هوالغریب...
سفر کرده که باشی برایت زمان و مکان بی معناترین عنصر دنیا می شود...تنها و تنها به هدفت می اندیشی...تنها هدف...بی توجه به تمام مسائل دیگر...وارسته تر از همیشه قدم میزنی...قدم میزنی و خودت را بین تمام آن تابیدن ها گم می کنی...خودت را بین تمام هلال ماه ِ این شبها گم می کنی...خودت را گم می کنی و تنها شروع می کنی به گفتن ستاره های آسمان بالای سرت که این بار این آسمان درست مشترک شده است...شده است آسمان ِ هم نفس شدن ها...
آسمان ِ هم نفس شدن ها...
خودت را گم می کنی تا تنها و تنها به هدف بیاندیشی....هدف که در کنارت باشد تنها دوست داری خودت را بتابی به دور هدفت و تو یک شب تا صبح ذره ذره تمام وجود ِ خودت را می تابانی به دور هدفت...آن هم این مدل تابیدن ها!!!!
و چقدر این تابیدن اولین و شیرین ترین تابیدن ِ عمرم بود...
خودت را می تابانی به دورش و در دلت چه آرامشی به پا میشود....آرامشی که درست چند روز بعد از آن عمل و زنده شدن دوباره ات پیدا کردی و حال باز رسیدی به همان آرامش..و این بار عجیب عمیق است و قد دارد این آرامش...این آرامش یعنی آرامشی به رنگ آبی آسمانی....همان رنگی که سراسر آنجا را گرفته بود وقتی تو خودت را ذره ذره به دور او می تابیدی!!!
و تنها بر زبانت جاری میشود که تو خوش بخت ترین فاطمه ی دنیایی...و به راستی که تو خوشبخت ترینی که دلت این گونه صاف و صادق با تو حرف می زند و باز به ایمان می رسی که هنوز اگر درست و به جا به حرف دل گوش کنی دل صادق ترین است با تو...و تو چقدر برکت ها به زندگی ات آمده که ناشی از تمام همین صادق بودن دل است...و چقدر برکت ها داشته برایت بودن ِ محض ِ او...اصلا خوده برکت است وجودش...
وقتی در راه باشی تنها و تنها به تمام مسیر فکر می کنی...تنها جاده ها....آخ که جاده ها چه بر سر تو آورده اند...همان جاده هایی که تو با تک تک بیابان هایش رازها داری...رازهایی که حتی آقای ستاره پوشت هم درست در لحظه ی اذان شاهد تمامشان شد...همان گنبد فیروزه ای را میگویم که تو خیلی ناخودآگاه در لحظه ی اذان چشمان ِ بی قرارت که این روزها اشک با آن ها غریبه شده اند آن را می بینید و تو می لرزی...می لرزی که آن موقع که چشمانت به دنبالشان گشت پیدایش نکرد و حال که چشمانت با اشک غریبه شده است آن را می بیند و تو باز تنها نگاهی...نمی دانم تمام این فرو بردن بغض ها کجا یقه ام را خواهد گرفت و من را تنها گیر خواهد آورد و انتقام خواهد گرفت...
و یا آن اشک هایی که وقتی حرف مهربان ارباب شد رفت که بیاید ولی باز نیامد...
همیشه فکر می کنند که مقصد یعنی پایان جاده ها...ولی تو خوب می دانی که جاده ها بی نهایت ترینند و هیچ گاه انتها ندارند...تو خوب می دانی که هدفت در دل یکی از همین جاده های بی پایان است ... در کنار هدف توست که تمام این جاده های بی انتها تمام میشوند....وگرنه جاده ها از ازل تا ابد همیشه جاده اند و بی پایانی خاصیتشان است...
تو خوب راز ِ جاده ها را می دانی ....خوب می دانی که جاده ها پر بازی ترینند...
ولی چه باک!!!
تو دلت به خدایی گرم است که خودش تا اینجا همه چیز را خوب کرد.... بهترین کرد...حتی اگر همه چیز در آن روز بارانی به نظر تو محال ترین می آمد...
و باز خدا به تو ثابت کرد که همه چیز در دستان بی نهایت بخشنده ی اوست...
تو دلت گرم اوست...همانی که بند بند وجود توست...
دلت عجیب گرم است و قرص به عشقی که سر تا سرش را گرفته است...

