ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
دیگه حتی قدرت نوشتن رو هم از دست دادم!
دیگه حتی نمی تونم بنویسم... دلم برای اون روزگاری که می تونستم تک تک حرفام رو بنویسم تنگ شده...
میدونی خیلی خوبه که بتونی بنویسی...
ولی ازون بدتر اینکه که حتی نتونی بنویسی...
ی تار موی سنگ صبورم رو با هزارتا تکنولوژی جدیدی که اومده عوض نمی کنم
ولی کاش هنوزم میتونستم بنویسم...
مثل همون وقتا که حتی سرکار هم پست میزاشتم ولی حالا همونم از دست دادم!!!!
خودمم خودمو نمی شناسم
اینجا کسی هست منو یادش مونده باشه؟ که کمکم کنه خودمو بشناسم؟
هرچند توی این روزگار ادم از پدر و مادرشم نمی تونه توقع داشته باشه چه برسه به غریبه ها!!!
در حق هم دعا کنیم...
التماس دعا
هوالغریب...
دی ماه منم رسید و من حتی روز تولدم به وبم سر هم نزدم...باورت میشه؟
چقدر همه چی عوض شده... نمی دونم این همه عوض شدن یعنی چی...
نمی دونم...
اصلا ازین روزها سر در نمیارم... روزهایی که دارم به سی سالگیم می رسم... باورت میشه؟
یک سال تا سی سالگی فرصت دارم...
به مامانم گفتم تا سی سالگی پیشت می مونم و بعد از سی سالگی یا برای همیشه از ایران میرم یا خونه ام رو جدا می کنم...
و این یک سال رو دارم به سختی کار می کنم...
میدونی یکی از سختی های زندگی کردن توی ایران چیه؟
اینکه یا باید مرد باشی یا مثل مردها زندگی کنی...
وگرنه اصلا نمی تونی به عنوان یک دختر تنها با این مردم کنار بیای و باهاشون کار کنی...
بهتره دیگه ادامه ندم و برم به کارهام برسم...
و از روز تولدم حرفی نزنم و هیچی نگم...
میشه دعام کنید؟!
لطفا
هوالغریب....
داشتم مرور میکردم...
نمیدونم دنبال چی ام...
رسیدم به یکی از مطالبم...نوشته بودم بودنت منو کاکرو کرده بود...
وقتی خوندمش بلند بلند گریه کردم... جوری که یهو مامانم با ترس اومد تو اتاقم گفت چی شده...
طفلک از خواب پریده بود...
ولی بلند بلند گریه کردم...
دلم سوخت...
دلم سوخت که از 26 فروردین که این حرفو زدم تا حالا ازون کاکرو چی مونده؟
جواب این سوال رو نمیگم...
هیچی نمیگم...
هوالغریب...
نه می تونم ازین احساس رها شم تا تو تنها شی
نه اون اندازه دل دارم ببینم با کسی باشی...
بالاخره ی شبی اومد که بتونم بیام سراغت... نه اینکه شبای دیگه نشه بیام...چرا میشه..ولی انقدر کار دارم که راستش خودمم نمی دونم دارم چه بلایی سر خودم میارم...
دیشب رکورد زدم... 48 ساعت بیداری پشت هم...
دو شب پشت سرهم که بدون پلک زدن کار کردم... کار کردم و کار کردم....
از آدمی مثل من بعید نیست... مثل وقتی که غزاله گیر داده بود که به قول خودش بیاد تو خلوت من و من اون شب جوری سرش داد زدم و گفتم نه... که فکر کنم تا آخر عمرش از من متنفر بشه... جوری در مقابلش ایستادم و وسط اتوبان پیاده اش کردم که از من بعید بود با کسی این کارو کنم...
از دختری که این روزها حتی به زنده بودنش هم شک داره این چیزا بعید نیست...
به قول مامانم که اون شب خیلی اتفاقی شنیدم که داشت سر سجاده با گریه میگفت:
خدایا این سهم فاطمه از زندگی نبود...
و من مردم و زنده شدم...
مردم و زنده شدم
مردم و زنده شدم ...
این روزها از بس سعی می کنم همه چیز رو خوب جلوه بدم که خودمم باورم شده همه چی روبه راهه...
بگذریم
بگذریم
بگذریم
حتی حس نوشتن هم ندارم دیگه...
+ شعری هم که اون بالا نوشتم... ربطی به حس و حالم نداره....
هوالغریب...
نه سال که سهله اگه نود سالم بگذره ... فقط و فقط اینجا خونه ی اول و آخر دل منه...
به نود سال که نمی رسه ولی اینجا تا همیشه خونه ی دل منه...
حتی اگه دیر به دیر بیام... حتی اگه انقدر درگیر باشم که نتونم مثل قبل بنویسم...حتی اگه انقدر غرق روزمرگی ها شده باشم که خودمم خودم رو نشناسم...حتی اگر انقدر اتفاق افتاده باشه توی زندگیم که اینجا ثبت نشده باشن....
شنیدی میگن کفتر جلد... منم همینم... دلم جلد همینجاست... هر جا بره باز میاد سراغ همینجا...
حتی اگر خارج از این خونه حتی یک نفرم نباشه که محرم حرفام باشه...
من هیچ وقت 28 مهر 1387رو فراموش نمی کنم...
ببخش با ی روز تاخیر اومدم...
ی چیزو خوب فهمیدم...
آدما درست از وقتی بزرگ میشن که به خودشون بیان ببینن هیچ آدمی رو محرم ندارن...بزرگ که نه... سربه زیر و افتاده میشن...
سربه زیر شدن آدما درست از همینجا شروع میشه...
از جایی که به خودت میای و می بینی هیچ کس رو نداری... و همدمت شدن ی سری عکس...
بگذریم...
به خودم قول دادم ازین بخش زندگیم هیچ حرفی نزنم... هیچ حرفی...
فقط ی چیز رو همیشه بدون سنگ صبورم...
من درسته عین ی هزار پا شدم که هر لحظه ی جاست و در حال انجام ی کار و خیلی وقته که دیگه خیلی از وعده های غذاییم رو کنار خانواده ام نخوردم و وقتی برای هیچ کاری ندارم... حتی برای دیدن مائده که چند ماهه مامان شده و من حتی وقت نکردم برم دیدنش...
منه هزار پا ، درسته هیچ وقتی ندارم و نزدیک سه ساله دارم با همین فشار کاری کار می کنم...ولی هیچ کس جز خدا آخر شب های منو ندیده.... هیچ کس...
می بینی سنگ صبورم...مثلا تولدته و من باز دارم از خودم میگم...
آخه تو مال خودمی... تنها چیزی که توی دنیا دارم و می تونم با قاطعیت داد بزنم مال خودمه ... فقط تویی...
سنگ صبور کوچولوم نه ساله شدی و دیگه خیلی چیزا رو می فهمی...
دخترا وقتی نه ساله میشن دیگه باید یاد بگیرن که بزرگ شن...
توام دیگه نه ساله شدی...
نه ساله شدنت مبارکم باشه دختر کوچولوی من...
+ ببخشید که بازم وسط کارام اومدم سراغت... برام دعا کن... یادتم نره که تنها دوست داشتنی من توی دنیایی....