ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
سلام آقای ستاره پوش...
به روز شماری افتاده ام آقای من....نه به روز شماری ِ این که زودتر رها شوم و برای خودم بدَوَم....نه...
با این که دلم لک زده است برای دویدن...دلم لک زده برای راه رفتن...دلم لک زده برای این که تکیه ام تنها به پاهای خودم باشد...نه عصاهایی که اگر نباشند فاطمه زمین گیر خواهد شد...دلم برای دویدن هایم تنگ شده...برای این که پله های خانه را سه تا یکی بروم...دلم برای تمامشان تنگ شده است .... اما...
اما برای این ها به روزشماری نیفتاده ام...روزگار مرا خوب صبور کرده...صبورتر از این حرف ها شده ام که بخواهم برای دردهای جسمانی ناله کنم...و این را اعضای خانواده خوب می دانند که هر وقت ناله می کنم یعنی درد امانم را بریده...
ولی حال دردهای دیگری امانم را بریده اند...
دلم همین امروز تا مرز جان دادن رفت...همان دلی که روزی گذاشتمش در شش گوشه ی مهربان ترین ارباب و آمدم...
آقای خوبم...
این بار آمده ام تا بگویم که چقدر خوب می شد گاهی دید...چه قدر خوب می شد گاهی دَوید...چه قدر خوب می شد گاهی نفس کشید... این روزها عجیب دلم هوایی شده است...هوایی ِ این روزهای ِ مهربان ارباب....
هوایی ِ این روزهایی که مهربان ارباب در آخرین حج است و راهی شدن تا سرزمین عشق...راهی شدن تا جایی که وقتی پاهایم در آن خاک بود به پاهایم می گفتم که حواستان باشد دارید کجا قدم می زنید...
همان سرزمینی که داغی ِ داغ آن تا ابد گرم است و سرخ....درست مثل غروب هایش...همان غروب هایی که عین ِ دیوانگیست...
همان غروب هایی که دلت هزار بار تا می آید که جاان بدهد ولی آن که تو مهمان ِ ارباب بودنش شده ای تو را نجات می دهد...
همان که باید ببینی تا آن وقت با همین زبان و همین چشمان خودت ایمان بیاوری به ارباب بودنش...
آخر مهربان ارباب همیشه مهربان ترین ارباب است....
مولای من...
دلم این روزها عجیب بچه شده است...درست شده است عین یک بچه که با یک شکلات می شود به او اطمینان داد...می شود دستی بر سرش کشید و آن وقت برایت شعر بخواند...شده است عین یک بچه که باید بچه شدن هایش را بخری تا اعتماد کند و آن وقت بر شانه ات سر بگذارد و آسوده شود از زمین و زمان و قدری آسوده بخوابد...
دلم قدری آرامش ِ کودکانه می خواهد...
قدری آرامش ِ کودکانه برای تمام ِ این روزهای ِ بزرگی ام...
و تنها خودتان می دانید که این حرف یعنی چه مولای من...
قدری آرامش از جنس کودکانه اش برای روزهایی که هر روزش رُس ِ من و دلم کشیده می شود...
آخر آرامش های کودکانه عجیب ماندگارند...
و حال دلم این روزها در کودکانه ترین زمانش به سر می برد...
دلم دوست دارد برای خودش بازی کند...بخندد...حرف بزند...حتی خودش را لوس کند و همه هم تمام ِ این حرکاتش را بگذارند به حساب بچه بودنش...
دلم اندکی کودکی می خواهد...
اندکی کودکی برای این روزهای بزرگی...
و چقدر شیرین است کودکی داشتن برای روزهای بزرگی...
کودکی هایی از جنس کودکی های خودم...از همان جنس کودکی هایی که با دوچرخه سواری هایم عشق می کردم....از همان جنس کودکی هایی که عشق می کردم وقتی با دو برادرم فوتبال بازی می کردم و همیشه هم آن ها هوای خواهر کوچکتر از خودشان را داشتند و ما سه بچه در فامیل همیشه تک بودیم که همیشه هوای هم را داریم...
یادش بخیر آن روزها که هیچ کس جرئت نداشت به فاطمه نگاه ِ چپ کند...یکی سمت راست من بود ویکی سمت چپ...و من آن زمان خوشبخت ترین دختر دنیا بودم که پشتم به این دو برادر قرص بود...
و تنها خودتان می دانید چه رازهایی را پشت کلمه به کلمه ی این سطرها ریختم مولایم...
حیف که کودکی ها به سرعت برق و باد می گذرند و آدمی هیچ گاه نمی تواند در بزرگی هایش آن طور که دلش می خواهد کودکی کند...
دلم پر است مولای من...
عجیب پر ...
کاش بیایید و قدری سامان بگیرد همه چیز...
دلم برای عدالت تنگ است...آن عدالتی که تنها در دوران کودکی میشود واقعی اش را تجربه کرد...
عدالت ِ ما آدم بزرگ ها فقط به درد ِ خودمان می خورد...
کاش که عدالت را از کودکی هایمان حفظ می کردیم...از همان عدالت ها که می گوید یکی برای من یکی برای تو...
و چقدر این جنس عدالت ها در این روزگار ِ سرد و خسته عجیب است...
دلم از آن عدالت ها می خواهد...
نه این عدالت ها که بگوید همه چیز برای یک نفر و بقیه هم واگذار شوند به خواست خدا...
ولی دلم عجیب قرص است به بودن و آمدن ِ شما در پس ِ تمام این بی عدالتی ها...
عجیب قرص است به شنیدن ندای: انا بقیه الله...
ندایی که حتی فکر به آن هم تمام بند بند وجودم را می لرزاند...
عدالتی که پس بگیرد تمام خنده های از دست رفته ی کسانی که دلشان تنها و تنها به آمدن شما قرص است مولای من...
در دلم تنها خودتان می دانید که چقدر حرف است...
مولای من...
میشود هوای تمام ِ دل هایی را داشته باشید که این روزها هوای بچگی کرده اند در روزهای بزرگی اشان؟!
آقای خوبم...
میشود بیایی؟!!!
دنیای گردمان عجیب آمدنتان را می خواهد....
اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج
اللهم عجل لولیک الفرج..
+ منم اول شدم..
آمین

