هوالغریب...
همه چی خوب پیش می رفت تا ظهر که طبق برنامه همیشگی آماده شدم و رفتم باشگاه....بچه ها خیلی نیومده بودن این شد که تموم یک ساعت و نیم تو زمین بودم و بازی می کردم...وسطای بازی یکی از بچه ها که همیشه تکل رفتن هاش بین بچه ها شهرت داره و چند باری هم زده منو ناکار کرده کار دستم داد...وقتی تکل رفت رو پام با سر اومدم زمین ... اونقد بد که چشام سباهی رفت...ولی اون لجظه میگن آدم داغه چیزی متوجه نمیشه منم همین طور بودم...یکم که نشستم دردش آروم شد منم فک کردم مثه تموم دفعه های قبله که این طور ضربه می خوردم و حتی بعدش هم پاشدم و بازی کردم و کلی هم با همون پا شوت زدم...ازون جایی که قدرت شوتای من با پای راستم بین بچه ها معروفه برای همین هم خیلی پیش میاد که تکل برن رو پام تا مثلا بتونن جلوی شوتای منو بگیرن...
خلاصه که باشگاه تموم شد و منم سرخوش راه افتادم سمت خونه که بعدش آماده شم و به کلاسم تو آموزشگاه برسم...که اتفاق دوم افتاد...
تا پامو از باشگاه گذاشتم بیرون و چند قدمی اومدم اونقدر همون پام بدجور پیچ خورد و افتادم وسط خیابون که تا سرمو آوردم بالا دیدم که یه کامیون داره از روبه روم میاد و بماند با چه بدبختی خودمو کشیدم کنار که کتلت نشم...
ولی بازم از رو نرفتم...یعنی از بچگی عادتم بوده وقتی ناله کردم که دیگه نتونستم دردو تحمل کنم...خلاصه پاشدم و رفتم خونه و بعدش هم وسایلمو برداشتم و رفتم آموزشگاه...اونجا هم درد پام اذیتم نمی کرد تا این که کلاسم تموم شد و ساعت شش عصر بود که زدم بیرون...هوا هم تقریبا تاریک بود و منم چون جایی از شهر کار داشتم این بود که مجبور شدم پیاده برم و داشتم تو مسیر آهنگ گوش می دادم و اونقدر غرق فکر و خیال شده بودم که اصا هیچی رو حس نمی کردم تا این که رسیدم به جایی که قرار داشتم با مامانم...
وقتی کارمون تموم شد و می خواستیم بریم خونه دردش شروع شد...ولی واسه این که مامانمو نگران نکنم بهش نگفتم و راهو ادامه دادیم تا خونه....ولی نزدیکای خونه بودیم که دیگه نتونستم...
فقط یادمه وسط پیاده رو ایستادم و گفتم دیگه نمی تونم راه بیام...
خلاصه که هر طور بود رسوندم خودمو خونه....
وقتی رسیدم خونه تازه فهمیدم چه بلایی سر پام اومده...مچ پام کاملا ورم کرده بود...
اونقدر که فقط اشکام میومد....خلاصه رفتیم بیمارستان و عکس و نهایتش شد گچ گرفتن پام تا زیر زانو...
به همین سادگی:دی
این طوری بود که دستی دستی سه هفته باید پام تو گچ باشه و منم هنوز درد پام خوب نشده ولی اونقدر بی حوصله شدم که حد نداره...
از ناتوان بودن بدم میاد...ولی از دیشب که واسه کوچیکترین کارا محتاج شدم می فهمم زندگی گاهی چقدر می تونه سخت بشه...حالا که همدم من شده دو تا عصا که اگه نباشن نمی تونم راه برم خیلی حرفه...
یا وقتی که دیشب وقتی حتی نمی تونستم راه برم که مجور بودم با ویلچر منو ازین طرف بیمارستان ببرن اون طرف و حتی نمی دونستم که باید چطوری کنترلش کنم خیلی سخت بود...
دیروز این موقه حتی فکرشم نمی کردم که تو کمتر از چند ساعت دیگه برای سه هفته نمی تونم راه برم درست...
خلاصه که از دیشب فقط می گم خدایا چه صبری دادی به کسایی که یک عمر همدمشون میشه عصاهاشون...تکیه گاهشون عصاشونه...مثه من از دیشب بدون این عصاها نمی تونم راه برم چون سرگیجه دارم و می خورم زمین...

