.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

برای آقای ستاره پوش-18

هوالغریب....




سلام یگانه دلیل ِ ادامه ی حیات در این کره ی خاکی...



جمعه ی دیگر آمد و باز هم بر این کمترین رخصت دادید که با وجود تمام دردها به این سرا بشتابد و کلمه کنار هم بگذارد و حرف بزند با کسی که شده است پناه ِ دلتنگی های هجده هفته ی دخترک...


هجده هفته است که جمعه ها رنگ و بوی دیگری برای من گرفته اند...

هجده هفته است که این دست ها می نویسند برایتان....حتی همین حالا و با وجود کبودی های رویشان...


و دلم خیلی بیشتر از هجده هفته است که برایتان می نوسید....


هجده هفته است و من هنوز هم در تعجبم در این گذر ِ سریع...


وقتی این گونه به زمان نگاه می کنم می بینم چقدر زود می گذرد و گاهی بعضی اوقات عجیب دیر می گذرند...


و این میشود یک جور ِ زود ِ دیر...


و این میشود حال ِ این روزهای من...


وقتی در ابتدای این هفته ام برایتان نوشتم تنها دلیل ِ ادامه ی حیات این کره ی خاکی تمام وجودم لرزید...


یک جور لرزش خاص ِ خوب که تنها رازیست بین من و خودتان...


آقای خوبم...


این روزها هنوز هم در هوای ِ آخرینم...هوای ِ آخرین حج ِ مهربان ترین ارباب....

هوای عرفه ای که آرام آرام و با نجابت ِ تمام دارد می رسد...


هنوز در هوای اربابم...با هر یاحسینی که این روزها می گویم دلم تا خوده شش گوشه اش و سرزمینی که هیچ گاه چشمانم ندیده است پر می کشد...حتی اگر با درد ِ تمام و با آن حال ِ عجیب تمام آن یا حسین ها را بر زبان بیاورم...


عرفه دارد آرام آرام می رسد و من یاد سال پیش و عرفه ی سال پیشم می افتم...


و چقدر هوای سال پیش و امسالم تفاوت دارد....


عرفه ی سال ِ قبل در میان زمین و هوا بودم...


و امسال می دانم کجایم...


مهدی جان...


میشود اندکی بر این کمترین نگاه کنید تا این عرفه و این محرمی که در راه است همانی باشد که باید باشد؟



با این که تمام این نوشته هایم را با نهایت خجالت و شرم دخترانه ام نوشته ام...شرم ِ دخترانه ای که خودتان می دانید یعنی چه...


می دانم بین من و یک منتظر واقعی به قدر دنیا دنیا فاصله است....


فاصله ای که وقتی به آن فکر می کنم پای همان شرمی که از آن نوشتم وسط می آید...


دلتنگی هایم این روزها عجیب زیاد شده اند مولای من...


و حال هجده هفته است که دلتنگی هایی که در طول یک هفته به سراغ دلم می آید را جمع می کنم و جمعه که از راه می رسد تمامشان را در تمام این کلمات ِ به ظاهر ساده می ریزم و تمامشان را برای خودتان می گویم...


مولای من...


این روزها خیلی خوب دارم مدارا کردن را یاد می گیرم...


این روزها با تمام ِ زندگی مدارا می کنم که برسد ... محرم برسد ... این روزها با همه چیز مدارا می کنم که محرم بیاید...


ماه ِ دیووانگی ها و شیدایی های محض ِ دلم....


ماه به جنون رسیدن ها ... ماه اشک هایی که می آیند...رها تر از همیشه...


و هنوز هم با تمام وجود در هر لحظه از خدایم می خواهم که نعمت ِ گریه کردن برای مهربان ارباب را از این چشم ها نگیرد...


و به راستی که گریه کردن ِ برای ارباب نعمت است...


و من هر لحظه دعایم برای داشتن ِ این نعمت است...


و به راستی خوب ِ خوب معنای ِ این مدارا کردن را این روزها دارم میچشم...


درست عین دیشب و مرگی که آنقدر نزدیک شده بود که خوبه خوب می دیدمش...حتی درست لحظه هایی بود که هیچ دردی نبود...و من در دنیای دیگری بودم...دو شب است که تا نزدیکی هایش می روم و باز می گردم....


و این اگر مدارا کردن نیست پس چیست مولای من؟!


در آن دنیا تنها او بود و تمام ِ لحظات ِ مشترکمان...تمامش عین یک فیلم از مقابل چشمانم رد می شد...


و بعد یادم است که تنها با ضربات مادرم به صورتم از آن دنیا آمدم ....


مولای من...


سطر به سطر و کلمه به کلمه ی این هفته ام لبریز بود از درد... دردهایی که دخترک را در این راهی که دارد می رود تاب می دهد...شکل می دهد...و این روزها من دارم شکل می گیرم...


دارم خم میشوم...آن هم خم شدنی که با وجود ِ دردهای طاقت فرسایش شیرین ترین خم شدن ِ دنیاست برایم...


این خم شدن برایم از عسل هم شیرین تر است...




مهدی جانم...


میشود هوای دل ِ این کمترین را داشته باشید که به بهترین شکل ممکن اش خم شود و شکل بگیرد؟!!






+ این جمعه هم قسمت نشد پیشت

دلتنگیامو دور بندازم


دارم مدارا می کنم با مرگ

شاید تو برگردی و من باشم


شاید که یک شب با صدای تو

از خواب ِ این سردرگمی پاشم....



* یکی از زیباترین آهنگ هاییست که در مورد آقای ستاره پوش شنیده ام...تا محرم همین آهنگ می شود دنیای ِ این روزهای سنگ صبور ِ  کوچک ِ من که کم کم دارد پنج ساله میشود...



+ من با محرم ِ امسال حرف ها دارم مهربان اربابم ...بگذار این محرم را هم ببینم مهربان ترین ِ اربابم...




خاطره بازی های ِ دخترک

هوالغریب...



قصه که به تکرار برسد تو می رسی به جـــــــان کندن های هر روزه...سینه ات می شود یک اقیانوس پر از موج...


                                                    یک اقیانوس ِ طوفانی...



قصه که به تکرار برسد رُس آدمی کشیده می شود...



آخ که این تکرار ها و این عادت ها چه بر سر آدم که نمی آورند...


امروز رفتم سراغ آلبوم ِ عکس های قدیمی...


این روزهای لعنتی کاش که تمام شوند و زندگی تصمیم بگیرد قدری روی ِ خوش به ما نشان دهد...


این روزها که از زمین و زمان برای من و خانواده ام می بارد باز هم شاکرم...


این روزها که اکثر عکس ها دیجیتالی شده اند من اما در این میان عجیب حس ِ ورق زدن ِ آلبوم عکس ها را دوست دارم و هیچ گاه با این عکس های دیجیتالی آبم در یک جوب نمی رود...


ورق می زدم و با هر عکس غرق آن روزها می شدم...از زمان نوزاد بودنم عکس ندارم...بچه ی آخر بودن است دیگر...


کسی حوصله ندارد از آن ها عکس بگیرد...



بگذریم...


رسیدم به یک عکس که آن روز را خوب به یاد دارم...


من و الهه دختر عمویم داشتیم بازی می کردیم ... جلوی در حیاطمان...آن وقت ها خانه هامان دیوار به دیوار هم بود ولی الان هر کداممان در یک قسمتی از شهریم...هم بازی های کودکی من دو برادرم بودند و دو دختر عمو و یک پسر عمو...سه بچه ما بودیم و سه بچه هم آن ها...


آن وقت ها صبح تا شب یا ما آنجا بودیم یا آن ها در خانه ی ما...


داشتم میگفتم...داشتیم بازی می کردیم که کار به دعوا رسید...


الهه در نزدیکش یک آجر بود و برداشت و شروع کرد به تهدید کردن ِ من که می زند...من هم گفتم اگر جرئت داری بزن و او هم نامردی نکرد و زد...


محکم هم زد...


خوب به یاد دارم...آن آجر درست خورد روی لب هایم...و بعدش همین طور از لب هایم خون می آمد...طفلی حسابی ترسیده بود...بچه بود...تقریبا دوسالی از من کوچکتر است...


من هم که از زور ِدرد و این خون ها نمی دانستم چه کنم...تنها چشمانم پر از اشک شد و  دویدم سمت حیاط خانه مان و هر چه لبم را می شستم باز خون می آمد...الهه هم از ترسش فرار کرده بود و خلاصه داستانی داشتیم...


یادش بخیر...


آن شب خیلی لبم درد می کرد...آن شب را خوب به یاد دارم...پدرم برای این که مرا ازین حال در بیاورد رفت و آن دوربین ِ همیشگی اش را آورد...همان دوربینی که لحظات زیادی از زندگی ما را ثبت کرده است...و الان فقط به عنوان یادگاری نگهش داشته ایم...سالم است و قدیمی...اما جایش را چندین دوربین ِ دیگر گرفته اند در خانه مان...


آن شب برای آرام کردن ِ من، مادرم آمد و موهایم را مرتب کرد و لباس محبوم را پوشیدم و از من عکس گرفتند...یادش بخیر آن لباس را چقدر دوست داشتم...


یک بافتنی ساده بود...سفید رنگ بود که رویش عکس ِ کارتون حنا دختری در مزرعه بافته شده بود و پایینش هم به انگلیسی نوشته بود حنا...


من عاشق ِ این لباس بودم...هنوز هم این لباس را مادرم به عنوان یادگاری نگه داشته است و می گوید که این را به دخترت نشان بده...نشان بده تا ذوق کند که مادرش هم روزی هم قدر ِ خودش بوده ...


و آن شب برای همیشه ثبت شد...


تصویر من با آن عینک که تمام ِ صورتم را گرفته است و زخم ِ لب هایم ولی موهایی که با نظم ِ خاصی درست شده اند و یک پاپیون قرمز توری  روی موهایم و آن لباس که عجیب آن را دوست داشتم...


این شد تصویر ِ امروز ِ من...


شاید بیشتر از یک ربع به آن نگاه می کردم و تمام آن کُری خواندن های من و الهه یادم آمد...فکرش را هم نمی کردم که بزند ولی زد...


هنوز هم گاهی می روم و لباس هایی که مادرم از آن وقت های هر کداممان نگه داشته را نگاه می کنم...یک نوار کاست قدیمی داشتیم که در آن مادرم با ذوق ِ تمام صدای من را ضبط کرده بود...اولین کلمه هایی که حرف زده بودم...اولین خنده هایم...ولی آن نوار نمی دانم چه شد و فقط یکی از آن نوار کاست ها مانده است...که روی ِ آن صدای برادرم است...اولین بابا گفتن هایش...اولین مامان گفتن هایش و اولین خنده های ِ از ته دلش...


ولی صدای ِ کودکی های من برای همیشه در یکی از اثاث کشی هایمان نابود شد و نفهمیدیم چه شد...


ولی تُن ِ صدایم را خوب به یاد دارم...چه شب هایی که صدای خنده هایم را گوش می دادم و ذوق می کردم...


بگذریم...


و بعدش هم رسید به عکس های دوران دبیرستانم...عکس هایی که با مسخره بازی ِ تمام آن ها را گرفته بودیم...


در یکی از آن ها من با جسارت ِ تمام دو انگشتم را بالای سر ِ دبیر ریاضی مان گذشته ام به عنوان شاخ...


یادش بخیر ...وقتی معلم ِ ریاضی مان عکس را دید گفت هر کس ِ دیگری بود همین الان عکس را پاره می کردم ولی خوشش آمد و خندید...


و حتی چند سال بعد به صورت اتفاقی وقتی یک شب در یک عروسی دیدمش هنوز یادش بود آن عکس را...و با ذوقی فراوان تمام آتش سوزی های مرا برای مادرم می گفت و می خندید...می گفت شیطنت هایم را دوست دارد...


یادش بخیر...


از خیلی از بچه های دبیرستان خبر ندارم...فقط چند تایی هستیم که هنوز از حال ِ هم خبر داریم....هر کدام در گوشه ای از ایران درس خواندند و دو نفر از آن ها مادر شده اند...


یکی شان را وقتی با پسر ِ کوچکش دیدم باورم نمیشد که اینقدر بزرگ شده باشیم...


اینقدر بزرگ که بخواهیم مادر شویم...


و در عکس هایم خوب می دیدم که از بچگی هایم تا همین الان چقدر چهره ام افتاده تر شده است...

چقدر همه چیز تغییر کرده است...


مشهد رفتن هایمان با مدرسه در دوران دبیرستان عجب صفایی داشت...هم دوم و هم سوم ِ دبیرستان رفتیم...


یادم است سال دوم که رفتیم در راه برگشت تولد یکی از بچه ها بود...


نزدیک چهارده نفر جمع شدیم در یک کوپه ی شش نفری...من هم که خواننده ی بچه ها بودم...و بقیه هم آن وسط برای خودشان می رقصیدند...و عکسی که در همان حال یکی از بچه ها از بیرون کوپه گرفت...عجب عکسی شد!!!


