.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

بهاری ِ وجودت شده ام...

هوالغریب...


هوای پر از اکسیژن

خورشیدی که دیگر نورش مثل زمستان بی فروغ نیست

خورشیدی که در بهار دقیقا از شرق طلوع و از غرب غروب می کند


باد خنکی که وقتی از پنجره بر وجودم می خورد می لرزم...از آن لرزش های خوب...

می لرزم و با هر لرزش یاد بهارم می افتم...


بهار آرام آرام از راه رسیده و درختان بید مجنون که عاشق ِ آن ها هستم به شکوفه نشسته اند...



خدای خوبم

یگانه محبوب ِ ازلی ام


بهار در شکوه مندانه ترین جلوه اش از راه رسید...بهار را مهمان ِ همیشگی ِ دل هامان کن...


بهار با صلابت همیشگی اش از راه رسید... هم زمان با بهار ِ من...  بهارم را به تو سپرده ام محوب ِ ازلی ام...



بهار ِ زیبای ِ من

کاش می دانستی که بهاری ِ وجود تو شدن چقدر از من عمق گرفت و چقدر به من عمق داد...





+  یادش بخیر بچگیا چه خوب بود

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت….



* آهنگ این پست جز بهترین هاست در وصف بهاری که امسال با وجود ِ تمام استرس هایش بیشتر از تمام عمرم دوستش داشتم...

برای آقای ستاره پوش-37

هوالغریب...



سلام بر یگانه امام ِ زمانم


سلام مهدی جانم...



سلامی به رنگ ِ اولین...به رنگ اولین روز ِ سال... به رنگ اولین روز ِ سالی که سند خورده به نام شما... چه قشنگ!!!


سلامی به رنگ و بوی ِ نرگس های ِ تازه ای که امسال اولین سالی است که در سفره ی هفت سین عیدمان نرگس داریم...آن هم نرگس های خوش بو و تازه!!! از همان نرگس هایی که این روزها عجیب کمیاب شده اند و اگر خوش شانس باشی می توانی آن ها را در بعضی گل فروشی ها پیدا کنی!


خانه مان در اولین روز ِ بهار عجیب بوی ِ نرگس می دهد!!!  چقدر محشر!!!!


آغاز سال باشد و جمعه... از این بهتر نمی شود!!


در میان ِ تمام تبریک های سال نو که به دستم رسید یک پیام عجیب مرا کشاند تا جمعه هایم و درد و دل هایم با شما مولایم...


یک پیام که در آن نوشته بود چه سالیست امسال...سالی که شروعش با جمعه است و نیمه ی شعبانش جمعه و پایان سالش هم جمعه!!!


و در آخرش هم یک دعای ِ آسمانی برای ظهورتان مهدی جانم...


                                                                                            دلم لرزید



و این عید که بر عکس سال قبل با آرامش شروع شد... امسالم را با دلی آرام شروع کردم برعکس ِ سال قبل که دلم آرام نبود...


ولی امسال آرام و سبز به استقبال بهار رفتم... حتی سبز پوش ِ آمدن ِ بهار شدم!!



کاش که امسال سال ظهور باشد مولایم!!!


کاش که امسال بهترین ها قسمت تمام ِ این روزهای ِ تب دارمان شود مولایم!!


کاش که امسال حالمان تبدیل به همان احسن الحالی شود که در آن لحظه های تحویل سال بر زبانم جاری می شد...


مهدی جانم...


امسالم را سپرده ام به دست مادرتان...به دست صاحب نامم... سالی که از ابتدایش بوی فاطمیه می دهد...سالی که از ابتدایش با نام فاطمه برایم آغاز شد...


امسال از مادرتان عیدی خواستم مهدی جانم...


امسال منم و یگانه بانوی عالم...


همان بانویی که دلیل ِ تمام آفرینش های محشر خداست...


همان بانویی که از یک سیب ِ بهشتی آمد و حیف که دنیا تنها 18 سال بهره برد از وجود بهشتی اش...



یگانه امام ِ زمان دنیایم...


دلم خوش است به حال ِ خوب ِ این روزهایم...

دلم خوش است به شکوفه هایی که تازه دارند در دلم جوانه می زنند


دلم خوش است به آرامش ِ سبز ِ این روزهایم...


دلم به این ها خوش است


دلم خوش است که بهاری شدنم مقارن شد با نفس زدن و بهاری شدن زمین ِ خدا


دلم خوش است به تمام ِ این دلخوشی ها که برای خیلی ها کوچک است اما برای من دلیل  است که بمانم و شاهد ِ به بار نشستن ِ تمام جوانه هایی باشم که این روزها در دلمان و حتی چهره مان شاهد آنم...


من دلخوش به این دلخوشی هایم مهدی جانم...



مهدی جانم...


به حق ِ این ایام و به حق مادرتان هوای جوانه هایی که همان روز بر فراز ِ همان بلندی در دلمان زده شد را داشته باشید


می شود مولایم؟!





     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  



+ فقط بگو کدوم هفته کدوم روز

کجا منتظر اومدنت شم


می خوام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم



سبز شدن در آخرین لحظه ها...

هوالغریب...



روزهای پایانی سال...


و همان گوشه ی دنج ِ امامزاده ای که از کودکی هایم آنجا را شناختم...از همان وقت که هنوز مدرسه نمی رفتم و روز ِ دفن ِ مادر بزرگ ِ مادرم بود...و من که کودکی بازیگوش بودم و گریه های مادرم در رفتن ِ مادر بزرگش که به قول خودش از مادر برایش مهربان تر بود و هنوز که هنوز است هر بار بر مزارش می ایستد بلند می گوید: سلام مهربونم...


و خواسته ی دلی که این چند ماه به قدر ِ چند سال صبور شد...


و آن روز که همه چیز روی ِ دور ِ بهترین ها بود... بهترین حرف ها...بهترین نگاه ها...بهترین گرمای ِ وجود...بهترین دست ها... ناب ترین بوسه ها...


انگار زندگی را زده بودند روی همان دوری که به آن وفق مراد می گویند... همه چیز همان می شد که باید... چه محشر!!!


و حال همه چیز رسیده است به روز آخر...به نفس های آخر سالی که در آن حس های نابی را تجربه کردم که مرا بس است برای تمام عمر...به اوجی از احساس رسیدم که مرا عمقی از وجودش داد که مرا بس است برای تمام عمرم...


و درست در آخرین لحظه ها و روزها بهاری شدم...سبز...


زندگی درست در دقیقه نود مرا بهاری کرد...هر چه می توانست مرا تاباند...هر چه که داشت و برای امسالم بود برایم نشان داد...همه را نشانم داد...بدون یک ذره کم و زیاد...


ولی خدا مهربان تر از این حرف هاست...همیشه همانی می شود که می خواهد...


و در آخرین لحظه ها بهار را مهمان دل ِ خسته ام کرد... کوتاه بود  ولی بهاری ام کرد...


مرا پروازی داد از جنس عشق...درست مثل همان لحظه ها که ماه کامل بود و من راه می رفتم و خوشبخت ترین و بی نیاز ترین بودم... زیرا گرم بودم...گرم از احساسی ناب...گرم از احساسی که از جنس ماه است... ولی این ماه کجا و آن ماه کجا!!!


نگاهم دیگر پی ِ ماه آسمان نمی رفت...تنها متوجه کامل شدنش شدم!!!


کاش ما هم درست مثل همین ماه که شاهد بود کامل شویم...


درست مثل همان لحظه ها که بر فراز آن بلندی ایستاده بودیم و شاهد غروب خورشید و آن امامزاده ای که این بار عجیب ضامن ِ من و دلم شد... بودن در یک بلندی آن هم در آن لحظه ها و آن هم با تو برایم محال ترین اتفاقی بود که خدا خواست و رقم خورد!!!


و درست عین همان تک ماهی ِ کوچک اتاقم که تنها شاهد ِ زنده ی تمام آن لحظه های رویایی بود...


شاهد ِ زنده!!!!



خدای مهربانم

     محبوب ازلی ام


به حق ِ تمام خدایی کردن های محشرت که بعد از تمام ِ آن نشدن ها بهترین را قرین لحظه های آخر امسالمان کردی و امسالم بعد از تمام آن حال ها دارد به بهترین شکلش تمام می شود تو را قسم می دهم که بهترین  ِبهترین ها را قرین لحظه های ما کنی محبوبم...



خدای من

به حق آن شب و ساعت 11 و 24 دقیقه شبی که در میان ِ تاریکی اتاقم تو را صدا زدم و از تو بهترین ها را خواستم و درست در شب بعد بهترین حال را داشتم تو را قسم می دهم که سال جدید برایمان بهترین ها را رقم بزنی...


خدایا بزرگ شدن درد دارد... این درد را با داشتن یکدیگر برایمان آسان کن خدایم...



خدایا بهترین حال ها


بهترین سرنوشت


بهترین روزها و ثانیه ها


را قرین لحظاتمان کن...



خدای من


سنگ صبور ِ همیشگی ام


امسالمان را با بهاری ترین و ناب ترین اتفاقات رقم بزن




++ گل های پشت باممان به گل نشسته اند... به همین زیبایی ای که می بینید...



+ مث بارون و ابر ِ بهاره

مث لحظه ی خواب ِ ستاره


تورو دوست دارم


تو رو دوست دارم لبالب


پیشکش به نفس هایی که به من باز گرداندی...


هوالغریب...



گفته بودم بویش می آید


گفته بودم چشمانم این بار به طلوعش خواهد نشست


آمــــــــــــد


درست در محال ترین زمان


آمد و هم قدمم شد در محال ترین مکان ها و زمان ها...


آمد و هم قدمم شد در محال ترین شکل ممکن برایم


آن هم وقتی که ماه کامل بود



                            بهارم را گفتم





+ سراسرش رازی بود بین من و خدایم و صاحب ِ نامم و آن گوشه ی دنج ِ امامزاده و خواهش ِ پنهانی ِ دلی که در پنج شنبه ی آخر سال با نگاه به یک پوستر بهترین ها را خواست از صاحب این ایام...و نماز ِ شکری که در همان کنج ِ امامزاده خوانده شد...


+ دستامو بگیر تو دستات
یخ ِ این دستارو وا کن

خنده هات سبزه ی عیدن
خنده هاتو دوس دارم

منو با خنده صدا کن

با ی ذره مهربونی
منو پر کن از جوونی

برای آقای ستاره پوش-36

هوالغریب....



سلام یگانه مولای ستاره پوشم


سلام مهدی جانم....



غروب جمعه ای دلگیر...ابر هایی که دلشان پر است...و خورشیدی که میان این ابرها خودش را قایم کرده... خیابان هایی شلوغ ... همه به دنبال چیزی و کسی می دوند... 


اما او راه می رود...بی خیال از همه ی این شلوغی ها راه می رود... تنها گاهی نگاهش می رود به ماهی هایی که این روزها همه جا پر شده از آن ها...همان ماهی هایی که همیشه برای او یک دنیا حس ِ خوب آورده... درست مثل همان بچه هایی که این روزها با عشق ِ تمام می بینی که پلاستیکی در دست دارند و ماهی کوچکی در آن پلاستیک برای خودش تاب می خورد و ماهی کوچک حتما در دلش یک عالمه ذوق دارد که کسی هست که او را بخواهد و دوست دارد...


همیشه ساعت ها به آن ها نگاه کرده و می کند...سال هاست که هم اتاقی هایش یک عده ماهی هستند که همشه شان یک به یک مردند و تنها یک عدد از آن ها مانده است...


و گاهی با ذوق تمام به خورشیدی نگاه می کند که پشت این ابر ها عجیب زیبا شده است... ابرهای بهاری...


باران های ِ بهاری ِ این روزها...


و آخرین ها...


همه چیز به آخرین ها رسیده است... حتی به آخرین جمعه ی سال!!!!


باورم نمی شود...


آخرین نفس ها...همه را می شود بشماری!!!


آخرین جمعه ی سال هم آمد و هر چه منتظر ماندم نیامدی مهدی جانم...


هر چه میان ِ این شلوغی ها، در این غروب جمعه راه رفتم و تابیدم تا شاید کم شود از تمام این دلتنگی ها ولی نشد...


نیامدی مهدی جانم...


چشمانم به طلوع ِ آمدنت ننشست...


مهدی جانم...

غروب جمعه میان تمام شلوغی ها زدم به دل ِ خیابان ها ... یکه و تنها... وجب به وجب گز کردم...راه رفتم و نگاهم می رفت به سوی ِ ابرها...


آخر ابرهای بهاری همیشه زیبا هستند...یک جور ِ خاصی زیبا هستند...


و یک غروب ِ ارغوانی ِ محشر...


و یک غروب ِ دیگر بدون یگانه امام ِ زمانمان...


و یک غروب که بوی ِ شهادت ِ مادر می دهد...بوی یاس ِ کبودی را می دهد که این روزها می رود به همان جایی که به آن تعلق داشت...


مهدی جانم


تسلیت می گویم...


تسلیت کمترین فاطمه ی دنیا که دلش خوش است که هم نام مادرتان است را بپزیرید مولایم...


یگانه مولای ستاره پوشم

این روزها همان روزهاییست که باید فاطمه تر از تمام عمرم باشم...آخر این روزها سخت می گذرند و جان می گیرند از من و تمام وجودم...


می خواهم فاطمه تر از تمام عمرم شوم...


می شود مولایم؟!





     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  




+ فصل سرما را دوست دارم

بخاطر گل های نرگسی

که بوی ِ آمدن تو را

برایم نوید می دهند...