| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
نگاهش به آسمان بود و در دلش غوغایی عجیب به پا بود...
غوغایی از جنس بادهای بهاری...از آن ها که آن قدر تند می شوند که با خود می گویی الان است که زمین جابه جا شود از بس که باد و باران هایش شدید می شود...
اما...
اما غوغایی دل او تنها از جنس غوغای بهاری بود ولی عمرش به آن کوتاهی ها نبود..برای دیگران این غوغا کوتاه بود ولی برای خودش این غوغا مدت ها بود که مهمان دل کوچکش بود...
برای همین هم دلش را دست او داده بود که نترسد و نلرزد در فشار این همه غوغا و طوفان...

دلکم نترس که جایت امن است...
بگزار زندگی هر چقدر می خواهد سخت شود و بتازاند... او هست...
....
....
*جوجه ی کوچیک پسر خالم و دستای من که جوجه کوچولوش تو دستم یک ساعتی رو خوابید...عکس مربوط میشه به پنج شنبه غروب...خونه ی مادربزرگم...
آرامش بی حد جوجه رو باید می دیدید که با چه عمقی تو دست من خوابیده بود...
+ شعر و آهنگ بی نظیر دیگه ای از گروه چار تا...تقدیم به تو...
چـــــــــــــــــــــــــــــــه غمگینانه آزادی از آن عهدی که میدانی
...
با تو رسیده ام به شبی ابدی
آه تو تار و پود مرا بلدی...
نمی رود ز یادم تمام خاطراتی که عاشقانه سر شد...
هوالغریب....
گاه معجزه چقدر ساده اتفاق میفتد...ساده تز از تصور من...
و من امروز معجزه ی کوچک و ساده و در عین حال عظیمی را دیدم...
گاه معجزه یعنی ساعت ده شب دعوت شوی...به یک جای زیارتی...ساعت ده شب برادرت به تو زنگ بزند که حاضر شو برویم و تو از خدا خواسته همراه برادر و زن برادرت شوی...
ساعت ده شب جور شود که بروی حرم عبدالعظیم...آن هم درست در روزی که دلت عجیب بهانه ی یک جای زیارتی را می گرفت...
و چقدر لذت بخش بود...و چقدر تمام بیقراری ها و دیوانگی های امروزم کمی تسکین یافت...کمی رها شدم...حتی در آن لحظه که تمام سعی ام را می کردم که اشک هایم را نبیند...
اشک می ریختم برای تو...برای تو...برای تو که زیبا تر از تمام شمعدانی های منی...برای تو که خوش بو تر از شب بو های باغچه مان هستی...
و تازه میفهمم که چقدر تو را عمیق دوست داشته ام گل من...حتی حال که بوی تو عجیب تمام اتاقم را پر کرده است...انگار هستی...همین جا...نزدیکِ من...
نفس کشیدم در تمام بی نفسی های این چند روزم...
رهــــــــــــــــا شدم...
نفــــــــــــــس کشیدم...
نفــــــــــــــــــــــــــــــــــس کشیدم...
نفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس کشیدم...

*حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شهر ری...همین امشب...ساعت 12 شب...
+تو دنیای منی اما
به دنیا اعتمادی نیست....
*رانندگی در شب و خیابان های خلوت شهر و گوش دادن به این آهنگ و با سرعت تمام راندن عجیب چسبید امشب...
هوالغریب....
باغبان شده ام!!! باور کن گل من...
این چندین ماهه خوب یاد گرفته ام که هر گل چه طور باید زندگی کند و محیط زندگی اش چگونه باشد...انواع و اقسام کاکتوس ها را خریده ام و مراقبشان هستم...همه جور درخت و گلی را پرورش میدهم و امروز دیدم که بالاخره غنچه های شمعدانی کوچکم باز شده است...شمعدانی سفید و قرمز....و من چقدر عاشقانه شمعدانی را دوست دارم و همه جور تقویتی به آن ها میدهم...برای همین هم زیباتر از همیشه به گل نشسته اند...
باغبانی را دوست دارم...آرامم می کند...
ولی باعث نمیشود به تو فکر نکنم محبوب من...
چقدر لابه لای تمام شمعدانی های کوچکم میدیدمت....تو حتی از تمام این شمعدانی های کوچکم نیز زیباتری...
بوی تو حتی بهتر از گل های شب بویم است که کم کم دارند غنچه میدهند و همین روزهاست که باز شوند و شب ها مست شوم از بویشان...اما بوی تو مرا مدهوش می کند محبوب من...
شاید روزی خودت فهمیدی عمق احساس مرا...
شاید...
شاید...
...
....
+به سر می شتابم رو به خانه ی تو...
که شاید بیابم نشانه ی تو...
...
هوالغریب...
همین خوبه که عطر تو هنوز می پیچه تو دنیام..
همین خوبه که تو هستی تو این لحظه که من تنهام...
راس میگه...این خیلی خوبه...همین عطر برام کافیه...سهم من همیشه از تو کم بوده و هست...
حتی حالا که نیستی و حتی نمی دونی و نمی تونی تصور کنی که یکی اینجا چقدر دلتنگ تو شده...
یکی این گوشه هست که با بوی تو اونقد غرق تو میشه که حتی خودشم نمیشناسه دیگه...
و این احساس رویایی برای من بی نهایت مقدسه...
و من همیشه به این احساس رویایی همیشه عشق می ورزم...
همیشه..
تا وقتی که نفــــــــــــــــــــــــــــــــس دارم...

+کم کم فصل قاصدک ها دارد میرسد...راستی قول میدهید برایم خبر های خوب بیاورید؟
خسته ی راهم...راهی 24 ساله...قدری خبر خوب می خواهم تا تازه شوم...
هوالغریب....
تابحال رنگین کمان را در شب دیده ای؟
چقدر بی نظیر است...چند سالیست که هر وقت ماه به شب هایی می رسدکه هلالش کامل و پر نور میشود من به دنبال رنگین کمان های شبانه می گردم...و من بیشتر از همیشه خیره میشوم به ماه...به جرئت می توانم بگویم که ماه را بیشتر از هر چیزی روی زمین نگاه کرده ام آن هم خیره و ساعت ها...
هر وقت که ماه نورش زیاد باشد و آسمان هم ابری و ابرها هم بارانی باشند آن وقت میشود خوش خوشان من...
و وقتی ابرها روی ماه را می گیرند رنگین کمان بی نظیری را می توان دید در شب و دیدن این همه زیبایی آن چنان مستت می کند که درد غریب گردنت را فراموش می کنی و تا وقتی که رنگین کمان هست نگاهش می کنی...و با خودت می گویی که خوب می شود این گونه این درد غریب و واقعا هم آرام می گیرد حتی شده برای مدتی کوتاه...
و نمی دانی که چقدر لذت دارد دیدن این همه زیبایی...از آغاز امسال چیزهای زیبایی ندیدم...چیزهایی که دیدم مرگ بود و دفن کردن و سردی گور...سردی که این روزها مرا هم بدجور به سکوت و سردی کشانده...این روزها هر کس که دستانم را می گیرد از سردی اش تعجب می کند...
و حال امشب من در همان پشت بامی که خوب می شناسید به ماه آسمانم زل زدم...زل زدم و رنگین کمانش را دیدم...دیدم و با وجود درد غریب گردنم سرم را رو به آسمان گرفتم و با ماه خودم حرف زدم...
حرف زدم...در دلم برایش ساعت ها گفتم و گفتم...نشنید...اما من برایش گفتم...با دلم...
و حال سبک شدم...
سبک شدم و شده ام همان دخترکی که روبه روی پنجره ی اتاقش نشسته و پنجره باز است و نسیم خنک بهاری آنچنان با موهایم بازی می کند که انگار این موها می رقصند...رقصی که هیچ گاه صاحبشان تجربه نکرده است...

*آغاز ایام فاطمیه رو تسلیت می گم....بی نهایت به صاحب اسمم اعتقاد دارم...التماس دعا دوستان....
+بگو شب بخوابه من بیدارم
من شبو زنده نگه می دارم....
قطار رد شد و رفت....
...