+ کم رنگ شدن ِ این روزهام در خونه هاتون رو ببخشید...اندکی زمان لازم دارم برای هضم خیلی چیزها...
می نویسم ولی کم رنگ شدنم در خونه هاتون رو ببخشید...
هوالغریب....
سرت را بالا بگیر...
سرت را بالا بگیر و در چشمان فاطمه ات نگاه کن...
سرت را بالا بگیر...می خواهم آن دو جفت چشمانت را ببینم...همان چشمانی که تنها و تنها خودت می دانی برای من چقدر حرمت دارد...می خواهم در چشمان پر از راز تو نگاه کنم...می خواهم تمام نگفته های آن چشمان پر از راز تو را به یک باره بفهمم...می دانی که چشمانم می تواند....
چشمان من خودشان را به تو ثابت کرده اند...می دانی کافیست که نگاهت کنم....آن وقت می فهمم که چه بر سر تو آمده ...بر سر تو که بند بند وجود منی...
به قول همین آهنگ تا دلم زیر بار این غصه ها پیر نشده است سرت را بالا بگیر و بگذار نگاهت کنم...
بگذار نگاهت کنم تا بدانی که من کنارت هستم...
تو من را داری دیووانه!!!
و این وجود هر چند کم و ناقابل برای توست...
اصلا تو که خودت شاهد بودی خودم را چگونه سند زدم به نامت...سندش در دستانم است....همان سندی که روزی اینجا نوشتم سند بند بند وجود فاطمه است...همان سند را می گویم...
و حال این سند باز هم مقابل چشمان من است...سندی که آن روز بارانی تاریخ خورد...تاریخش همان بالایش نوشته شده...سندی که هیچ شباهتی به سند های دیگر ندارد...نه زمینی را به ناممان کرده است...نه خانه ای نه هیچ چیز دیگر...
این سند سرخ است.....سرخی که تنها خودت می دانی سرخی اش برای چیست...
سرخی که علتش تنها رازیست بین من و اربابم در آن روز بارانی...
و این راز که چرا این سند را سرخ کرده ام تنها رازیست بین من و اربابم...
و حال من هستم و اتاقی که وجب به وحبش هنوز پر است از یاد تو...حتی اگر مدت خیلی زیادی گذشته باشد از آخرین بودن ِ تو در اینجا...
امشب خلوت کرده ایم با یادت...من و این سند و یاد تو...تویی که همیشه و تحت هر شرایطی بند بند وجود فاطمه ای...
سرت را بالا بگیر...نگاهم کن...
امشب من با چشمان تو خیلی کار دارم...
نگاهت را هیچ گاه از من نگیر...هیچ گاه...

هوالغریب...
سلام بر یگانه آقای ستاره پوشمان...
سلام بر یگانه مرد حاضر در این دنیای پر از نامردی....
سلام بر یگانه بهانه ی گردش این دنیای گرد...
سلام آقای خوبم...
این بار در دلم پر شده از درد هایی که خودم با همین چشمان خودم در این هفته دیدم...دردهایی از جنس غریب بودن دین و اسلام ناب محمدی در این روزگار پر از نامردی...
روزگاری که برای خیلی ها از اسلام تنها و تنها لاف آن مانده است و بس...
حکایت همان تبل های تو خالی...
روزگاری که همه ادعایند...ادعای همه چیز...
واااااای از آن روزی که روزگار پر شود از ادعای اسلام و مسلمان بودن...برای خیلی هامان اسلام فقط ادعایش است...ادعای ایستادن در صف اول نماز جماعت و در نهان هر کاری که خواستیم انجام دادن...
و آخ که کاش می دانستیم در این شرایط کافر بودن چقدر شرف دارد به این گونه دین دار بودن...
و حال دلم در این هفته عجیب به درد آمد از تمام این ادعا ها...
ادعاهایی که گوش فلک را کر کرده است....
و گوش های من چقدر یاد گرفته اند که کر ترین گوش ها باشد در این روزگار پر از ریا.....و این ریا چقدر برای من حرف دارد...
چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر...
...
...
...
آقای خوبم...
به خودم اجازه نمی دهم که خیلی حرف ها را بزنم...تنها می دانم که کاش دنیایمان این گونه نبود...کاش که می دانستیم که چقدر این روزها خدا غریب تر از تمام ما آدم هاست...
خدایی که به نامش خیلی کارها می کنیم و آخرش که گیر افتادیم تازه یادمان می آید که ای وای ما خدایی هم داشتیم و آن وقت بر سر خدا غر می زنیم که چرا زندگی ما این گونه شده است...
و چقدر خدا غریب ترین ِ روزگار ما آدماست این روزها آقای خوبم...
خدا عجیب غریب است در این روزگار ... عجــــــیـــــــــب...
مولای من...
کاش که دنیای ما این گونه نبود...کاااااش...
کاش که گردی اش کمی به ما یاد می داد که اولین درس این گردی این است که روزی هر کاری بر می گردد به خودمان...این دایره می گردد و می گردد و راز این گشتن ها همین رسیدن هاست...
راز این گشتن ها تنها اعتماد به وجود محض گرداننده ی این دایره است که خوب می داند کی و کجا هر چیز را در سره جای خودش بگذارد...
و خدا بهترین گرداننده ی این روزگار است...
آقای خوبم...
میشود اندکی اعتماد به خداوند سهم این روزگار بی اعتمادی هایمان شود؟!

اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج
هوالغریب...
عاشق دریا که باشی حتی نام خانه ات می شود دریایی که تنهاست...
دریایی که تو به عشق آن روز 28 مهر سال 87 این خانه را ساختی...
و چقدر 28 مهر آن سال برای من روز عجیبی بود...دفتری داشتم که در اولین صفحه اش نوشته بودم مجموعه نامه هایم به دریا...
چند نامه ای در آن نوشته بودم...و همان دفتر شد علت ساختن دریای تنهای من...دریایی که تعبیرش برای من خدا بود..و خودم که ماهی کوچکی بودم که در این بی کرانی شنا می کنم...همه ی ما ماهی های کوچک دریای بی کران رحمت اوییم...
و این تعبیر برای من شده بود راز ساختن این آدرس...
من با دریا چقدر راز ها دارم...
رازهایی به قدر تمام زندگی ام...یادم است آخرین باری که دریا را دیدم همین شمال خودمان بود و ساحل محمود آباد...
ساحلی که پر است از سنگ و من بودم و تکه سنگی که روی آن نشسته بودم دور از همه ی خانواده و فامیل هایمان که با هم بودیم و نگاه کردن به غروب خورشید...
و آن شد آخرین دیدار من با دریا...درست 3سال پیش...
و حال بهانه ی تمام این حرف هایم برنامه ی امشب رادیو هفت شد که موضوع برنامه شان دریاست...
دریایی که اگر روزی خداوند به من دختری داد شاید نامش را دریا گذاشتم...
و او بشود دریای فاطمه...دریایی که ذره ذره اش وجود من است...
و این هم یکی از رازهای من با دریا بود که امروز برایتان گفتم...
در دل ِ فاطمه همیشه برای دریا به قدر بی نهایت حرف است...اما پر حرفی نمی کنم ...تنها دوست دارم بدانم رادیو هفت امشب چه تصویری از دریا را نشانمان می دهد...
دریا همیشه برای من بی کران است درست مثل وجود تو...وجود تویی که بند بند وجود فاطمه ای...
اغراق نکرده ام اگر بگویم که دریای منی بند بند وجود فاطمه ات...
تو تا همیشه دریای منی ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم
دریای فاطمه ات همیشه بمان...همیشه دریایش بمان...بگو باشه!!!

هوالغریب...
زائر کربلا که بیاید باید در مقابلش با ادب ایستاد...با ادب به او سلام کرد...زائر ارباب حرمت دارد...در مقابل زائر ارباب باید که با احترم بود...زیرا بر وجودش غبار آن شش گوشه ی آسمانی نشسته است...
حتی به خودم اجازه نمی دهم که بگویم که دوست دارم در آغوش بگیرمش...زیرا زائر ارباب حرمت دارد و باید با احترام و ادب در برابرش بود...
برای خوش آمد گویی به زائر ارباب خیلی بیشتر از این حرف ها باید گفت...
خیلی ساده ولی با نهایت احترام و تواضع در مقابلش می ایستم و می گویم:
کربلایی فریناز عزیزم...خوش آمدی...
