| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
امروز از صبح اتاقم را مرتب میکردم و سعی می کردم به هیچ چیز فکر نکنم...آخر قول داده بودم...کتاب هایم را مرتب می کردم...کتاب هایی که حاصل تمام درآمد من از تدریس هایم بوده...میراث گران بهایی از من می ماند در آینده....
کتاب هایم را مرتب می کردم و بین خاطرات نمی دانم دنبال چه میگشتم...شاید خودم...
با هر کتاب خاطره ای و لحظه ای ازین 24سال برایم زنده می شد...و وباورم نمیشد که دارم 24 سالگی ام را تجربه می کنم...باورم نمیشد که این همه سال است نفس می کشم...
بین کتاب ها دنبال فاطمه ای بودم که این روزها دوست دارم ببینمش و محکمه محکم در آغوش بگیرمش و بگویمش که چقدر دلم برایت تنگ شده بود کوچکم...چقدر دلم برای گرمای وجودت تنگ شده بود....
شاید بخندید اما دنبال فاطمه بودم...
در بین کتاب هایم چشمم خورد به یک نقاشی...وقتی اسم پایین نقاشی را دیدم لبخند زدم...برای یکی از شاگردهایم بود...یک پسر بچه ی 4ساله که من معلم زبانش بودم و یک بار یادم است ازاو خواسته بودم که مرا بکشد و این نقاشی تصور این بچه بود از من...

چقدر آن روزها را دوست داشتم...
دلم برای آن فاطمه تنگ شده...
من آن فاطمه را بین تمام آن کتاب ها گم کرده ام...
این روزها من آن فاطمه را گم کرده ام...فاطمه ای که حتی به مردهایی درس می داد که جای پدرش بودند...
در بین کتاب هایم اولین کتاب دوران زندگی ام را نیز دیدم...کتابی که اولین بار پدرم وقتی دوم ابتدایی بودم برایم خرید و من هیچ گاه ذوقم را فراموش نمی کنم وقت خواندن آن کتاب...آن وقت ها عینک میزدم...چقدر خوب بود آن دوران...برای پدرم می خواندم و او ذوق می کرد که بچه اش خوب می خواند در دوم ابتدایی و بعد باز هم برایم کتاب خرید و من شدم عاشق کتاب...
کتاب هایی که تنها همدم های ثابت 24سال زندگی من بوده اند...کتاب هایی که هر کدامشان برای من دنیایی هستند...
همیشه آرزو داشتم یک کتاب خانه مثل کتاب فروشی های انقلاب داشتم...از همان کتابخانه هایی که برای رسیدن به طبقه های بالایی اشان باید از نردبان استفاده کرد...
چقدر امروز روز پر خاطره ای بود برای من...هر کتاب برای من دنیایی بود...چه کتاب های زبانم چه کتاب های غیر زبانم...
این هم عکس همان اولین کتاب که هنوز سالمه سالم نگهش داشته ام و شده است بخشی از ارثیه ی من...
در داخلش با دست خط کودکی ام نوشته ام فاطمه ... دارنده ی کتاب دوقلوهای شیطون:دی
بعدش هم نوشتم سال 1375
و چقدر به این احساس مالکیتم نسبت به کتابم از همان بچگی خندیدم...

....
+ نمانده طاقت بر جسم و جانم
ببخش از رحمت سر و سامانم...
من بی تو هیچــــــــــــــــــــــــــــم....
هوالغریب...
می خوام تنها از تو و برای تو بگویم معبودم...
برای تو که یگانه سنگ صبور منی...
برای تو که پناهِ تمام بی پناهی های ماهی کوچکت هستی...
برای تو که در تمام این روزهای تار و پر از سختی با بودنت نفـــــــــــــــس می شوی بر جان خسته ام...
خدای من...
نگاهم کن...
دستانم را ببین...
ببین که با لرزش تمام برای تو می نویسم...ببین که آن همه نوشتم و تنها همین چند جمله شد خلاصه اش که تمامی اش برایم دنیا دنیا حرف دارد...
دستانم خالیست...
خالی تر از همیشه...
خودت با لطف خدایی ات پرشان کن نه به قد لیاقت من...
چرا که اگر به لیاقت باشد باید خالی بماند...