یک عالمه دخترک سرخوش آن وسطند و فاطمه ای که آن گوشه است و دارد برای خودش خوانندگی می کند...


یادش بخیر...


چقدر شادی هایمان ناب بود...


زندگی چقدر ما را افتاده کرده...چقدر زندگی ما را خم کرده...


و چقدر قرار است خم تر بشویم...چقدر قرار است بتابیم...


و بعد هم رسید به یک عکس ِ سه نفری...


یک عکس از بچگی های من و دو برادرم...زمان ِ عکس را یادم نمی آید...کمتر از یک سالم بوده...هنوز نمی توانستم بشینم و هر سه نشسته ایم لبه ی پاسیوی خانه ی زمان کودکی هایمان که دیگر خراب شده است و به جایش یک ساختمان جدید ساخته شده است...


من بین ِ دو برادرم هستم و یک عروسک کوچک در دستم است که آن را هم کرده ام در دهانم و برادر بزرگترم من را با دست هایش گرفته است که نیفتم...و لبخند آن دو موقع گرفتن ِ این عکس...


و حال هر کداممان بزرگ شده ایم...تا چند ماه ِ دیگر من عمه خواهم شد....همان پسر ِ کوچکی که کنار من نشسته است و بخاطر تابستان بودن تمام موهایش تراشیده شده است و یک لبخند که عجیب معصوم است بر لب دارد، حال آنقدر بزرگ شده است که دارد پدر می شود...


و یا من و برادر دیگرم...


امروز عجیب در میان گذشته ها سیر می کنم...


شاید دنبال نکته ای می گردم که شاید حال ِ الانم را تسکین بدهد...


این نکته را یافتم...



                        این نکته تو بودی ...


این فاطمه ی کوچکی که بین دستان ِ کوچک برادرش جا شده است و سرش گرم ِ عروسک بین ِ دستانش است حال تنها با خودت آرام می گیرد...


تنها تو می توانی قرارش باشی...


تنها تو...تویی که بند بند وجودش هستی...


همان تویی که می دانم نگاه دخترک را حتی بین آن عینکی که تمام صورتش را گرفته هم می خوانی...




چون تو تمام وجود ِ قصه ها و بی قراری های دخترکی...



خوده تو قراری بر تمام ِ اشک های دخترک...جتی همین اشک های الانش...همین اشک هایی که در سر تا سره این نوشته ها ریخت...اشک هایی که چشمانش را کرده است دو بادکنک ِ بامزه...


حتی قراری بر تمام بی قراری هایی که بین تمام ِ این خاطره بازی ها مخفی کرد...



راستی این ها را می دانستی؟!!!






+از دیشب به یکباره هوا سرد شد و تازه دیشب بود که فهمیدم پاییز آمده...

هرچند که از اول ِ مهر که با بی قراری ها و دلتنگی های محضش آمدنش را ثابت کرده بود ولی از دیشب هوا هم پاییزی شد...

کاش که زودتر تمام شوی پاییز ِ پر از دلتنگی ِ من....



+دلم لک زده برای راه رفتن های این مدلی...راه رفتن هایی که پاهایم تاول بزند...

پاییز جان می دهد برای راه رفتن...

ولی دل می خواهد...

پسر ِ ضامن ِ دل ها...


هوالغریب....



شنیده ام که در قلب ِ شکسته خانه داری...


شنیده ام که وقتی قلبی بشکند تو خود مرهم می شوی...


تمام این شنیده ها را با تمام وجود به من چشانده ای معبودم...یک به یک چشیده ام که جا داشتن ِ تو در قلب ِ شکسته یعنی چه...


یک به یک بر این کمترین خدایی کرده ای....یک به یک...


دیشب که نیمه های شب از آن خواب ِ عجیب بر خواستم تمام حرف های آن خانم ِ مسن را یادم بود...یادم بود که چگونه با نگاه ِ پر از عشقش بر من مهر می پاشید و آرامش...


روسری سبزی بر سر داشت و چهره ای بی نهایت مهربان... روسری اش همان روسری ای بود که یک بار دیگر در خواب دیده بودم ولی این بار چهره اش را می دیدم ولی در خواب نمی دانستم کیست...تنها دیدمش که در آن ضریح نشسته و تنها من و اوییم در آنجا...


