... نفس که می کشی پر می شوی...

از همانجا بود که مهر ِ نوشتن برای شما به دلم افتاد... از همانجا بود که محو ِ آرامش بی حد ِ آنجا شدم...

مهرتان را در دلم مدیون ِ همین پله ها هستم مهدی جانم...


و امروز که شنیدم باز هم سامرا شده است واژه ای غریب دلم لرزید...

مهدی جانم
دعا برای آمدنتان رسم ِ قشنگ این روزها و تقریبا یک سالم شده است.... هنوز بیست و چهار خرداد سال قبل را خوب به یاد دارم و نماز ظهرم و آن اجازه ای که تا آن موقع داده نمی شد و بعد داده شد و اولین جمعه ام نوشته شد و حالا دارد یک سال می شود...

آن هم وقتی یک سال می شود که روز ِ آمدنتان است ...

و این تقارن برای من شده است همان که به آن فال ِ نیک می گویند...

و امروز بیشتر از همیشه و عمیق تر از همیشه برای آمدنتان دست به دعا شده ام...
هر جمعه که می گذرد عمیق تر می شود دعاها...عمیق تر می شود خواستن ها... عمیق شدن ها زمان می برد...

و من به اندازه ی یک سال است که جمعه ها برایم رنگ و بوی ِ دیگری دارد...

بیایید مهدی جانم...

این روزها که شیعه بودن جرم است، دنیا صاحب ِ زمانش را غریبانه به انتظار نشسته است...

     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  



+ نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو
چشماتو می بندی یا دوباره می بینی منو

ای کاش که چشمانت را به رویم نبندی مهدی جانم

بــــــــــاد...

هوالغریب....



بـــــــاد


این سه حرف و  وسعت بی نهایتش شده رفیق ِ این روزهایم و حتی این ثانیه ها هنوز می وزد و تنهایم نگذاشته...


باد خوب می داند که دخترک ِ قصه می ترسد از این روزها و شب ها... برای همین هم دارد می وزد...


می وزد و موهای دخترک را به هر سو که دلش بخواهد می کشاند...


حتی در میان ِ بلندی ِ امروز و ایستادن بر فراز ِ شهری که شهر ِ من است و غروب خورشید ، باز هم خدا بود و من و باد...


بادی که انگار از چادر ِ جدیدم خوشش آمده بود و هوس کرده بود آن را بکند و ببرد برای خودش...



این روزها حتی لحظه ای هم تنهایم نمی گذارد...




+ یگانه سنگ صبورم
یگانه مخوب ازلی ام


تنها و تنها خودت شاهد این لحظه ها هستی و بس

و این اشک ها که کاش می دانستم به تقاص ِ کدام گناه ریخته می شوند

اصلا تمام ِ امشب را تنها شاهد باش معبودم


+ من و باد و بارون

                           رفیق ِ صمیمی


+ امروز در میان ِ بلندی ها از اعماق وجودم صدایت زدم... صدایم به گوش هایت رسید؟!!!

من کشته ی اشکم...

هوالغریب...



فرمود : 


أَنَا قَتیلُ العَبَرات


من کشته ی اشک ها هستم


و به راستی که گاهی می مانم در این همه کج فهمی ها!!!

و این لقب ِ مهربان ترین اربابم که همیشه مثل دیگر لقب ها برای من پر بوده از رازها... مثل ثارالله بودن...


و به راستی که فهمیدن ِ خون ِ خدا بودن سخت است...

درست مثل همین لقب... قتیل العبرات...


کشته ی اشک ها...


لقبی که مدت هاست می خواهم حک کنم روی نگین انگشتری که یادگار آنجاست...


و کسی هنوز نمی داند کشته ی اشک بودن به این معنا نیست که روز تولد ِ مهربان ترین ارباب روضه ی قتلگاه خوانده شود...

و هنوز هم مصمم تر از همیشه بر این باورم که آدمی هر چه به سرش می آید نشئت گرفته از عدم آگاهی ها و کج فهمی هاست...


مهربان ترین اربابم...

در این واپسین دقایق روز تولدتان که امروز برایم پر بود از نگاه به انگشترم و رفتن تا کنج ِ شش گوشه ای که نمی دانم دوباره قسمتم خواهد شد یا نه...

و نمی دانم که خواب دیشبم و در کنج ِ حرم نشستن هایم به تعبیر خواهد نشست یا نه...


تنها می دانم که آنجا بودم...و نمی دانم که دعوت خواهم شد یا نه...


و ای کاش با آگاهی کربلایی شوم... فاطمی کربلایی شوم...

و اگر اشکی می ریزم اشک هایم با شعور همراه باشد...


اشک هایی اشک است که اگر کسی آن ها را دید از دین زده نشود... چیزی که این روزها به شدت شاهد آن هستیم...


هنوز خیلی چیزها را نمی دانیم...


