ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
دیگه حتی قدرت نوشتن رو هم از دست دادم!
دیگه حتی نمی تونم بنویسم... دلم برای اون روزگاری که می تونستم تک تک حرفام رو بنویسم تنگ شده...
میدونی خیلی خوبه که بتونی بنویسی...
ولی ازون بدتر اینکه که حتی نتونی بنویسی...
ی تار موی سنگ صبورم رو با هزارتا تکنولوژی جدیدی که اومده عوض نمی کنم
ولی کاش هنوزم میتونستم بنویسم...
مثل همون وقتا که حتی سرکار هم پست میزاشتم ولی حالا همونم از دست دادم!!!!
خودمم خودمو نمی شناسم
اینجا کسی هست منو یادش مونده باشه؟ که کمکم کنه خودمو بشناسم؟
هرچند توی این روزگار ادم از پدر و مادرشم نمی تونه توقع داشته باشه چه برسه به غریبه ها!!!
در حق هم دعا کنیم...
التماس دعا
کلا یه وقتایی یه حسی مثل کرخ شدن یا بی حسی محض میاد سراغ آدم...
اصلا انگار هیچیو حس نمیکنی و متقابلا نمیتونی هیچ عکس العملی انجام بدی....
دقیقا مثل همین ننوشتن تو...
این حسو تجربه کردم ...فک کنم تو هم دچار همین حس بی حسی شدی....
ولی همینم که بیای و همین چند جمله رو اندر احوالات خودت بنویسی خودش یه جور نوشتنه....
امیدوارم خوب باشی همیشه عزیز دل و پر از حس خوب و آرامش....
سلام
واقعا نمیدونم چی باید بگم
ی وقتایی دلم میخواد چند نسل قبل به دنیا میومدم و یا چندین و چند نسل بعد
شاید حالا و این روزا واسه هیچ کسی خوب نباشن
ولی ی چیزیو میدونم
اینکه هیچ کس جز خود آدم نمی تونه به خودش کمک کنه
سلام
سلام .
مام که اصلا دهنمون آب نمی افتاد.
من یادمه شمارو.
خانم پشت بامیان کاکتوس دوست دار که یه زمانی درخت شاه توت هم داشت اون بالا نزدیک آسمونا.
چندتاشو هم میزاشت کف دستش نشون ملت می داد که مثلا دهنشون آب بیفته.
حالا اگر کله پاچه بود یه چیزی.این فری کله پز میومد و خلاصه دل و قلوه ای از غذا در میاورد
یه مزرعه پرورش کاکتوس داشت کنار اون ماهی کوچولو که از بس بهش غذا ندادی به رحمت خدا پیوست.
کارگرهای مسجد روبه رو کماکان مشغول کاشی کاری هستند و گلدسته وگنبد فیروزه ای که نمیدونم تکمیل شد یانه.
...................
هر طوری بود،هرطوری هست،قطعا آینده متفاوته،به فرموده مهربان خدای ما، قطعا پس از هر سختی ،آسانی هست. پسربرای شما که سنگ صبورت خداست،جای ذره ای نا امیدی نیست،
سلام...