+ باید جایزه بدهیم آیا؟
من بودم
حال ِ پات چطوره فاطمه؟
میگم چند سالته ننه؟


پامم خوبه ...درد می کنه که خب باید درد داشته باشه دیگه...
دارم فک می کنم سرخوش تر از من وجود داره آیا؟
.روزگار ترا خوب صبور کرده...



دلم همین امروز تا مرز جان دادن رفت...
همان دلی که روزی گذاشتیش در شش گوشه ی مهربان ترین ارباب و آمدی...
هوایی مهربان ارباب... اینروزهای مهربان ارباب...
هوایی ارباب هوایی مهربان ارباب بودن ... چه هوای خوب و پاکی...
خوشبحالت! در هوای مهربان ارباب نفس بکش...
--
حج آخر حسیـــــــن(ع) مخصوص خود او بود...
حجی که...
احرامش با لباس پاره
لبیکش آن طور
طوافش هفت دور نبود هفتاد دور هفتاد بار
دور خیمه ها دور شهدا
سعی اش خاص بود
قربانی داشت از شش ماهه تا هشتاد ساله
نه یکی نه دوتا ..
حج اخر حسیـــــــن(ع) مخصوص خودش بود... مخصوص زیارت خدا.
--
غروب های سرخ عین ِ دیوانگی....
همان غروب هایی که دلت هزار بار تا می آید که جاان بدهد
ولی
آن که تو مهمان ِ ارباب بودنش شده ای
تو را نجات می دهد...
مهربان ارباب همیشه مهربان ترین ارباب است....
من....
مهربان ارباب همیشه مهربان ارباب است...
همیشه....
بدون اما و اگر...
---
دلت بچه شده.... پس حتما بهانه گیر هم شده!
شده است عین یک بچه که باید بچه شدن هایش را بخری تا اعتماد کند...
قدری آرامش ِ کودکانه برای تمام ِ این روزهای ِ بزرگی ام...
رس تو و دلت بانو....
اما تو فاطمه ی اربابی .... ارباب مراقب دلت هست...
---
دلم دوست دارد برای خودش بازی کند...بخندد...حرف بزند...حتی خودش را لوس کند و همه هم تمام ِ این حرکاتش را بگذارند به حساب بچه بودنش...
اوهوم...
---
چقدر شیرین است کودکی داشتن برای روزهای بزرگی..
تو آن زمان خوشبخت ترین دختر دنیا بودم که پشتم به این دو برادر قرص بود...
اما...
--
....
اللهم عجل لولیک الفرج...
سلام لیلیا