کشته ی اشکی هستی که دلی را به کربلایت وصل کند...نه این که زبانم لال دلی را جدا کند و بدبین کند...


و چقدر دلم می گیرد از مبلغان ِ دینی که هنوز این ها را نمی دانند...هنوز نمی دانند که کشته ی اشک بودن دلیل بر حرام بودن شادی نیست...


مهربان اربابم...

مهربان ترین بوده ای در تمام این سال ها برایم...در سخت ترین شرایط پناه ِ فاطمه ای شدی که روزی دلش و تمام زندگی اش را به وجب به وجب ِ شش گوشه ات وصل کرد و آمد...


سلام بر مهربان ترین ارباب و اولین نفس های زمینی شدن هایتان




+ یگانه محبوب ازلی ام
یگانه پناه و سنگ صبور تمام دخترانگی هایم

به حق ِ بارانی که می آید و این صدای غرش ِ آسمانت رهایمان نکن...

دستانمان را بگیر که از اهل بیتت جدا نشویم و در این دنیای هزار فتنه راهمان ار قرآن و اهل بیتت جدا نشود و زندگی هامان ضمانت شود به حرمت و برکت ِ اهل بیتت...

خدای خوبم
هزاران و هزاران بار شکر برای تمام داده ها و نداده هایت...

خدای خوبم
قدرت ِ دعا کردن را از زبان هامان نگیر و به ما قدرت بده که در سخت ترین شرایط هم آسمانی دعا کنیم...چرا که مهربان ترین ارباب هم گفته است : عاجز ترین مردم کسی است که نتواند دعا کند...

فاطمی شدن برای آمدن آقای ستاره پوش-6

هوالغریب...



الجمعة - ١ شعبان ١٤٣٥


رسول خدا (ص) فرمود : شعبان ماه من است و رمضان ماه خداست و آن بهار فقراست . خداوند قربانی کردن را قرار داد تا مساکین تان از گوشت سیر گردند پس آنها را اطعام کنید. 


فضایل ماه رجب ، شعبان رمضان ؛ صفحه ۵۵





سلام یگانه امام حاضر بر دنیایمان

سلام بر یگانه ولی و سرپرست ِ حاضر ِ خداوند

سلام مهدی جانم...


وقتی در بالا نوشتم جمعه اول شعبان سال 1435 دلم یک جور عجیبی لرزید... لرزید که شعبان از راه رسید... و می مانم در گذر ِ سریع ماه رجب و حال نوبت به شعبان رسیده است و ماهی که ماه ِ جد ِ بزرگوارتان است...

در گذر ِ روزهایی که می گذرند و گاهی به خودت می آیی و می مانی در گذر ِ سریع این روزها...

روزهایی که گاهی جانت را می گیرند تا بگذرند ولی گاهی هم عجیب سریع می گذرند...

گاهی با تمام وجود زجر می کشی ولی نمی توانی دم بزنی و تنها نگاهت می رود پی ِ آسمان ِ آبی...

و تنها نگاهت پر از اشک می شود و گوش هایت را سعی می کنی بگیری که هیچ چیز نشنوی و نگاهت را مات ِ این صفحه ها می کنی که دلت کنده شود از تمام این روزها...

و می شود دعایی برای رها شدن از تمام ِ این روزها...برای دور شدن ها... برای خیلی حرف های مگو...
برای حرف هایی که نباید زده شوند ولی گفته می شوند و جایشان حالا حالاها خوب نخواهد شد...

می دانم که شاید این حرف ها و دردو دل هایم مناسب ِ این ایام نباشد ولی دلم تنها خوش است به جمعه ها... به جمعه ها که تمام و کمال تمام ِ دردها و غصه هایم را بر می دارم و با سر می شتابم به این سرا و جمعه ها و حرف هایی از جنس ِ حرف های دخترکی که تنها دلخوشی اش ماه ِ آسمانیست که می داند دستش به آن هم نخواهد رسید...

و این می شود اشک های دخترکی که می سوزاند...

مهدی جانم...

این روزها که روزهای ِ شادیست...و کم کم به روز ِ ولادت مهربان ترین ارباب و علم دار کربلا و امام سجاد خواهیم رسید و بعدش هم روز ِ آمدن ِ شما...

و دلم می رود ...


می رود پی ِ یک سری حرف هایی که پر از دردند...

مولای ِ مهربانم...
در این روزها و اول ِ شعبانی که با یک دنیا اشک شروع شد و خراب نکردن شادی ِ ها، دلم را ، نگاهم را، گوش هایم را و تمام وجودم را سپردم به دست  خدا و ماه پیامبر ِ خدا و شما...

که دیگر نبینم

نشنوم

و حس نکنم...

     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  




+ کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد!!
 برشوره زار دلها باران نخواهد آمد

رفتی کلاس اول این جمله راعوض کن
 آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد . . .