هوالغریب...
نفس که میکشی کل ریه ها زنده میشوند...
نفس که میکشی بهار را با تمام وجود حس می کنی... حتی اگر هوا سرد شود....
دارد گولمان میزند ... الکی خودش را به سرما زده است... وگرنه بهار است... حالا بگذار ادای زمستان را در بیاورد...
تو بهاری!
بهاری که نمی دانم چرا شبییه همه چیز شده ای جز خودت...
خودت باش بهار جان!!
لطفا

+ بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهارو دوس داشت!!!
+ امان از روزی که فعل هایت گذشته شوند... پیر میشوی در لحظه وقتی بعضی فعل هایت گذشته می شوند...فقط همین!
هوالغریب...
شاید حرف هایم برای یک شروع خوب نباشد...برای سالی که از بهارش اینگونه است...
شاید خوب نباشد که بگویم اولین ساعت های سال ِ جدید چگونه گذشت...
شاید خوب نباشد ...
اصلا شاید خوب باشد این روزها حرف نزنم...تنها نگاه کنم... به عکس ها... من با این عکس ها خاطره ها دارم... از عکس حرم ِ ارباب که بالای تختم است بگیر تا عکس ِ تو ... و ماهی هایم که این روزها همدم ِ من هستند...
شاید خوب نباشد از بیمارستان بهمن بگویم و عمویم که این روزها با سرطانی می جنگد که دارد تمام وجودش را می خورد ...
از او که روز اول عید عازم بیمارستان شد و روز دوم رفت زیر ِ تیغ جراحی...
و وقتی با آن همه دردهایش او را دیدم دستم را محکم گرفت و زل زد به چشمانم... نمی دانم چرا از میان ِ تمام آدم های دو رو برش دست ِ مرا محکم گرفته بود ... آنقدر نگاهم کرد که اشک هایش ریخت و من با صدایی لرزان گفتم خوب میشی عمو... و او لبخند بی فروغش را تحویلم داد...
از تمام این ها چیزی نمی گویم...
از آن از خدا بی خبر چیزی نمی گویم که خواست زندگی ما را به آتش بکشد و من حسرت سوختن را به دلش گذاشتم ...
از تمام این ها هیچ نمی گویم...
تنها می دانم وقت ِ سال ِ تحویل خواب بودم... با هر مصیبتی بود خوابیدم... اصلا نمی دانم چه شد...
تنها از سفره ی هفت سینی که در بیمارستان بهمن دیدم حس کردم بهار را... از سراسر تهرانی که عیدهایش را بیشتر از همیشه دوست دارم...
اصلا بگذار از همین بگویم... از تهرانی بگویم که این روزها عجیب خواستنی شده است... هوای تمیز و باران های گاه و بیگاه اش... و هوای بی نهایت تمیز... و برج میلادی که برای اولین بار توانستم آن را از شهر خودم ببینم... باورت میشود؟!
وقتی ِ روی ِ بلندی ِ شهرم می ایستم می توانم برج میلادی را ببینم که دیدن اش مرا می برد تا عید ِ سال پیش و آن روزها...
و دلم به درد می آید که یک سال گذشت و من هنوز در همان نقطه ی قبل ام...همه چیز مثل قبل است و بعضی چیزها بدتر از قبل...
اصلا بگذار از آن پیرمرد بگویم که در شهرک غرب گل می فروخت و من برای عمویم از او گل خریدم و از طراوت آن گل ها بوی بهار را حس کنم... از آن گل رزهای زیبا که وقتی به عمویم دادم چشمانش خندید ...
این روزها نمی دانم چه چیز مرا نگه داشته است...
...
نه
نه
حواسم نبود...
قرار بود از این ها هیچ چیز نگویم...
قرار بود تنها از این بگویم که این روزها هوا بی نهایت تمیز است و من با صدای باران ها و رعد و برق ها زندگی می کنم... قرار بود بگویم که حسرت به دل نماندم و توانستم هوای این خراب شده را آنقدر تمیز ببینم که بتوانم میلاد را از اینجا ببینم...
قرار بود هیچ نگویم...
قرارم تنها به نگاه بود و بهاری که از راه رسیده است...
بهار جان!
میشود کمی شبیه بهار شوی؟!
کمی گرم شو!!!
برای من گرم شو... می دانم برای خیلی آدم ها بهترین شروع شدی ولی برای من هم خوب شو لطفا...
خب من هم گناه دارم!!

+ این هم سفره ی هفت سین ِ بیمارستان بهمن... و ماهی های ِ خوشگل اش در داخل ِ آن حوض ِ کوچک که دلم را می برد... ماهی ها همیشه خوب اند!!!
هوالغریب...
آمده ام...در واپسین ثانیه ها آمده ام... آمده ام...
سلام مولای ستاره پوشم...
سلام مهدی جان
سلام آقای باران
امروز از نیمه های شب باران آمد... به یاد کتاب دبستانم افتادم... باران آمد ولی آن مرد در باران نیامد... نیامدی مهدی جانم... نیامدی آقای من...
در این لحظه ها و ساعت های اخر ِ امسال من هستم و یک باران ِ بی امان و دختری که این روزها دارد می جنگد...
می لرزد ولی مدام زیر لب می خواند: رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی...
می خواند و این آیه ها معجزه گر شده اند...
دنیا هر چه میگذرد سخت تر می شود بی شما مهدی جانم...
باید باشید آقای من... این جمعه هم گذشت و من میان تمام پیام هایی که این روزها به دستم می رسد گم میشوم... سال 93 خوشبخت بود چون ماه دوازدهمش را دید ولی ما محرومیم از ماه دوازدهممان...
و این قصه ی امروز و امسال نیست... ما 1141 سال است محرومیم... و این عدد تمام وجودم را می لرزاند که این همه سال چطور آمده اند و هنوز دنیا 313 آدم به خود ندیده است... بَدا به حال ما اشرف های مخلوقات... بدا به حال ما که آنقدر آدم نبودیم...
این جمعه هم گذشت.... قسمت نشد ... قسمت نشد مثل دو شب پیش پس از یک روز ِ سخت پناه ببرم به پشت بام خانه مان و روی زمین بنشینم و زل بزنم به جمکران خانه مان و ضجه بزنم... آنقدر بلند بلند که بیحال بیفتم و زل بزنم به آسمان و ساعت ها دراز بکشم و زمان از دستم برود...
این روزهای پایانی زمان از دستم در رفته است... آنقدر که تنها می دانم الان روز است و الان شب...
بمیرم برای دلتان مهدی جان... که ما به روی خودمان اسم شیعه می گذاریم... که من روی خودم اسم فاطمه را حمل می کنم... و دلم روزی هزار بار بمیرد که یادت باشد تو فاطمه ای... حرمت ِ مادرت را نگه دار...
آقای درد دل های دخترانه ام...
آقای ستاره پوشم...
میان التماس های هر روزه ام تنها خودتان می دانید که چه خواسته ام...می دانم در حد این حرف ها نیستم... اما به حرمت مادرتان دستم را بگیرید که این روزها از قد ِ من زیاد است...
دستم را بگیرید آقای من...
دستم را بگیرید که این روزها اضطرار را به معنای واقعی اش نفس می کشم...
تمام جوانی هایم به فدایتان مهدی جان...
این اشک ها گواهند ... گواهند که با تمام وجودم نوشتم که چه چیز را فدایتان کردم...
کمکم کنید مهدی جان...
دلم بیداری میخواهد از تمام کابوس ها...
میشود بیدار شوم آقای من؟!

هوالغریب....
فاصله ها کم اند!!
اصلا چه کسی گفته است فاصله ها زیاد است؟!
مرزها باریک اند...ما آدم ها گنده اش کرده ایم...
برای من مرزها باریک اند...
من با چشمانم دیده ام که مرزها باریک اند...
مثل همان روز...که دخترکی که هم سن من بود با نهایت عشق داشت نخود ِ سه ماهه اش را در ال سی دی می دید و من صدای قلبش را می شنیدم و بعد صدایم زد که بروم پیش اش... قبل اش با هم حرف زده بودیم...در نوبت انتظار... دکتر ِ مهربانی بود... اجازه داد بروم و نخود ِ آن دخترک را ببینم... در شکم اش دست و پا می زد و من زل زده بودم به آن ال سی دی... برای خودش می جمبید و من حظ می کردم از این همه زندگی... حظ می کردم از این قدرت نمایی خداوند... و دخترک حظ می کرد که آن موجود توی ال سی دی در وجودش بازی می کند...
چشمانش داد می زد که حظ می کند ازین که نخوداش سالم است و من خدا را شکر می کردم و برای او و کودک اش بهترین ها را می خواستم...با این که دیگر آن ها را نخواهم دید...
داشتم چه می گفتم؟!
آهان... داشتم می گفتم مرزها باریک اند... و آن روز دیدم...با همین جفت چشمانم دیدم که مرزها باریک اند... همان روز صدای قلب کودکی را شنیدم که بوی محض ِ زندگی می داد... و این حس را نسبت به زینب کوچک هم تجربه کرده بودم... یک سال و نیم پیش...همان وقتی که برای اولین بار روی ِ ال سی دی سونوگرافی دیدم اش... و دلم برایش ضعف رفت که این بچه ی برادر من است...
صدای قلبش را شنیدم و او الان دارد تلاش می کند راه برود... روزی صد بار می افتد تا بالاخره یاد بگیرد که راه برود...سفت شود... و بعد که دو قدم راه می رود انتظار دارد بغل اش کنی و او که این روزا تنها آدم مهربان با من است عمه اش را می بوسد... مهربان است چون هیچ چیز از نخودی که سر و کله اش در وجودم پیدا شده نمی داند... بخاطر خودم با من مهربان است... دلش برای جوانی ام نمی سوزد ... با من مهربان است چون عشق می کند وقتی با گوشی ام برایش حسنی پخش می کنم و او هم عمه اش را با گوشی اش می شناسد !!!
مرزها به راستی که باریک اند ... باریک تر از مو!!!
در عرض ثانیه ای می شود همه چیز عوض شود اگر آن بالایی بخواهد...

+ دلم قطاری می خواهد بدون مقصد... مثل آن روز که در اینستاگرامم نوشتم...
اما چه کنم که قطارهای این شهر هنوز حرکت نکرده مقصد بعدی اشان اعلام میشود...
ایستگاه بعد ...
و در دلم یواش می گویم اصلا قطاری نخواهد آمد... ایستگاه من تا ابد متروک است...
+ اصلا فاز ِ غم بر نداشته ام... حس ِ مرگ هم ندارم...آدم ضعیفی هم نیستم که بخواهم حرف مرگ بزنم... لطفا نصیحت نکنید دوستان!!! اگر هم خاطرتان را آزرده می کند حرف هایم...لطفا نوشته هایم را بو نکنید... تنها بخوانید و رد شوید از این ایستگاه...
هوالغریب...
در گریه سوختن میدانی چیست؟!
پلک های باد کرده و بی خواب میدانی چیست؟!
چشمان یخ زده میدانی چیست؟!
صورت ِ یخ زده میدانی چیست؟!
راه رفتن و راه رفتن میدانی چیست؟
زدن به دل ِ خیابان ها و خیس شدن در زیر آخرین تلاش های این زمستان بی بخار میدانی چیست؟!
زمستان در آخرین روزهایش تصمیم گرفت خودی نشان بدهد...
امروز برف آمد!!!
و من زدم به دل ِ خیابان ها... یک ساعت مانده به کلاس هایم...آنقدر راه رفتم که روی چادرم برف بنشیند و سیاهی چادرم تبدیل به سپیدی شود!!!
آخرین تلاش های زمستان به بار نشست و من دلم می رفت پی ِ شکوفه های بینوا !!!
به امید بهار به شکوفه نشسته بودند که این گونه یخ زدند!!!
و امسال باید قید به بار نشستن هایشان را زد...
بیچاره درخت ِ هلوی ِ پشت بام!!!
امسال پر از شکوفه شده بود که اینگونه مُرد... و میوه هایش هم تمام شدند...
اما من به خدایم ایمان دارم!!
خدای این دانه های برف ، خدای همان شکوفه های بینوا هم هست...
میروم آرام گوشه ای می نشینم...
خیره میشوم به آکواریوم بزرگی که در آموزشگاه داریم...و من ساعت های بیکاری روبه روشان می نشینم و زل میزنم به آن ها...
همه شان دیگر می دانند من آکواریوم دارم و خوب از دنیای ماهی ها حالی ام میشود!!! آن ها زل زدن های من به ماهی های آموزشگاه را دیده اند...
چقدر این روزها حس می کنم سرد شده ام... نسبت به همه چیز و همه کس سرد شده ام... یخ زده ام... دلم یک لیوان گرم میخواست... ی لیوان چای با طعم ِ ...
در حسرتش سوختم و دنیا و دانه به دانه آدم هایش از من دریغ کردند...
آدم است دیگر...گاهی دیوانه می شود...
دلش می خواهد کسی بیاید بگوید دیوانه شده ای که شده ای...
به درک!!!
آنقدر دیوانه شو که بمیری...
و بعد بخندد و بگوید اگه تونستی بی من بمیر!!!
و بعد تو بمانی و یک حرف...
تو بمانی و یک حس در ته دلت...
تو بمانی و یک لبخند روی ِ لب هایت... این لبخندها گاهی به دنیایی می ارزند...
تو بمانی و یک دریا ...
یک دریا به عمق یک دوستی ِ عمیق...
تو بمانی و دریایی که حسرت ِ دیدنش اش به دلم مانده است... بدجور هم مانده!!!
مثل آخر باری که دیدمش...طوفانی شد... خودش را می کوبید به ساحل و من حظ می کردم از قدرت نمایی اش... از ابهت اش...
دلم می خواست دل به دریا بزنم ...
رفتم و مقابل اش ایستادم... ایستادم و در دلم گفتم اگر می توانی ببر...
و بعد حرص خوردن های مادرم که آخرش خودتو می کشی...و من بی تفاوت به حرف هایش روبه روی دریا بیاستم که اگر می توانی ببر...
و بعد یاد حرف پدرم بیفتم که همیشه می گوید دریای ِ طوفانی نامرد است... جوری می برد که بمانی...و او این حرفش را از آن سال هایی می زند که من هنوز نبوده ام و آن ها با اولین بچه شان دو سالی را در جنوب کشور زندگی کرده اند...
و من بگویم که من هیچ گاه نامردی اش را ندیده ام...دریای من خوب است... اصلا دریا همیشه خوب است...
چقدر پراکنده حرف زدم!!!
دنیاست دیگر...
مثل همین دریا...
یک روزش مثل امروز در عین سختی هایش سفید میشود...
اما روزهای بد و خوب ِ من هر دوشان یک خدا دارند!!!
خدای ِ روزهای سخت من ، خدای روز های خوب ِ من هم هست!!!
تنها چیزی که این روزها خوب می دانم همین است...
خدای ِ من
تا ابد خدای من است...
و مهربان ترین است برای فاطمه...