+خدایا شکرت که بهم داری یاد می دی که قدر بدونم...شکرت برای این که می شد همون دیروز اون کامیون فاطمه رو برای همیشه تموم کنه و نکرد...
شکرت برای همه چیز...
هوالغریب...
سلام بر یگانه منجی حال ِ حاضر دنیایمان
سلام بر یگانه دردانه ی دنیایمان...
سلام مهدی جان...
راستش این بار می خواستم ناب ترین احساسم را در ترمه ای خوش رنگ بپیچم و آن را با زیباترین کلمات بیارایم و آن را پر کنم از خوش بو ترین عطرها...پر از بوی یاس و مریم ...
اما دلم انگار سادگی می خواست...برای همین هم ساده آمدم...با ساده ترین شکل ِ ممکن آمده ام این هفته...
این هفته در اوج ِ سادگی آمده ام...
این هفته آمده ام تا ساده تر از تمام پانزده هفته ی قبل بگویم که عجیب خاطرتان عزیز است...این بار نیامدم که بگویم چقدر دنیا پر است از زشتی ها ...چقدر غم هست...این بار نیامدم که دردها بگویم...این بار تمام غم ها را آرام کرده ام ...تمامشان را خوابانده ام که امشب بخوابند تا من امشب بدون آن ها برایتان بنویسم...
امشب بی غم و غصه آمده ام...
این بار خودم را آورده ام...
بدون غم ها و دردها....
آن هم غم ها و غصه هایی که خودتان شاهد بر تمامشان هستید...برای همین هم این بار در اوج سادگی و در اوج احساس آمده ام تا ساده تر از همیشه بگوبم که مهرتان در دلم عجیب رخنه کرده است...آن قدر عجیب که روزها را گاهی می شمارم تا به جمعه ها برسم...جمعه هایی که حتی عاشقانه تمام ِ گرفتگی های غروبش که خیلی وقت هایش همدمم می شود آل یاسین های ناب آن را دوست دارم....
می خواهم در اوج سادگی و صداقت سلام بگویم و بعد هم بگویم که چقدر بودنتان عجیب حس می شود...درست است که این حرف شده است تنها و تنها توجیه بعضی از آدم ها برای حضور شما که هر گاه حرف ِ شما می شود اولین حرفشان این است که حضورتان در این دوران غیبت حکایت خورشید پشت ابر را دارد اما من نیامدم باز بگویم که حضورتان حکایت خورشید پشت ابر را دارد....
چرا که حضورتان خیلی نزدیک تر از خورشید حس می شود....شما بقیه الله هستید...و چقدر بند بند وجودم می لرزد وقتی به این اسم فکر می کنم...
چرا که با خود می گویم که چقدر شما را نمی شناسم و از خودم خجالت می کشم که چقدر کوتاهی کرده ام در شناخت شما...انگار هر چه که بیشتر کتاب می خوانم در مورد مهدویت کمتر می فهمم...هر چه می خوانم می فهمم چقدر عقبم و با تمام وجود برای خودم متاسف می شوم...
هنوز برای این حرف ها خیلی زودم...خیلی زود...
گاهی آنقدر از خودم نا امید می شوم که حتی با خودم می گویم که لیاقت نوشتن ِ جمعه ها را ندارم اما بعدش با خودم می گویم من برای شما می نویسم آن هم بدون ِ نذر...پس هر گاه نوشتم یعنی خودتان خواسته اید...حتی اگر نوشته ام با زیباترین کلمات آراسته نشده باشد و مثل این انتظار نامه در کمال ِ سادگی نوشته شده باشد.....
انتظار نامه ی ساده ای که در اوح ِ سادگی اش در گوشه گوشه اش دلی می تپد که گاهی عجیب عطش به جانش می افتد...
دلی که گاهی عجیب تنگ می شود...
پشت تمام ِ این انتظار نامه ها فاطمه ای است که خودش است...خوب یا بد...اما خودش است...
حتی اگر یک جمعه در ساده ترین شکل ِ ممکن قلم بزند...
ولی باز خودش است...
پشت تمام ِ این انتظار نامه ها دخترکی است که امیدش به مولایی است که حاضر بر تمام احوالات است...مولایی که در تمام این شانزده هفته خودش را به این کمترین نشان داده است و این برای من اوج است...
درست عین تمام اوج هایی که این هفته با همین چشمانم دیدم...همین چشمانی که سرخند...
درست عین تمام اوج هایی که این هفته دیدم که عجیب ساده بودند و عجیب پر بودند از سکوت محض ِ دل کوه...درست عین تمام آبی ِ بی کران آسمان...درست عین ِ سادگی لبخند کودکی که از ته دل می خندد...همان کودکی که امید آورده...درست عین زنده شدن های دوباره...و درست عین سادگی کلام ِ این هفته ام می گویم که این بار آمده ام که تنها بگویم که عجیب مهرتان در دلم رخنه کرده است...
تنها همین...
آقای خوبم...
میشود که این مهر در دل ِ این کمترین جاودانه شود؟!

اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج
+ در پس تمام ِ این کلمات به ظاهر ساده تنها و تنها خوده آقای ستاره پوش می دانند که چه دریایی از عشق موج می زند...
هوالغریب...
قصه تا به اینجا رسیده بود که دخترک در دلش پر شده بود از بهانه...پر شده بود از خواهش و تمناهایی که هر کدام برای یک نفر بس است که او را به مرز خیلی چیزها برساند...
اما دخترک این بار شد ماهی کوچکی که خودش را سپرد به دستان دریا...سپرد خودش را به دریا که هر کجا که می خواهد او را ببرد...و این طور شد که دخترک دل به دریا زد و راهی شد...آن هم دریایی که مدت هاست شوق ِ دیدنش عجیب به جانش افتاده...
راهی شد که برود به بلندترین نقطه ی دیاری که هیچ گاه دوستش نداشته و همیشه تنها و تنها شب هایش را دوست داشته...
راهی شد که برود به بام تهران...
و شد آغار یک روز که پر بود از اتفاقات جدید...
و شد رفتن به توچال آن هم درست وقتی که اصلا برنامه ی رفتن به آنجا نبود...و شد آن نگاه پر از حسرت من که در راه به حرم امامزاده صالح می کردم و چقدر دلم می خواست ماشین از حرکت بیاستد و با سر بشتابم به سوی حرمش...حرمی که رازها با آن دارم...من با برادر ِ امام رضا رازها دارم...یکی از برادرهایش در همین پیشوای خودمان مهمان ِ همیشگی ِ دیار ماست...
و بعدش رفتیم و رفتیم و رفتیم تا شد توچال...
و چقدر خوب که خلوت بود...و رفتیم تا ایستگاه آخر...در دل کوه ها...و دور شدن از آن همه دودی که شهر را گرفته بود و رفتن تا خوده آسمان...و چقدر تناقض عجیبی بود...یک طرف کابین پر بود از شهری که دود سراسرش را گرفته بود و طرف دیگر آسمانی آبی...
آبی ِ آبی....
انگار داشتم می رفتم دیدن ِ خدا...
دور میشدم از تمام دغدغه ها و جهنم هایی که این روزها با چشمانم دیده بودم...دلم می خواست تمام دلم را خالی کنم از فریادهایی که دلم را پر کرده بود از درد .... اما فریاد نشد...
و بعدش هم شد سوار شدن آن تله سی پژ ها که دیگر کابینی در کار نبود و تو بودی و خدایت و صدای او در دل ِ کوه...
در دل ِ کوه و در بین زمین و هوا و صدای او که بند بند وجود توست...
خوشبختی آنجا خودش را به رخ می کشید ... و تو به تمام آن کوه ها گفتی که ببین او هست....ببین صدایش از تمام شما ها بیشتر آرامش دارد...
ببین او خود ِ خوده زندگیست...
و بعد هم با خدایت چه حرف ها که نزدی...
آن هم در ارتفاعی که کافی بود بیفتی آن وقت هیچ چیز از تو نمی ماند...میشد حکایت عشق کردن های سیما که کاش اینجا دچار حادثه شویم و با هلیکوپتر بیایند برای نجات دادن ِ ما...
میشد حکایت عکس گرفتن های ما در آن حالت و تکان دادن ها که تمام وجودت می لرزید...ولی در دلم حتی یک ذره هم ترس نبود از آن ارتفاع...
برعکس سرخوش تر از همیشه برای خودم تکان می دادم و می تابیدم...و با خودم میگفتم اگر آرزوی سیما واقعی شود خیلی هم بد نخواهد شد...
و خودم را بین تمام آن کوه ها مخفی کردم...خودم را مخفی کردم تا شاید روزگار آن قدر تاب بخورد که روزی با خودش خودم را بین تمام آن کوه ها پیدا کنیم و آن وقت فاطمه برای همیشه بشود مال ِ او...
و بعد از تمام آن تاب خوردن ها نمی دانی پایین آمدن چقدر عجیب بود...انگار مجبور بودی از دل ِ خدایت جدا شوی و دوباره راهی شهری شوی که هیچ گاه دوستش نداشته ای...و چقدر آن نگاه ها سخت بود...جدا شدن از آن آبی ِ بی کران و نزدیک شدن به آن همه دود...
و چقدر این تناقض ها عجیبند...
....
و بعدش شد رسیدن و رفتن تا میلاد...یک بالا رفتن و پایین آمدن ِ دوباره...
و رسیدن بر اوج ِ میلاد و فتح ِ آن...
و رسیدن به شب های بی نظیر تهران...
شبهای تهران همیشه تک اند...شب های تهران را با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم...
وقتی که آن خانوم لیدِر می گفت این سمت رو به امام رضاست دلم عجیب لرزید...ناخودآگاه در همان جا ایستادم و در آن بلندی سلام دادم ...و نمی دانی که رقص آن چادر در آن بلندی چقدر زیبا بود...
باد می وزید و چادرت را تکان می داد...و راستش دلم می خواست هیچ کس در آنجا نبود و میشد بگذرام که به باد بدهم تمام موهایم را...
ولی شد عکس گرفتن های من با دستان ِ باز...
و این مدل عکس گرفتن هایی که انگار می خواهی با چادری که دارد بین زمین و هوا تاب می خورد تو با دستان باز خودت را تمام و کمال تقدیم خدایت کنی...
تقدیم کردن ِ خودت با دستان ِ باز آن هم در تمام اوج هایی که دیروز دیدم...
و چقدر رهایی شیرین است...
و زل زدن به تمام شهر ِ تهران و دیدن تمام بزرگراه ها و تمام آن ماشین ها...و رفتن ِ من به یک گوشه و نشستن روی آن صندلی ها و زل زدن به شهر و حرف های یواشکی ام با خدایم...
و بعدش حرف زدن با آن آقای لیدر در خصوص تمام آن کارهای انتزاعی محشری که آنجا بود و تمام آن عکس های نجومی...
و بعدش هم شد پایین آمدن از آسانسور میلاد و باز هم قصه تکرار شد و دوباره از یک بلندی در عرض چند ثانیه پایین آمدن و تو برعکس تمام آن آدم هایی که همراه تو بودند در آن آسانسور ذوق نمی کردی که داری پایین می روی...
و بعدش هم شد آمدن در دلِ همان مکان هایی که تو از بالای میلاد آن ها را دیده بودی...
و دیدن میدان آزادی که از بالای میلاد به قدر یک نخود بود و حال تو آن را میدیدی برای هزارمین بار شاید ولی تازه فهمیده بودی که حتی همین آزادی ِ خیلی بزرگ هم می تواند کوچک شود...
درست مثل آرزوهای خودت که شاید عجیب بزرگ باشند و شاید محال ولی تو دلت به خدایی کردن های محشر ِ خدایت عجیب گرم است...اصلا خودش هر روز می آید و در دلت بذر امید به آینده می پاشد...
تو در دل میدان آزادی ای بودی که در شب پر می شود از رقص نورهای زیبا...و باز تو با خودت می گویی که شب های تهران تکند ولی در دلت می دانی که چقدر دلت می خواهد روزی از تمام ِ این شهر و دیار دور شوی و سهمت از تهران بشود دیدن آن هر چند وقت یک بار...
و بعدش می شود حکایت پایین دادن ِ شیشه ی ماشین و بیرون بردن دست و گوش دادن به آهنگ و دیدن ِ ماهی که تازه آخر شب طلوع کرده بود و هیچ چیز مثل ماه نمی توانست تمام فراز و فرود های امروز تو را تکمیل کند...
و هیچ چیز مثل ماه نمی توانست با دلت کاری کند که دستت را از شیشه بیرون بگیری و تا حد سر شدن یخ بزند...
درست مثل همان وقت داخل تله کابین که یک حسی در دلم گفت که دستت را بکش...که اگر نکشیده بودم تمام ِ چهار انگشت دستم بین در ِ کابین می ماند...
آن هم درست وقتی که اصلا نگاهم سمت دستم نبود و داشتم بیرون را نگاه می کردم و دستم بیرون بود از کابین و آن مامور هم اصلا حواسش نبود و ناگهان چیزی در دلم گفت که دستت را بکش و بعد تا کشیدم در بسته شد...
و بعدش در دلم تنها خدارا شکر کردم که دلم هنوز می تواند راست بگوید...
و بعد هم تمام شدن یک روز ِ پر از بلندی و سراشیبی...
و دوباره برگشتن به زندگی...
به زندگی ِ بدون حضور ِ تو...
به زندگی ای که تنها با یاد ِ توست...
دلت در بین تمام آن کوه ها و نفس کشیدن های از ته دل عجیب قرص شده که آن روز خواهد آمد...
آن روز که سهم تو شود داشتن...
خدا را چه دیدی شاید این بار هم دلم راست گفت...

هوالغریب...
دخترک در دلش پر بود از بهانه...در دلش پر بود از دغدغه و یک مشت ترس ...ترس هایی که مثل همین محدثه ی کوچک که وقتی آدم جدید می بینید تو را محکم می گیرد و می ترسد دخترک را هم می ترساند...
محدثه ی کوچکی که به تازگی آمده و زندگی آورده...امید آورده.... برق ِ رفته از چشمان زنی را آورده که همیشه حسرت این به دلش مانده بود که مادرانگی کند...قربان صدقه ی دخترش برود...خنده های مردی را آورده که حال همه ی دلش می لرزد وقتی محدثه ی کوچک اشک می ریزد...مردی که با تمام مردانگی اش در برابر محدثه ی کوچک می شود یک پسر بچه که با عشق دارد بازی می کند...آن هم برای مردی که همیشه در مقابل من یک جور ِ خاصی خجالت داشت اما حال برایش دست می زند...می خواند...تمام مردانگی اش را فدای دختری دارد می کند که یک عمر حسرت داشتنش را داشته است...و دیگر برایش مهم نیست که چه کسانی هستند...او حق دارد پدری کند...او حق دارد مادری کند...
اما محدثه ی کوچک عجیب می ترسد...کمبود احساس امنیت و کمبود محبت در وجودش موج می زند...
محدثه ی کوچکی که نمی دانم آن پدر و مادر چه کرده اند با این بچه که عجیب می ترسد...عجیب در دلش ترس است و شب ها تا صبح چندین بار از خواب می پرد ...خدارا شکر کمی بهتر شده است و چند روز است فهمیده است محبت یعنی چه...فهمیده است امنیت یعنی چه...
و حال دخترک قصه ی ما هم درست شده است عین همین محدثه ی کوچک...
دلش پر شده از غصه... تنها پناهش شده است سجاده ی سبزش و آسمان بالای سرش...عین همین محدثه ی کوچک شب ها تا صبح از ترس می لرزد...دخترک قصه ی ما روزهایش عجیب شده است چون پای تمام زندگی اش وسط است...
خدا را چه دیدی شاید روزی دخترک هم برای همیشه خوب شد...

*چند روزیست که همدم روز و شب هایم شده است همین آهنگ...
+ با تو این پالتوی کهنه مثه ابریشم لطیفه
تن ِ پوشالی ِ سردم مثه خواب گل ظریفه...
...
هوالغریب....
نمی شود نباشی!
تو باید باشی و با هرم نفس هایت گرما ببخشی بر تمامی ِ بی جانی های این روزهایم...
از دل ِ همین فصل که در راه است تو آمدی...
از دل همین روزها آرام آرام مهر تو بر تمام وجودم رخنه کرد و چه شب هایی که من برای به دست آوردنت آرام آرام در دل همین شب های دراز اشک ریختم...
اشک ریختم که کاش خدا تو را هیچ گاه از من نگیرد....
به راستی که از دل پاییز تو آمدی...
تو از دل پاییزی آمدی که همیشه برای من پر بوده از استرس...پر بوده از فصلی که همیشه می گویند دلگیر است و پر از غم...
اما تو نمی دانی که هر روز برای من پاییز است...هر روز برای من پاییز است...آن هم پاییزی که پر است از عشق...پر است از آمدن...پر است از داشتن...
ساده بگویم پر است از تو...
آنچنان با نجابت آمدی که هیچ گاه آمدنت را فراموش نمی کنم....آن قدر نجیب و معصومانه آمدی که هیچ گاه آن دو جفت چشمان قهوه ای ات را فراموش نمی کنم...آن قدر با نجابت تمام وجودم را برای خودت کردی که تمام بند بند وجودم را به نامت زدم در همان روز بارانی...در همان روز بارانی و در همان نگاه ها به آن پنجره ی کوچک که تنها قطره های باران را می دیدم و آن صبحی که هیچ گاه یادم نمی رود که تا پایم را به قصد این سند زدن بیرون گذاشتم باران رحمت بر صورتم افتاد...و نمی دیدی که چقدر گام هایم محکم بود و پر بود از شور در همان روز بارانی...آن قدر با شور که با آن حال و آن سرگیجه هایی که طبیعی بود تمام مسیر را پیاده آمدم...پیاده آمدم تا خیس شوم از این رحمت...از زحمتی که ادامه داشت...آن قدر ادامه داشت تا تمام آن عهد ها ...
آن قدر با نجابت بودی که این روزها با وجود تمام مشکلات هنوز هم تنها وتنها خیال توست که تسکین می دهد تمام حال این روزهایم را...
این روزهایی که جااان می دهم و جاان می گیرم...
و این هم یکی از تناقض های عجیب این روزگار است...
تناقض است که زمین و زمان تو را به مرز انفجار برساند...به مرز خواهش های پنهانی از خدا برای آرام و بی دردسر رفتنت...آن قدر آرام که انگار اصلا تو نبوده ای...
ولی چه بگویم که بودنش آن قدر تو را نفس می دهد که حتی فکر هم نکنی به این چیزها....
به مرز انفجار می رسی و تنها نگاهت می رود سمت آسمان و یادآوری تمام آن روزهای مشترک و بعد هم همان لبخند کافیست برای خاموش شدن تمام آن آتش در این روزهای پر از گر گرفتگی...
گاهی دنیا مثل این روزها عجیب خشن می شود...میشود همان تصویر زشتی که از آن دکتر ِ لعنتی در ذهن من نقش بست...
گاهی زندگی همان گونه زشت می شود و زننده...درست مثل حرف های همان دکتر...
آن قدر خشن می شود که جای تمام خشونت هایش روی تنت می ماند...
اما تو تنها پناهت می شود خدایت و تصویر بی نهایت پاک و معصومی که از او در ذهنت داری...و همین تصویر کافیست که تو رهـــــــــا شوی...رها شوی از تمام چیزهایی که اذیت می کند تو را ...همان نگاه دریایی اش که حکم ِ آبی خنک دارد روی تمام گر گرفتگی این روزهایت...
نمی دانم ولی شاید روزی نوبت من هم شد ...
نوبت من هم شاید برسد که جبران کنم تمام ِ این نداشتن ها را...
نداشتن هایی که یک دخترک را در بیست و چهار سالگی اش می تواند به خیلی جاها بکشاند...
اما چه باک وقتی پای عشق در میان باشد...
وقتی پای عشق در میان باشد تو بی نیاز ترینی....

+ خداوندا این عشق ِ بی نهایت پاک را جاودانه کن در دل هامان و به تمام این عشق رنگ داشتن بده...رنگی از جنس آسمان...
رنگی به رنگ عشق...
برای تو:
+ امروز برای من پر بود از ....
اصلا بگذار امروز ناگفته بماند...بماند برای خودمان که امروز در بین تمام آن درخت و گل ها و چمن های شوریده و تمام آن درخت های سر به فلک کشیده ی پاستور چه بر من گذشت...تمام درختان سر به فلک کشیده ای که از کودکی هایم شاهد قد کشیدن من بوده اند...خیابانی که تمام عشق ِ کودکی من عروسک فروشی بزرگش بود که هر بار میشد عشق کردن های من هر بار که می خواستیم به آنجا برویم...ولی چه کنم که آن عروسک فروشی ِ محبوب روزهای کودکی من خراب شد و جایش یک ساختمان اداری شد در کنار نهاد ریاست جمهوری و تمام آن خاطرات برای همیشه بین آن سنگ ها و آجر ها دفن شد...
+ تو با منی هر جا برم
مهر تو بنده جونمه...