.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

از کی بپرسم...

هوالغریب...


این روزها من چقدر درگیرم...


و عجیب است میان تمام این دردهای جسمانی و این همه درگیری که گاهی با تمام وجود مرا به زانو در می آورد و اشکم را در می آورد می خندم...آن هم از ته دل...رهـــــای رها...نمی دانم چرا این همه رها شده ام...اصلا این همه رهایی آن هم میان این همه درد برای چیست...خنده هایی که گاهی کفر مادرم را بالا می آورد و میگوید دختر مگر خل شده ای که این همه می خندی؟ و من باز می خندم و می خندم و میگویم که بخند مادر جان...بخند که هنوز می شود خندید...می گوید من نگران سلامت توام آن وقت تو میخندی و من بار می خندم و می خندم...میگویم بخند و بگذر...



خدایا شکرت...برای همه چیز...برای همین خنده ها شکر...







**همین امروز غروب...مسجد جامع معروفی که قبلا از بامش نوشته بودم که این عکس رو امروز از بالکن خونمون گرفتمش اونم وقت غروب آفتاب...عکس اول هم کمی قبل از غروب آفتابه و از درختای اطراف مسجد جامع و باز هم بالکن خونمون...


*چقد خوب که خیلی حرفامو می تونم لابه لای همین عکسا مخفی کنم...شکر خدایا...



+ ای خدا از کی بپرسم که کجای روزگارم....  

وقتی تو برگای تقویم طرحی از یه انتظارم



این همه راه نرفته این همه مسیر مبهم

راز دلواپسیامو ای خدا از کی بپرسم....





حال این روزهایم...

هوالغریب...



چند روزیست که زندگیِ من جوری دیگری شده...زندگی ام شده دنبال کردن مرحله به مرحله ی ساخت نمای مسجد محل...هر روز میزان کار کردنشان را دنیال می کنم...طفلی ها خبر ندارند که کسی در فاصله ی چند متری اشان هر روز ساعت ها می ایستد پشت پنجره و نگاهشان می کند و زل می زند به عبارت لااله الا الله که دارند با کنار هم قرار دادن کاشی ها می سازند...نمی دانند که دخترکی در چند قدمی اشان هر روز به حالشان حسرت می خورد...حسرت می خورد که آن ها دارند آن بالا کاشی روی کاشی می گذارند آن هم در آن ارتفاع...



آخر دخترک عاشق ارتفاع است و بلندی...هر چه بلند تر آرامش هم بیشتر...این شعار دخترک است...



شاید برای همین هم باشد که دخترک همیشه پناه می برد به پشت بام تنهایی هایش و دراز می کشد روی زمین و زل می زند به ستاره ها و برای خدایش ساعت ها حرف می زند...و شاید برای همین باشد که دخترک تمام نقاط ارتفاع دار شهر را خوب می شناسد...



شاید برای همین باشد که جدیدا یکی از تفریحات دخترک شده بالا رفتن از پله های تند مسجد جامع و ایستادن بر پشت بام مسجد جامعِ شهری که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده و زل بزند به شهری که روبه رویش است و غرق فکر شود...



شاید برای همین هم باشد که دخترک عاشق گلزار شهدای گمنام پیشواست...روی کوه است...وقتی آن بالا هستی پیش آن شهدای گمنام احساس می کنی در آسمانی...



آخ که نمی دانید من چه رازها که با آن شهدا ندارم...چه با شهدای گمنام پیشوا چه با شهدای گمنام شهر خودمان که در فاصله صد متری محل زندگی مان هستند...



این روزهای من این گونه می گذرد...این روزها در ارتفاعم...بین زمین و هوا....در دلم ذره ای هراس ازین همه ارتفاع نیست...حتی ذره ای...دلم انگار محکم گرفته شده است...



آخر مدت هاست که دیگر طنابِ دلم دست خداست...خداست که مرا بین زمین و هوا و بین این ارتفاع بالا و پایین می برد...



این روزها شده ام مثل همان هایی که می روند بالای برج میلاد و می پرند پایین...همان ها که از پا آویزان می شوند و برای مدتی در هوا تاب می خورند...اما خیالشان راخت است که نمی افتند...
اما حال این روزهای من هر چه باشد حالی از جنس سقوط نیست...سقوط هراس دارد...هراسی که من این روزها تهی از آنم...



چقدر دوست دارم برای یک بار هم که شده از بالای برج میلاد بپرم...ارتفاعش را دوست دارم...
در کل همیشه به حال پرنده ها غبطه می خوردم که هیچ گاه در بند هیچ چیز نیستند...رهایند که به هر جا که می خواهند پر بزنند...



