هوالغریب...
بویَش می آید
انگار این بار واقعا در راه است و خواهد رسید
انگار این بار دیگر وافعا چشمانم به طلوعش خواهد نشست
بهارم را می گویم...
میشود غروب نکنی بهارم؟!

+ عکس کاملا در ارتباط با پست بالاست و مربوط می شود به زمستان ِ سال قبل که تا زانو در برف بودم و آن روز و آن برف ها که همه شان آب شدند...
هوالغریب...
سلام یگانه مولای ستاره پوشم
سلام آقای روزهای ناب ِ انتظار
سلام مهدی جانم...
به روز شماری ِ روزها افتادم که مبادا تمام شود... هنوز با امسال کار دارم ولی دارد به سرعت برق و باد می گذرد... این شش ماه درست در متفاوت ترین شکل ممکن با تصوراتم بود... پر بود از حسرت ها و ندیدن ها و نشدن ها... نشدن ها...
پر بود از تمام ِ این ها حتی در روز ِ تولدم که هنوز هم از تصور ِ حالم در آن روز چشمانم پر از اشک می شود مهدی جانم...
کاش با این حال تمام نشود امسال...
و حال که حتی به آخرین جمعه ها هم دارم می رسم دلم می خواهد کاش کمی ار تمام ِ این حسرت ها برود...
مهدی جانم...
انتظار ِ به هر شکلش آدمی را پیر می کند... وقتی فکر می کنم که منتظر واقعی کیست از خودم خجالت می کشم...
و جمعه ها هم که انتظار محض است...
امان از این جمعه ها که غروبش آنقدر دلگیر می شود که هیچ گاه نتوانستم هیچ غروب ِ جمعه ای بگویم و بنویسم...
و حتی همین لحظه ها و ثانیه های تب دار... آنقدر تب دار که از درون می سوزم و از بیرون یخ می شوم...
آقای خوبی های همیشه...
دلم این روزها پر زده برای فاطمیه... پر زده برای سوگواری های مادرتان...پر زده برای شال ِ عزای شما برای مادرتان...
فاطمیه از راه خواهد رسید و کاش که امسال فاطمی شوم... اسمی که هر گاه با خود فکر می کنم که اسم ِ چه کسی بر رویم است از خودم خجالت می کشم...
فاطمه بودن لیاقت می خواهد!!!
و من روزهاست که دلم یک نگاه می خواهد... یک نگاه که اندکی رهایی داشته باشد...اندکی حال ِ خوب...
اندکی تمام شدن ِ تمام این روزها که نا امید می شوی...حتی از عزیزانت... همان ها که مسئول تواند در این زمین خاکی... نمی دانم مرا به که سپرده اند ....
ولی دلم پر است مهدی جانم...
آنقدر پر که هی می نویسم و هی پاک می کنم و تنها بلند بلند گریه می کنم و بعد خیلی حرف ها را پاک میکنم و هیچ کدامشان را ثبت نمی کنم...
اما مهدی جانم...
به حق اسمم قسم می خورم که روزی همه چیز را برای مادرتان خواهم گفت...
همه چیز را...
دیگر نمی توانم ادامه دهم این هفته را...بر من ببخشایید مهدی جانم...

اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج 
+ می دانم عکس تکراریست ولی این روزها محکم تر از تمام عمر ِ بیست و پنج ساله ام تمام خودم را دخیل بسته ام به همین در... به صاحب اسمم... به بانویی که از همان کودکی هایم و آن دیگ های سمنو شد پناه ِ تمام درد و دل های دخترانه ام...
از همان وقت ها که عاشقانه چادر بر سر کردم... از همان کودکی ها...
هوالغریب...
مهمان سفره ای شده ام که سبز است!!
آن هم پنج هفته و صلوات هایی با تسبیح های سبز!!!
آری ...تسبیح های سبز... باورت می شود؟! درست مثل همان تسبیحی که ماه هاست در کنار تختم است و به جای عروسکی آمده که برایم در خیلی از شب های تنهایی می شد یک آهنگ ِ ناب... می شد یک لا لایی ِ ناب ... می چرخید به دور ِ خودش... دوستش دارم... شبیه خودم است... بر سر و رویش یک عالمه ستاره می بارد و به دور خودش می چرخد با یک لباس سفید و گلی در دست...
و حال جایش را به تسبیح سبزی داده که در تمام ِ این چندین ماه شده است آخرین تصویری که در پایان هر روز می بینم... و امروز و آخرین صلوات ها در آخرین روزهای سال!!! صلوات هایی که نمی دانم تا کجای آسمان ِ خدا رفتند... ولی رفتند... می دیدم که رفتند...
و من که در گوشه ای نشسته ام و فارغ از تمام آدم ها غرق در عکس شش گوشه ای شده ام که روی ِ دیوار ِ حسینیه است و آرام آرام صلوات می فرستم...فارغ از تمام ِ حرف های دیگر زن ها... فارغ از تمام حرف های زنانه اشان... فارغ از تمام شور و خانه تکانی هاشان برای آمدن ِ عید...فارغ از تمام ِ حرف های زنانه که گوشی برای شنیدن ِ هیچ کدامشان ندارم... فارغ از تمام ِ این ها شده ام...
این روزها هر جور فکر و خیالی به سرم می زند... اما به اینجا که می رسم غرق در سکوت می شوم!!!!
تنها توصیف می کنم... تنها ظواهر را می گویم... مدت هاست که در تمام رازهای ِ نوشته هایم ظواهر را می گویم...
مدت هاست غرق در سکوتم ... و گاهی می نویسم...
چون من به نوشتن زنده ام!!!
حتی اگر تنها توصیف کنم!!! کاری که خیلی خوب آن را یاد گرفته ام...
اما ایستاده ام... ایستاده ام و بین تمام ِ شلوغی های این روزها زنده ام...
بین تمام ِ شلوغی ِ خیابان ها ...بین تمام ماهی های کوچکی که دو هفته ای هست که در گوشه کنار ِ خیابان ها و مغازه ها سر و کله شان پیدا شده و بچه ها که طرفدار پر و پا قرص ماهی هایند!!! درست مثل من...
درست مثل ماهی های من که امسال و در این چند ماه دانه به دانه مردند و شاهد مرگ تمام ماهی هایی بودم که روزی عکسشان را همینجا گذاشتم... همه شان رفتند و حرف های زیادی از مرا با خود بردند...نمی دانم به کجا ولی شاهدان ِ زنده ی من بودند...
شاهدان ِ زنده ی خیلی از روزها و لحظه های دخترک...
ولی رفتند و لحظه هایی را دیدند که جز خدا و من کسی شاهدشان نبود...
خدای مهربانم
سنگ ِ صبور ِ ازلی ام...
دلم حرف زدن می خواهد...از آن وقت ها که روبه رویت بشینم و چشم در چشم برایت حرف بزنم و اشک بریزم و بعد آرام شوم... آرامشی از جنس ِ خودت...
دلم را خودت پناه شو... همان دلی که طنابش را داده ام دست ِ خودت که نیفتد... که نمیرد...
محبوب ِ ابدی ام...
برای تمام ِ داده ها و نداده هایت شکر...
شکر برای تمام لحظه هایی که به یادم می آوری که مراقبم هستی...
خدایا با مهربانی ِ خودت برایمان خدایی کن !!!
با مقیاس ِ خوبی ِ خودت...

هوالغریب...
ضریحی شش گوشه
ولی در نزدیکی ِ خودمان...
مانده ام در راز ِ خواب های این مدت...
و یک دنیا سوال
و یک دخترک که در میان تمام ِ هیاهوهای این روزها گوشش بدهکار ِ هیچ کدام از این هیاهوها نیست...
آسوده از تمام ِ این هیاهوها با هدفونی در گوش میان ِ این شلوغی ها راه می رود...راه می رود و مغازه های اطراف را نمی بیند...
هر روز در راه آموزشگاه میان ِ تمام ِ این شلوغی ها زندگی می کند و نمی کند...