تا وارد شدم نگاهم کرد و اشک های بی نهایت مرا می دید...

من هم انگار سالهاست که او را می شناسم...به او گفتم که اینجا آرزوی دیرین ِ من بود...و بی نهایت اشک می ریختم از سرِ شوق برای رسیدن به آن امامزاده ای که در خواب نمی دانستم کجاست...تنها می دانستم که آرزویم دیدن ِ آنجا بوده است...و روی ِ یک بلندی بود...و من از آن بلندی ضریح را می دیدم و او هم کنار ِ من نشسته بود...


اندام ِ ظریفش و چهره ی پر از چروک اش را خوب به یاد دارم...همیشه چروک های صورت را دوست داشته ام...هر چروک یک یادگاری از این دنیاست...


و او چقدر چهره اش پر بود از این یادگاری ها...و عجیب آن دو جفت چشمان ِ سیاهش در خاطرم ماند که بر من عشق می پاشید...و با هر نگاهش چرا آنقدر بر من عشق می پاشید؟


چرا آنقدر مرا آرام می کرد؟!


اصلا او چه کسی بود؟!


چرا هیچ گاه ندیده بودمش ولی با من انقدر مهربان بود؟!


چرا به من گفت سیده خانوم؟!


آخر من که قدر ِ این حرف ها نیستم!!!!


من که سید نیستم!!!!


چرا با آن روسری سبزش آمد؟!


آخ که از صبح تنها کارم شده اشک و اشک...انگار تمامی ندارند...


هرچند که گریه برای عاشق خوب است ...



خدایا دارد چه می شود؟!

خدایا!!!!


صدایت می زنم...عاجزانه تر از همیشه...

حتی پایی برای آمدن ندارم...


وگرنه می شتافتم تا پناه ِ همیشگی ام...می شتافتم تا آن بالاها...می شتافتم تا خوده ِ تو...


با همین پاها می دویدم...آن هم دویدن هایی که این روزها از آن محرومم...


خدایا من برایت حرف ها دارم...


خدایا من با تو کار دارم...


خدایا به خودت قسم که من با تو کار دارم...


دارد می شود یک سال...


امروز دلم بی نهایت پر کشید برای حرم ضامن آهوها و ضامن ِ دل ها....


همان که در آن روز ِ بارانی ضمانت دلم را کرد...

همان که در آن روز ِ بارانی هدیه ام را قبول کرد و ضامنم شد...


دلم بی نهایت پر کشید برای حرم اش...


حتی با همین پاها تا خوده ِ صحن انقلاب پر زدم...


پر زدم تا خوده ایوان طلایش...همان ایوان طلایی که آخر بار با تمام وجودم آنجا توسل خواندم آن هم وقتی که همه جا سیاه پوش ِ مهربان اربابم بود...


امروز دلم به دوره افتاده معبودم...خودت که شاهدی...


لحطه ای در حرم ضامنش است و لحظه ای در حرم مهربان ارباب و لحظه ای هم در حرم جواد الائمه...


حرم ِ پر از آرامشی که چقدر آن نماز ِ صبح در حیاطش به جانم چسبید...آن حیاطی که جااان می دهد برای نفس کشیدن...

و چقدر آن نفس ها در دل ِ شب و رسیدن به صبح و دیدن ِ آرام آرام ِ کم شدن ِ سیاهی شب و نشستن در آن حیاط هنوز هم مرا سرشار می کند...



همان امامی که شنیده بودم حاجت های دنیایی را از او بخواهید...و من آن روز تنها یک چیز خواستم و دست خالی بَرَم نگرداند...


و امروز در روز ِ شهادتشان با تمام درماندگی، با همین پاهای ِ ناتوان تا حرمش دویدم...



    دویدم....


                        حتی با همین پاهای ِ آبی که رویش دو ماهی برای خود شنا می کنند...





من با همین پای ِ آبی تا حرم پر از عشق ات دویدم پسر ِ پر از عشق ِ ضامن ِ دل ها...



+ و تنها خداوند شاهد است که خط به خط ِ این نوشته ها با چه حالی نوشته شد...و تنها خداوند بر همه چیز آگاه است ...یک به یک تمام ِ رازهایی که در تمام ِ این سطرها ریختم را می داند...


او تمام ِ وجود دخترک را می داند و می خواند...



+ امروز دلم با تمام وجودش آرزو کرد کاش جای ِ یکی از آن کبوترهایی بود که روزی آزادی را سهم همیشه ی آن ها کرد از حرم ِ ضامن ِ دل ها...همان کبوترهایی که با همین ِ دستان ِ خیس از اشکم آزادی را سهم آن ها کردم...


کاش روزی آزادی سهم من نیز شود معبودم...

تنها همین...


+التماس دعا دوستان

در حق ِ هم دعا کنیم...



برای آقای ستاره پوش-17

هوالغریب...




سلام آقای ستاره پوش...



به روز شماری افتاده ام آقای من....نه به روز شماری ِ این که زودتر رها شوم و برای خودم بدَوَم....نه...


با این که دلم لک زده است برای دویدن...دلم لک زده برای راه رفتن...دلم لک زده برای این که تکیه ام تنها به پاهای خودم باشد...نه عصاهایی که اگر نباشند فاطمه زمین گیر خواهد شد...دلم برای دویدن هایم تنگ شده...برای این که پله های خانه را سه تا یکی بروم...دلم برای تمامشان تنگ شده است .... اما...



اما برای این ها به روزشماری نیفتاده ام...روزگار مرا خوب صبور کرده...صبورتر از این حرف ها شده ام که بخواهم برای دردهای جسمانی ناله کنم...و این را اعضای خانواده خوب می دانند که هر وقت ناله می کنم یعنی درد امانم را بریده...


ولی حال دردهای دیگری امانم را بریده اند...

دلم همین امروز تا مرز جان دادن رفت...همان دلی که روزی گذاشتمش در شش گوشه ی مهربان ترین ارباب و آمدم...


آقای خوبم...

این بار آمده ام تا بگویم که چقدر خوب می شد گاهی دید...چه قدر خوب می شد گاهی دَوید...چه قدر خوب می شد گاهی نفس کشید... این روزها عجیب دلم هوایی شده است...هوایی ِ  این روزهای ِ مهربان ارباب....


هوایی ِ این روزهایی که مهربان ارباب در آخرین حج است و راهی شدن تا سرزمین عشق...راهی شدن تا جایی که وقتی پاهایم در آن خاک بود به پاهایم می گفتم که حواستان باشد دارید کجا قدم می زنید...


همان سرزمینی که  داغی ِ داغ آن تا ابد گرم است و سرخ....درست مثل غروب هایش...همان غروب هایی که عین ِ دیوانگیست...


همان غروب هایی که دلت هزار بار تا می آید که جاان بدهد ولی آن که تو مهمان ِ ارباب بودنش شده ای تو را نجات می دهد...


همان که باید ببینی تا آن وقت با همین زبان و همین چشمان خودت ایمان بیاوری به ارباب بودنش...


آخر مهربان ارباب همیشه مهربان ترین ارباب است....



مولای من...

دلم این روزها عجیب بچه شده است...درست شده است عین یک بچه که با یک شکلات می شود به او اطمینان داد...می شود دستی بر سرش کشید و آن وقت برایت شعر بخواند...شده است عین یک بچه که باید بچه شدن هایش را بخری تا اعتماد کند و آن وقت بر شانه ات سر بگذارد و آسوده شود از زمین و زمان و قدری آسوده بخوابد...


دلم قدری آرامش ِ کودکانه می خواهد...


قدری آرامش ِ کودکانه برای تمام ِ این روزهای ِ بزرگی ام...


و تنها خودتان می دانید که این حرف یعنی چه مولای من...


قدری آرامش از جنس کودکانه اش برای روزهایی که هر روزش رُس ِ من و دلم کشیده می شود...


آخر آرامش های کودکانه عجیب ماندگارند...


و حال دلم این روزها در کودکانه ترین زمانش به سر می برد...


دلم دوست دارد برای خودش بازی کند...بخندد...حرف بزند...حتی خودش را لوس کند و همه هم تمام ِ این حرکاتش را بگذارند به حساب بچه بودنش...


دلم اندکی کودکی می خواهد...


اندکی کودکی برای این روزهای بزرگی...


و چقدر شیرین است کودکی داشتن برای روزهای بزرگی...


کودکی هایی از جنس کودکی های خودم...از همان جنس کودکی هایی که با دوچرخه سواری هایم عشق می کردم....از همان جنس کودکی هایی که عشق می کردم وقتی با دو برادرم فوتبال بازی می کردم و همیشه هم آن ها هوای خواهر کوچکتر از خودشان را داشتند و ما سه بچه در فامیل همیشه تک بودیم که همیشه هوای هم را داریم...


یادش بخیر آن روزها که هیچ کس جرئت نداشت به فاطمه نگاه ِ چپ کند...یکی سمت راست من بود ویکی سمت چپ...و من آن زمان خوشبخت ترین دختر دنیا بودم که پشتم به این دو برادر قرص بود...


و تنها خودتان می دانید چه رازهایی را پشت کلمه به کلمه ی این سطرها ریختم مولایم...


حیف که کودکی ها به سرعت برق و باد می گذرند و آدمی هیچ گاه نمی تواند در بزرگی هایش آن طور که دلش می خواهد کودکی کند...



دلم پر است مولای من...


عجیب پر ...


کاش بیایید و قدری سامان بگیرد همه چیز...


دلم برای عدالت تنگ است...آن عدالتی که تنها در دوران کودکی میشود واقعی اش را تجربه کرد...


عدالت ِ ما آدم بزرگ ها فقط به درد ِ خودمان می خورد...


کاش که عدالت را از کودکی هایمان حفظ می کردیم...از همان عدالت ها که می گوید یکی برای من یکی برای تو...


و چقدر این جنس عدالت ها در این روزگار ِ سرد و خسته عجیب است...


دلم از آن عدالت ها می خواهد...


نه این عدالت ها که بگوید همه چیز برای یک نفر و بقیه هم واگذار شوند به خواست خدا...



ولی دلم عجیب قرص است به بودن و آمدن ِ شما در پس ِ تمام این بی عدالتی ها...


عجیب قرص است به شنیدن ندای: انا بقیه الله...


ندایی که حتی فکر به آن هم تمام بند بند وجودم را می لرزاند...


عدالتی که پس بگیرد تمام خنده های از دست رفته ی کسانی که دلشان تنها و تنها به آمدن شما قرص است مولای من...


در دلم تنها خودتان می دانید که چقدر حرف است...



مولای من...


میشود هوای تمام ِ دل هایی را داشته باشید که این روزها هوای بچگی کرده اند در روزهای بزرگی اشان؟!





آقای خوبم...




                             میشود بیایی؟!!!



                                                                     دنیای گردمان عجیب آمدنتان را می خواهد....







اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج






سرمای ِ دخترک...

هوالغریب...



قصه هنوز در مورد دخترک است...


آن هم دخترکی که این روزها حتی راه رفتن هم برایش شده است آرزو...همدمش شده است دو جفت عصا ...عصاهایی که اگر نباشند دخترک حتی نمی تواند راه برود...


قصه رسیده است به جان کندن های دخترک...قصه رسیده است به کشیدن شدن رُس ِ دخترک...


دخترک روزها کارش شده زل زدن و دراز کشیدن و حرف زدن با عصاهایی که شده اند تکیه گاه او برای این که او را از این ناتوانی نجات دهند...


روزهای دخترک سرد شده است...مثل همان شب ِ اول که تا صبح پر بود از لرز...لرزش های شبانه ای که دیدن ندارد...حتی گفتن هم ندارد...تنها حس کردن دارد...تنها باید لمسشان کنی...تنها باید دستانت باشد....تنها باید وجودت باشد...


تنها باید تو باشی...


باید باشی...


اما چه کنم که این روزها عجیب ناتوان شده ام و دستانم تنها روبه آسمان دراز است...دخترک مدت هاست که دستانش تنها در مقابل خدایش دراز است....


این روزها تنها و تنها چشم دوخته ام به آسمان...دارم صبوری می کنم....خم به ابرو نمی آورم و می خندم که نشان دهم هنوز می شود حندید در بین تمام ِ این تنهایی ها...


ولی گاهی می شود حکایت چند ساعت تنها بودن و خالی بودن ِ خانه و اشک های باصدای الان ِ من...

اشک هایی که شاید دلت را کمی قرار بدهد...


اما انگار این دل ِ وا مانده تنها با خودت قرار می گیرد...


می شود اشک هایی که خیس می کند گچ های ِ پایی که تو تا او با همین پا رفته ای...


تو با همین پا تا او دویده ای...با همین پا تا او رفته ای...


