| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
قرار بود امسال خوب شروع شود...خوب هم شروع شد...با آرامش شروع شد...با تو و با یادِ تو شروع شد...و این بهترین هدیه بود برای من...هدیه ای که خداوند بر من ارزانی داشته است عشقِ خدایی من....
اما این آرامش عمرش به کوتاهی گل های سنبلی بود که امسال برای هفت سین کوچکمان آماده کرده بودم...
چند ساعتی طول نکشید که این آرامش با لرزیدن من و رسیدن خبر رفتن تو به پایان رسید...
از قبل از عید دعای هر لحظه ام شده بود شفای تو...
اما روز اول فروردین و اولین شب جمعه ی سال شد روز خاکسپاری تو...
روز اول عید امسال شد اشک هایی بی پایان برای رفتن تو...
و چقد درد ناک بود آن لحظه که می دیدم روی قبر تو خاک می ریختند و صدای گریه و شیون بچه هایت را می شنیدم...
در این چندین باری که دیدمت زیاد با هم حرف زده بودیم...تو برایم از عشق و خیلی چیزهای دیگر گفته بودی...حتی به خودت هم گفته بودم که از صحبت کردن با تو لذت می برم...
و تو همیشه برایم از آرزویت می گفتی و چقدر خوشحالم که به آرزوبت رسیدی و مرگ عشق زندگی ات را ندیدی و زودتر از او رفتی...
راستش به جای قبرت حسودی ام شد...خانه ی ابدی ات زیبا بود...پر بود از درخت و صدای پرندگان....در آن لحظه که همه برای نبودنت فریاد می زدندند من دل سپرده بودم به صدای پرنده ها و نسیم خنک بهاری و اشک های تمام نشدنی خودم...
در آن لحظه چقدر حصورت را حس می کردم...چقدر بودی...چقد صدایت بود...نزدیک بود...و مدام برایت قرآن می خواندم و در ان لحظه عجیب آرام میشد این سوزش عجیب معده ام که این روزها باز مرا به زانو در آورده....
و برایت خوشحالم که آغاز بهار شد آغازِ آرامش ابدی تو...
آرامش ابدی ات مبارک ات باشد بانوی پر از عشق...
+روز اول عید برای ما شد روز رفتن یکی از آشنایان...لحظه ی تحویل سال خوب بود...بی نهایت خوب بود...
خدایا شکر...شکر که بر این بنده ی کوچکت قدرت می دهی که آبرو داری کند....
*سال نو رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک می گم و سالی سرشار از بهترین ها رو برای همگی آرزو مندم....
هوالغریب...
سال نو یعنی تو وقتی از در توو میای
نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای


**این هم سفره ی هفت سین امسالِ ماست که مثه هر سال من چیدمش...
اما امسال این سفره برای من با همه ی سال ها فرق داشت...با نیت سفره چیدم...
*سال نو رو به تموم دوستای خوبم تبریک می گم و سالی سرشار از حال خوب رو براتون آرزو می کنم تو این لحظه ی های آخر سال...
موقع تحویل سال یادمون نره که برای شفای تموم مریض ها و تموم اونایی که به واسطه فقر نتونستن تو این اوضاع سال نو رو جشن بگیرن دعا کنیم...و دعا کنیم که همه امسال رو با حال خوب شروع کنن مخصوصا اون هایی که اوضاع مالی خوبی ندارن...
در حق هم دعا کنیم...
سال نو فقط خرید لباس نو نیست...
+ببین امشب قلبم مثه آینه روشنه آینه ی زلال من دیدن عید منه
هوالغریب...
گاه چقدر انتظار می تواند شیرین باشد...
تو منتظر می مانی که بیاید آن چیزی که منتظرش هستی و درست وقتی می آید که دیگر نا امید شده ای از آمدنش...
و وقتی می آید تو با شک و لرزش عجیب دستانت آن را از مامور پست می گیری...
و بعد مات و مبهوت نگاهش می کنی و نا خودآگاه می بوسی چیزی را که منتظرش بوده ای...
و بعد با حالی عجیب و اشک هایی از سر ذوق بازش می کنی و با خود می گویی که آیا این ها برای من هستند...
خدایا شکر...
شکر برای بودنش...
همیشه مراقبش باش...مراقب او...او که برایم بی نهایت عزیز است...و چه خوب است که تنها خودش می داند که چقدر وجودش را دوست دارم...
شکر که هستی...
و ممنون بابت دنیایی از آرامش که برایم فرستادی...
...
...
هوالغریب...
این روزها همه سرگرم عید شده اند و سفره ی هفت سین...
راستش را بخواهید چندین صفحه حرف داشتم برای نوشتن و نوشتم اما دوست نداشتم بوی غم بگیرد این روزها این سرا...
برای همین هم سکوت کردم...
این روزها همه کار می کنم...دکتر می روم...خانه داری می کنم و خلاصه همه جور کاری که بشود و بتوانم...اما امروز از صبح بی حال بودم...با این حال به تمام کارهایم رسیدم...اما در این میان تنها به دنبال راه تسکینی می گشتم که چشمم به گرامافون گوشه ی خانه خورد که تنها مشتری اش منم...این چندین سالی که مهمان خانه ی ماست تنها مشتری ثابتش منم...با این حال که سنم به این چیزها قد نمی دهد اما دوست دارم چیزهای قدیمی را...میان تمام صفحه هایی که چند سال پیش با ذوق تمام خریدم را گشتم... روزی که این صفحه ها را خریدم را به یاد دارم...آن روز تمام صفحه های قدیمی آن مغازه ی قدیمی را در حوالی شوش که منبع این جور چیزهاست را با پدر و مادرم گشتم تا از بنان چیزی پیدا کنم که بالاخره موفق شدم....
چشمم به صفحه ی بنان خورد و گذاشتم که بخواند و شد همین آهنگی که می شنوید...
و چقدر این موسیقی جاودان است که بعد از سال ها هنوز هم تکرار نشدنیست...
و تمام حرف هایی که نوشتم و اینجا منتشر نشدند خلاصه شدند در همین آهنگ و لابه لای همین حرف ها...
**خدای خوبم...محبوب آسمانی ام...سال جدید را سالی سرشار از حال خوب و بهترین ها برای تمام عزیزانم قرار بده...
خدای خوبم تمام دعای امسالم اوست...هوایش را می دانم داری...اما می دانی که دعای منِ کمترین همیشه ی بدرقه ی راهش هست و خواهد بود...هوایش را بیشتر داشته باش...
+ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گل باران شود کلبه ی ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرامِ جان...
هوالغریب...

+باران امروز عصر و رنگین کمان و پشت بام تنهایی من و مسجدی که قبلا هم ار آن نوشته بودم...مسجدی که خیلی وقت ها میروم آنجا...

+شکوفه های درخت هلوی پشت بام خانه مان و رنگین کمان همین امروز عصر...

*تنگی دلم و سکوت این روزهایم را بر من ببخشید...ممنون که هنوز به من سر می زنید...کمی که هوای حوصله ببارد و سبک شوم به خانه هایتان خواهم آمد...