خدایا امروز یک حرف را بیشتر از همیشه با تو زمزمه کردم...از تو این را خواستم...یک دعا که در دعای عرفه آمده و بی نهایت عاشق این دعای اربابم هستم...این که می گوید :خدایا به من این شناخت را بده که چیزی را که وقت دادنش دیر است را زود از تو نخواهم و آن چیزی که وقت دادنش زود است را دیر از تو نخواهم...



امروز وقتی این فراز از غرفه رو دیدم با همه ی وجود لرزیدم...لرزیدم...
خدایا به هممون این شناخت رو بده...




*خدای من...یکتای بی نظیرم...ماهی کوچکت کمی ترس هایش زیاد شده...می بینی که این روزها چقدر می لرزد...خدایا خودت خدایی کن...ماهی کوچکت کمی هوس کرده در آسمان باشد...
اجازه بده که رها شود و بیاید سراغ خودت...






+ دارم می سوزم از وهم تبی که هر دو می گیریم
ازین که هر دومون با هم لب یک تیغ راه میریم...



برای زندگی با تو ببین من تا کجا میرم
واسه یک روزِ این رویا دارم هر روز می میرم...می میرم...

بدون شرح

هوالغریب...


چقد حرف داشتم واسه زدن...اما باز همرو ریختم تو همین عکس...این عکس رو هم همون روز از پشت بوم خونمون گرفتم...


شدم به زخم بی صدا....


این روزها دوست دارم بشنوم...فقط بشنوم که پشت تمام تحمل های این روزهایم روزهای خوب خواهند آمد...دوست دارم بشنوم که کسی بگوید و مطمئنم کند که پشت تمام تحمل های مشکلات این روزهایم روزی خواهد آمد که روز من باشد...روزی که به قول پدرم دیگر مجبور نباشی این همه فشار را تحمل کنی...


خدایا... من تمامِ تمام امیدم به توست...


خدایی کن...



+ چقد خجالت میکشم          کی دنیاتو خط خطی کرد؟



نیمه شب

هوالغریب...


گاهی نوشتن ات که بیاید اصلا سرت نمیشود که نیمه شب است...با وجود درد سرت باز می آیی و چشم سفید بازی ات گل می کند و مینویسی...


اما می نویسی و بعد که سبک شدی میگویی خب سبک شدم دیگر...هدف همین بود...پس حرف هایم فقط برای خودت خدایم...



و بعد می گویم خدایم بزرگ است...


و بعد رو به خدایم لبحند می زنم و میگویم شکر...برای همه چیز...


و بعد همه ی حرف هایم می شود یک عکس...یک نگاه...چیزی که این روزها خوب یاد گرفته ام که تنها نگاه کنم...





+ماهی تنگ بلور یه ماهیه دل تنگه....



و من امشب چقدر ماهی کوچکی شدم در دریای بیکران معبودم...






دوری!!

هوالغریب....



میگویمش انگار هر چه پر رنگ و ریا تر و پر دروغ تر باشی زندگی روی زیباتری از خودش را نشانت می دهد.درست است؟


لبخند تلخی می زند و می گوید این روزها هر چه بیشتر سعی کنی دور بمانی تنها تر میشوی...بس نیست این همه تنهایی ات؟


نگاهش می کنم و می گویم تنهایی سخت است...قبول...هر لحظه زندگی با تمام زشتی ها و زیبایی هایش تنهایی ام را به رخ لحظه هایم می کشد...تنهاییِ دستانم را به رخم می کشد اما...


...


اما می گویم و نفس عمیقی می کشم و می گویم: خدایم بزرگ است...هوایم را دارد...


دیگر ادامه نمی دهم...حرف هایم را بین همان نفس عمیق و خدایم مخفی می کنم...

+این روزها تمام حرف هایم شده راز...شده ام همان فاطمه ی چند سال پیش که اینجا نوشتم چه خوب که سه نقطه ها هستند برای تمام  حرف هایی که از بیانشان مانده ام...


**  تو نه هستی و  نه نیستی....دیگه خسته م از خیالات... 



* این عکس هم از خودمه که از پشت بومه خونمون گرفتمش...جایی که اسمشو گذاشتم پشت بوم تنهایی!


یکی از عادت های من اینه که تاجایی که میشه غروب خورشیدو نگاه کنم...و این عکس هم تو یکی از همین روزها گرفته شده...