روزی نوشتم که پاهایم خسته است ...شاید دارد خستگی در می کند .... وقتی انگشتانم را تکان می دهم درد عجیبی در تمام پایم می پیچد...انگار ضربه خیلی جدی بوده است...آن قدر جدی که دخترک را به اشک نشاند....آن هم دخترکی که وقتی پای درد در میان باشد عجیب سخت میشود....


این روزها به قدر کافی زمان دارم برای فکر کردن...فکر کردن به همه چیز ...


از ابتدا تا همین الان...


امروز که با منشی آموزشگاه حرف می زدم در خصوص کلاس ها یاد قدیم هایم افتادم...یاد ِ دوران ِ راهنمایی...مدرسه نمونه می رفتم...برای همین هم از اول راهنمایی زبان داشتیم و یک معلم ِ به شدت سختگیر...و من از زبان متنفر شدم...


اولین املایم را خوب به یاد دارم...نمره ام 6 شد....چقدر گریه کردم...و بعدش هم همیشه زبانم ضعیف بود...و این ضعیف بودن ادامه داشت تا اول دبیرستان که تمام شد و تابستانش بخاطر این که زبانمان سخت شده بود و از ترس ِ افتادن رفتم آموزشگاه...


اولین معلم آن وقت هایم الان مسئول آموزشگاهی است که در آن کار میکنم...گاهی هنوز هم یاد آن وقت هایم می کند...نزدیک به ده سال است که من را می شناسد...به قول خودش در مقابلش قد کشیدم...


و بعدش رفته رفته جای این تنفر از زبان را علاقه گرفت...آن قدر که در دبیرستان هم ادامه دادمش و پیش دانشگاهی که بودم شد اولین تجربه ی درس دادن های من...و نهایت سعی من ِ برای این که کسی را هیچ گاه متنفر نکنم از زبان...

 

همین چند روز پیش یکی از شاگرد های قدیمم را دیدم که الان خودش معلم شده بود...ولی غرور ِ پسرانه اش اجازه نمی داد که حرفی بزند...تنها من را به داخل کلاسش صدا کرد و در مقابل تمام شاگردهایش گفت که من ربانم را مدیون ِ این خانومم...


یادش بخیر...


دلم برای صفای روزهای دبیرستانم تنگ شده...برای روزهایی که چقدر شیطنت می کردم...برای تمام آن شیطنت ها...برای تمام آن سادگی هایم....برای راننده ی سرویسمان....خدا رحتمش کند...پیر مردی بود که جای نوه اش بودم...و من هم دخترک پر از شوری که در سرویس ادای نان ِ خشکی در می آوردم و او هم هر روز از حیاط خانه اشان گل می کند و صبح ها ماشینش پر بود از بوی گل....و تا عصر که می آمد دنبالمان این گل در ماشینش بود و آخرش هم وقتی که می خواستم پیاده شوم گل را به من می داد...


این روزها عجیب غرق ِ فکرم...غرق ِ توام...غرق ِ باران نیامده ی این روزهایم....غرق ِ دنیایی که چقدر بازی برایم داشته...غرق ِ تمام ِ دخترانگی هایم...غرق ِ تمام روزهایی که نیامده اند...غرق ِ آینده...غرق بادهای پاییزی ِ این روزها که خشک می کند تمام درختان را ... غرق ِ بادهایی که خودم را این روزها عجیب رها کرده ام به دستشان...من با بادهای پاییزی این روزها رازها گفته ام در تمام ِ تنهایی های این روزهایم...



پای همه چیزم وسط است...برای همین هم خودم را رهـــــــــــا کرده ام به دستان خداوند...



و دخترک عجیب حال و روزش شده است عین نقاشی ای که سیما امروز صبح روی گچ پایم کشید....دخترکی با دستان باز که خودش را تمام و کمال سپرده است به دستان خداوند....




دخترک عجیب وجودش گرمای وجودت را می خواهد بند بند ِ وجودم....






+ این هم عکس ِ پای بنده که امروز سیما روش نقاشی کشید...ممنونم بابت کشیدن ِ فاطمه روی پای گچیش سیمای عزیز...



+ توی دنیای سردم به تو فکر کردم
که عطرت بیاد و بپیچه تو باغچه
....
...
به تو فکر کردم به تو آره آره
به تو فکر کردم که بارون بباره...

به تو فکر کردم دوباره دوباره
به تو فکر کردن عجب حالی داره...

....
الهی همیشه کنار ِ تو باشم...
الهی همیشه بمونی کنارم...


* این آهنگ چه می کنه این روزها با دل ِ من...