**خدای من لیاقت رفتن پیدا نکردم اما لیاقتی بالاتر را قسمتم کردی...لیاقتی که سختی ها و حرف و حدیث های بیشتری را برایم داشته و دارد....خودت به جسم و جانم توان بده...توان بده که لایق مراقبت از او شوم این روزها که حال خوبی ندارد...
*خدای من در بین تمام نبودن ها برای بودنش دنیا دنیا شگر...شکر که دارمش...خدای من نگهش دار برایم...تنها خودت خوب می دانی که چقدر بودنش برایم حرمت دارد...به همین حرمت نگهش دار برایم...باشه خدای من؟!
+امروز با این آهنگ و بارون و راه پر از ترافیک دانشگاه گذشت....
گذشت...
گذشت...
گذشت...
....
...
I am driftwood now
I am homeward bound
Pull me from the sea
Save what's left of me
'Cause I'm tired and worn
From the tides and storms
So forgive my wrongs
هوالغریب...
یه دفتر...
یه خودکار...
و یک عالمه حرف دل...
برای تو...
اما نمی خواهم بدانی که تمام این بی تابی برای توست...
چون تو عزیزترین من بودی و هستی...
امشب من این گونه دارد می گذرد...
و خدایی که شاهد است...
ایمان دارم به خدایی کردن هایش...
خدایا کمک کن...
*می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم
بمیرم تنها...
+رادیو هفت امشب....تیتراژ پایانی و آهنگ یکی هست با صدای مرتضی پاشایی...دلم لرزید...
هوالغریب...
تولد یعنی معنا یافتن و رنگارنگ شدن دنیا با آمدن تو...
دنیایی که با همین شروع شدن ها رنگ و بوی تازه ای از جنس عشق می گیرد و زیبا میشود...
تولد شور است...شورِ جوانه زدن و بالنده شدن در دستان روزگار و رنگ و بوی عشق گرفتن و عاشق شدن در دنیایی که به یقین نیرویی به نام عشق است که دنیا را به کام آدمیانش شیرین می کند...
و چه زیبا میشود وقتی این گونه نگاهش کنی...آن وقت قدری غصه ها کم رنگ می شوند...
اما چه حکایت غریبی دارد آغاز شدن...
آغاز شدنی که هیچ چیزش اختیاری نیست اما قشنگ است...به دنیای گردی دعوت می شوی که در آن خیلی چیزها هست برای یاد گرفتن...هم خوبی هم بدی...
همه ی ما محکومیم به شروعی که اختیاری بابتش نداشته ایم...شروعی که بسته به نگاه هر کداممان می تواند بهترین یا بدترین شود...
و حال می رسم به شروعِ تو...
به تو...
به تو...
....
....
...
چه خوب است که سهم تو در میان این همه بدی خوبی های این دنیا بوده است....
چه خوب است که دنیا با گردی اش نتوانسته خوبی و مهربانی را از تو بگیرد...
و چقدر با ارزش است که آرامش عنصر جدا نشدنی وجود توست...
و چقدر ارزش دارد که این دنیا با وجود تمام بازی هایی که می دانی و می دانم برایت داشته است هیچ گاه نتوانسته است مهربانی را از تو بگیرد...
و چقدر آدم های دنیای واقعی تو خوشیخت هستند که تو را دیده اند و تو را دارند...
آرامشی که به یقین از زاد روزت که روز عشق است با خود به این دنیای پر از زشتی به ارمغان آورده ای...
و حال با وجود تمام کاستی های خودم و این قلم ناتوانم ساده می گوبم که:
بانوی آرامش روزهای نا آرام من .... لمس بودنت مبارک...
خوش آمدی به دنیای گردالی عجیب غریبمان...

**چه قدر خوب که تولد فریناز رسید و من یه بهونه ی خوب و قشنگ واسه شکستن این سکوت پیدا کردم وگرنه معلوم نبود تا کی این سکوت ادامه پیدا می گرد...
تولدت مبارک فرینــــــــــــــــــــــــــــــــاز خانومی...
+ زمستون فصل تولد تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ....
....
آهنگه قشنگیه...دوسش دارم...
هوالغریب...
این روزها لبریز از حرفم...راجع به خیلی چیزها...خیلی چیزها که جرئت نوشتنشان را دارم اما دلیل دیگری مانعم میشود که سکوت کنم...
تنها میگویم که مدتی ترجیح میدم سکوت کنم...قدری رسیده ام به سکوت...
و این که این آهنگ خیلی از حرفایی که می خواستم بگمو با خودش داره...
+شمالم تا جنوبم عشق چه خاک و گندمی دارم
صدام یاری کنه باید بگم چه مردمی دارم
بگم این حق هیچ کس نیست که با ثروت فقیر باشه
کسی که فرش میبافه نباید رو حصیر باشه
**دختر عموی عزیزم! سیمای نازنین تولدت رو تبریک میگم بهت از صمیم قلب...برات بهترین ها رو از خدا می خوام و این که یادت نره که همیشه باید روی ماه خداوند رو ببوسی...