+ این روزها اگر دخترکی را دیدی که انگار سال هاست دل کنده از همه چیز و زیر چادری که بارها بابتش مسخره شده هدفونی در گوش دارد تا صدای ِ هیچ انسانی را نشوند و برای خودش راه می رود شک نکن که همان دخترکی را دیده ای که سنگ صبورش خداست...
هوالغریب...
سلام یگانه مولای ستاره پوشم
سلام آقای خوبی های ابدی
سلام مهدی جانم...
جمعه ای دیگر آمد... جمعه ای دیگر در پس ِ گذر ِ این روزهای فراق که عجیب جانکاه است و سخت...
سخت جان می گیرد این روزها...
انتظار آدمی را آرام آرام پیر می کند... پیر می شوی و آدمی خودش هم نمی فهمد که دارد پیر می شود و این تغییر از بس تدریجی اتفاق می افتد که هیچ کس هم حس نمی کند...
فقط روزی به خودت می آیی و می بینی که گرد ِ پیری بر رویت نشسته است و تو تمام ِ طراوت جوانی ات را میان این روزها از دست داده ای...روزی به خودت می آیی و می بینی دیگر چشمانت برق ندارد... انگار سال هاست مرده ...
امان از روزی که چشم آدمی بمیرد مهدی جانم...
این روزها حتی طبیعت هم دارد بعد از یک زمستان پر از برف دوباره زنده می شود ...
ولی زندگی هنوز هم در یک شب ِ زمستانی ِ طولانی مانده است...
یک شب زمستانی مثل همان شب ِ زمستانی ای که به این دنیا آمدم...
ولی دلم در این تاریکی ها گاهی کور سوی ِ امیدی می بیند و خوش می شود مهدی جانم...
و امروز دلم کور سوی ِ امیدی دید برای عوض شدن ِ این روزهای ِ سرد و طولانی...
بهار نزدیک است و من هنوز زمستان مانده ام مهدی جانم...
مهدی جانم...
می شود که روزی شاهد ِ بهار ِ آمدنتان باشم؟!
روزی تمام شود تمام ِ این زمستان های ِ بی بهار و تمام وجودم به لرزه در بیاید از طنین صدای ِ : انا مهدی .... ؟!!
بهار در راه است و بویش را این روزها عجیب می فهمم...
برای همین هم روزهاست پنجره ی اتاقم را باز می کنم تا شاید اندکی بهار هم سهم ِ این روزهایم شود...
بویش را با تمام وجودم حس می کنم... مست می شوم از زنده شدن ِ درختانی که این زمستان آنچنان خشک بودند که فکرش را نمی کردم که روزی بتوانند این چنین دوباره زنده شوند و نفس بزنند...
ولی بهار در راه است... در راه است و با آمدنش دارد ذره به ذره نفس می دهد به درختان ِ مرده...
یگانه مولایم ...
بهار می خواهم...
عاشق ِ زمستان ِ نجیبم هستم و خواهم ماند ...
ولی بهار ِ زندگی میخواهم...
بهاری از جنس ِ خودتان مولایم...
و روزهاست که ایستاده ام و نفس می کشم... نفـــــــــس...
قدر ِ نفس هایم را خوب می دانم... زیرا سال ِ پیش درست در همین روزها در حسرت ِ همین یک نفس عمیق بودم و نفس هایی که می سوخت و بعد هم زنده شدنی ِ دوباره... آخ که چه ها که بر سرم نیامد وقتی که یکه و تنها در راه ِ دکتر ها بودم...
تمام قد نفس می کشم تا اندکی بهار سهمم شود...
مهدی جانم...
میشود بهاری از جنس خودتان سهم ِ روزهای ِ زمستان زده مان شود؟!

اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج 