.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

نفس کم آورده ام!!!

هوالغریب...



بعضی دلتنگی ها خاص اند... می دانی مثل چه می مانند؟


حکایتشان مثل هوای این روزهاست که پر شده از گردو غبارهایی که هر ساله از عراق مهمانمان میشود...


باران می خواهند... بــــــــــــاران...


دنیای بی شما هم همین است...و شما باران ِ محض ِ تمام این دلتنگی ها...


می شود بیایی آقا جانم؟!!!


نفس کم آورده ام...




+ یا صاحب الزمان عج الله 
 
 
یا نوازش کن سرم را یا مرا سیلی بزن
 
 
در دو صورت گر رسد دستت به من، می بوسمش


++ ما ساکن عصر جمعه هاییم
 
تو منتظری که ما بیاییم؟
 
غربت چه حکایت غریبی است
 
آقا تو کجا و ما کجاییم...

فرهاد شده ام!!!

هوالغریب...



در دنیا بعضی چیزها حل نمی شوند... قدیم تر ها فکر می کردم تمام مشکلات زندگی حکایت یک نبات را دارد... یا بزرگ و یا کوچک... زمان می برد تا هضم شود و تو لذت ببری از شیرینی هایش... تنها شیرینی برایم معنا داشت!!!


اما فراموش کرده بودم که بعضی چیزها از جنس ِ سنگ اند!!!! هضم بشو نیستند!!!


هزار سال هم که بگذرد باز سفت و محکم سر ِ جایشان ایستاده اند و هضم نمی شوند...


باید با تیشه به جانشان بیفتی!!!!


بزنی... محکم... تمام عقده هایت را خالی کنی بر سرشان!!! فریاد بزنی و با هر فریاد محکم تر ضربه بزنی!!! از همان لحظه ها که به آن جنون می گویند!!!


فرهاد تنها در قصه مرد است!!!


برای فرهاد بودن نیازی به مرد بودن نیست... 


اگر بگویم فرهاد بودن را یاد می گیرم باورت می شود؟!


برای کوه کندن ها حاضر شده ام... برای افتادن به جان ِ این سنگ ها!!!


و بی خیال ِ دستانی شده ام که می گویند باید نرم و ظریف باشد!!!!


برای کوه کندن باید دستانی داشت پر از پینه!!! این خاصیت ِ تیشه است !!!!


و در آن ته های دلم به یاد دخترانگی هایی می افتم که حتی روزی اینجا هم نوشتم که آن ها را خوابانده ام...




+ ندارم بغضی از تقدیر
ازین دوران دور و دیر
خدا می داند



چقدر این آهنگ رها می کند جان ِ خسته ام را


+ اینجا تنها جایییست که می توانم درد و دل هایم را، دلتنگی هایم را بیاورم... در میان تمام شلوغی هایم، در میان تمام محکم بودن هایم دلم به سنگ صبورم خوش است که می توانم برایش خودم باشم و هیچ گاه هم تنها نمانم!!!


برای خدایم میخواهم خودم باشم...


چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه؟!

هوالغریب...



دلم زندگی میخواهد... حس ِ اولین قدم های کودک ِ نوپایی را میخواهم که آنقدر قدم هایش را محکم بر میدارد که غبطه میخوری به این همه امید!!


هزار بار زمین میخورد ولی بالاخره یاد میگیرد که راه برود!! بِدَوَد و زندگی کند!!!


مثل زینب ِ کوجکمان که اولین قدم هایش را تجربه می کند و برای خودش دست می زند...


و روز به روز در چشم ِ همه به من شبیه تر می شود چهره اش!!!





+ بعضی سوالا هستن که جواب پیدا کردن واسشون خیلی سخته

چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه؟!

چرا انقد باید دیدنت واسم آرزو باشه؟!

چرا حتی از دور دیدنت هم آرزوم میشه؟!

چقد دوس دارم مث این آهنگه با شادمهر دااااد بزنم و بگم:

چرا هرچی که خوبه زود تموم میشه
تو رو از دور دیدن آرزوم میشه!!!!

قدم های ِ آمدنت

هوالغریب...



این جاده ها و خواسته ی دلم که دویدن تا راه ِ توست

و گل باران تمام ِ قدم هایت


و من چه غریبانه و در سکوت ِ  محض در اتاقم برایت تمام ِ مسیرها را گل باران کرده ام...

می دانستی؟!





+ تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود ِ این خلاصه ی غم های روزگار ِ من است

(فاضل نظری)

باید کاری کرد!!!

هوالغریب...



باید کاری کرد...

این روزها آدم بِشو نیستند!!!




+ تنهایی غم های خودش را دارد...