ممنون که اومدی و بازم یه طومار محشر دیگه و تکرار شدن نکات حساس و کلیدی متن...
ممنون که انقدر خوب می خونی ...
و این که بازم بیا حتما...
سکوت مکوت نداریما
آمین
سلام





اصن نگا چقده سحرخیزم من
به روزشماریه چی افتاده؟ آخرشم نگفتیا
فکرم نکن نفهمیدم مثلاها
تا مرز جان دادن؟؟؟؟؟ ینی چییییییییییی؟؟؟؟
خوب دید...
خوب دوید
نفس کشید...
اوهوم کاش...
کاش می شد خوب درک شد
مهربون ارباب....
دیدن غروب اونجا طاقت می خواد... طاقتا!
دل منم باز هوایی شده با اینکه فردا می شه یک ماه که برگشتم.... ولی عجیب هوایی شده...
تازه دارم به حرفات می رسم
به اون دیوونگیا که گفته بودی بم
خودت که شاهدی اصن!
بچه شدن هایت را بخرد
چه قشنگ گفتی
اصن می شه برات شوکول موکول بخرم؟
اصن بچگی هاتونو ما خریداریم آغا!
اصن چندتا شوکول بیارم برات؟
اوهوم آرامش کودکانه
ایشالله ایشالله به بهترین شکلش میاد این آرامش قشنگ فدات شم
یه وقتایی دو تا کلمه یا یه جمله می نویسی که توش پُره رازه! حتی شاید به اندازه ی کل یه پست و بیشترش!
ایشالله که همیشه خوشبخت ترین باشه فاطمه ی قصه ی ما اصن
اصن پایه ی بچگی هستی؟
آقا ما پایه ایم
شوما چیطور؟
یاد یه پایه ی دیگه ام افتادما الان
سلام...

















تو خواب نداری بچه؟
هرچند شبا عین مرغ زود می خوابی بایدم سحر خیز باشی
خب به روز شماریه خیلی چیزا...هرچند همشو که برات گفتم
و حتی تا مرز جااان دادنو هم گفتم برات
اصا حال کنا
اوهوم...شاهد حالت هستم و حتی روزای اولی که اومدی بودی بهم گفتی حس می کنی اون سفر اونی نبوده که باید که بهت گفتم چرا هست اتفاقا و الانم می بینم که اشتباه بهم نگفته بود دلم...
چون قبل سفرت هم می دونستم که سرنوشت دل توام دیوونگی میشه...
واقعا خریداری؟
من زیاد شوکول موکول میخواما
تازه یهو دیدی هوس چرخ و فلکم کردما...
یا هزار جور چیز دیگه...مثل بستنی...لواشک...و یا حتی آلبالوی خشک
ایشالله این آرامش به بهترین شکلش برای هممون بیاد قربونت برم...تو که می دونی من هیچ چیز رو تکی نخواستم
برای تو و همه ی بچه ها هم می خوام...
اوهوم...این هفته رازهایی از زندگیم رو گفتم که سال ها بود دفنشون کرده بودم...سال ها بود که دلم پر بود ازشون و حالا تازه وقتش شده که به بهترین نفر اونارو بگم...
امروز بهت گفتم خدا خیلی زود تصمیم گرفت منو بزرگ کنه...
حالام فقط خودت می دونی یعنی چی که بهت این حرفو زدم...
ایشالله که این خوشبختی سهم هممون باشه
آقا من پایه ی هر گونه بچه بازی...خل بازی و اینا هستم
تو که می دونی دیگه
تازه می تونم برات شعر بخونم ...نون خشکی بشم...
شعرای عروس داماد هم بخونم حتی
ولی خب قر دادن رو دیگه در توانمون نیس دیگه فدات شم
آقا اون یکی پایه رو که هستم اساسییییییییی
بزن قدش اصا
عدالت


عدالت
عدالت...
یکی برای من یکی برای تو...
بقیة الله...
اصن لرزیدم
قشنگ...
خودت می دونی چقد این کلمه ها حرف دارن فقط
بخوان دعای فرج را....
اللهم عجل الولیک الفرج
در پناه آقای خوبی ها باشی فاطمم
دیشب فقط خوده خدا و آقای ستاره پوش شاهد بودن با چه حالی می نوشتم این حرفارو...




قشنگ می لرزیدما...
دیروز چه روزی بود برای من...واقعا تا مرز جووون دادن رفتم...
خیلی حرف دارن...خیلی...
همین جمله ی یکی برای من یکی برای تو به قدر چندین آپ حرف داره برای من...
میخونمش همیشه...بعده هر نمازم حتما می خونمش...حتما می خونمش...
آمین...
توام همین طور فرینازم
سلام بانوی عاشق
فاطمه
آقای ستاره پوش 17؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه زود میگذره ها
اصن تا دیدم این جوری شدم
بعدشم تو خوبی الان؟
باز شیطنت های دی ماهیانت گل کرد دست گل به آب دادی دخدرم
الان پات حالش خوبه؟
یکی بیاد فک منو بذاره سر جاش همینجوری افتاده پایین
خو الان درست شد
سلام مهرناز خانوم



اوهوم...عجیب داره زود می گذره مهرناز...خیلی زووووووود
شکر خوبم بانو...
دیگه خودت که دی ماهی هستی می دونی دیگه
پامم بد نیس...درد داره که خب طبیعیه دیگه
بیام خودم واست جمش کنم
عاغا من یادم رفت بگم اینو



اللهم عجل لولیک الفرج
جدیدنا جمعه ها خیلی بیشتر به آقامون فک میکنم...
یعنی دل منم گیر کرده عایا؟
کاش
گیر کرده باشه
آمیــــــــــــن



آره...اگه بهشون فکر می کنی یعنی آره...
قدرشو بدون پس
میگم یکی یکی دی ماهیا دارن ثابت میکنن دی ماهینا
اول که پای نازنین بعدشم که پای تو
منم باید منتظر باشم
یا ابرفرض
خدا نکنه ...
ایشالله که اتفاقی نمیفته...
مواظب خودت باش بانو
فاطمممممممممممممممه
دلم واست تنگیده بودا
نه یکی نه دو تا
هزااااااار تا
واااااااااااسه من؟


اصا زبونم بند اومدا
منم تنگ شده بود دلم...
کاش بیای نت بیشتر
عاشقانه ی زیبایی بود.
امیدوارم که صاحب ِ این عاشقانه از این کمترین قبول کنن.
سلام . نامتو نخوندم ، گذاشتم بعد بخونم . چون الان حالم بدجور گرفتس . ابریم. منتظر یه تلنگر که ببارم.نمیخوام بهانه دست کسی بدم!
آسمون بجای من میباره ...
...
:*
سلام...

چرا؟
چی شدی تو مژگان؟
کاش آسمون اینجا هم بباره...کلا زندگی تو شمال باید خیلی معرکه باشه...
طبیعت متل قو رو دیدم آخه...
الان اسمش سلمان شهر شده...ولی اسم الانشو دوس ندارم...کلا واسه ما همون متل قواء
بعله
جا موند
و میدونم که خوندن عاشقانه پر احساس تو منو لبریز می کنه!
شرمنده شدیم بانو
ممنون از لطفت بهم
طاقت نیاوردم
__________________
...
یعنی باریدی؟
سلام به روی ماهتون خاااانوم پری


ماهی پری
به به فریناز خانوم گلم




یعنی من ماهی پری ام؟
خو ذوق مرگ شدم که:دی
اللهم عجل لولیک الفرج...
چقدر خوبه که هر جمعه انتظارتُ مینویسی فاطمه
آمین
آروم میشم اینطوری نازنین
اوهوم
ماهی پری دلش همیشه خون بود...
خووون