هوالغریب
....
...
باز هم من دست بردم تا بنویسم نمی دانم از چه و از که...تنها حسی عجیب وادارم می کند به نوشتن...نمی دانم باید از چه بگویم آخر این روزها از بس نوشته ام گویی دست هایم دیگر بی حوصله شده اند برای نوشتن در این دفتر خاطرات مجازی...چه جالب!!!دفتر خاطرات مجازی...
نوشتن در جایی که هیچ کس تو را نمی شناسد و خواندن حرفایت آن هم برای کسانی که حتی تو را ندیده اند...
جالب است...این جا من یکی از این همه فاطمه ای که در این کشور و این دنیاست از خودم می نویسم و خوانده می شوم بی آنکه که کسی مرا ببیند...مهم هم نیست...اینجا دیگر مهم نیست...همین هم تنها قشنگی این دنیاست برای من...این که می توانی بخوانی و خوانده شوی بی آنکه به ظواهر توجه شود....
داشتم می گفتم که نمی دانم چه شد که نوشتم دوباره...این روزها ذهنم درگیر آینده ای است که نمی دانم چه میشود و قرار است چه اتفاقی در آن بیفتد...تنها می دانم که می ترسم از آن...و مهم تر از آن باید با آن بجنگم...زیرا که باور کردم تنها راه مقابله با ترس هایم این است که به استقبالشان بروم...با روی باز هم بروم...یا خودمانی تر بگویم با سر بروم سراغشان...
من می خواهم به استقبالشان بروم....
سلام ترس های من...
می آیم سراغتان...آماده ی مقابله ام!!!
هر چه در توان دارید رو کنید زیرا من هم تمام توانم را رو می کنم برای مقابله با شما...
در این میان تنها یک خواهش دارم آن هم از تو...می خواهم با احساس بچگی هایم به استقبالشان بروم...
پس خدایا این روزها که بچه شده ام هوای بزرگی 22 ساله ام را داشته باش...
باشه؟؟
برای از نو نوشتن در اینجا حرف تازه می خواهم...هوای تازه می خواهم...حرفی که دلی را تکان دهد...اصلا این جا را برای همین ساختم که پناه تنهایی هایم شود و شاید مکانی برای تنهایی خوانندگانش...خوانندگانی که گاهی خاموشند...یعنی آمارگیر وبلاگ این را میگوید ...آی پی هایی که تکرار می شوند شاید هر روز ولی خاموش اند... همین طور خاموش بمانید زیرا سکوت سرشار از ناگفته هاست...
دلم می گوید که نمی تواند از اینجا دست بکشد...زیرا دلم خودش را در این دریای تنها پیدا کرد...اینجا خودش را خالی کرد...در این دریای بی کران غرق شد ماهی کوچک دلم...چند سالی است که در این دریای بی کران شنا می کند...دل های همه ی ما غرق در وجود دریای بی کرانمان است...
آن وقت ها برای دریای تنهایم در آن دفتر قدیمی می نوشتم...شاید روزی نوشتم که چرا این جا شد دریا تنهاست...البته نیاز به توضیح هم ندارد...آن هایی که مطالب اینجا را خوانده اند حتما می دانند...دفتری که هنوز دارمش و صفحه ی اولش نوشته بودم مجموعه نامه هایم به دریا...و شبی یک نامه برای خدای دریایی ام می نوشتم و از روزهای سرد و تلخ سالهایی می نوشتم که در اوج جوانی شب هایم به بیدار ماندن تا نیمه شب می گذشت و ریختن اشک هایی که در طول روز به جای ریختن آن ها می خندیدم ...چه دردناک بود آن وقت ها...
آن روزها درست اولین باری بود که دست بردم تا بنویسم از احساساتم...تا قبل از آن فقط بلد بودم خوب انشا بنویسم...اما تا بحال از احساساتم ننوشته بودم...
شاید تنها خدای دریایی ام خوب آن روزها را به یاد آورد...آن روزها که دخترکی 18 ساله بودم...و حال این دخترک 22 ساله از 18سالگی اش می نویسد..تمام این حرف ها از آن جا آمد که در میان کتاب هایم برخوردم به آن دفتر که مدت ها بود سراعش نرفته بودم...با دیدنش همه آن شب ها را دوباره به یاد آوردم...اما این بار برعکس آن سال ها خندیدم به آن روزها...از ته دل خندیدم...
به دردهایم خندیدم...بلند هم خندیدم...
این روزها حال دلم خوب است...می خندد بی آن که دلیلش را بداند...شاید چون دلیلی برای غم هم ندارد این روزها...و شاید هم ترجیح داده که لااقل کمی سعی کند وقتی میگوید مسلمان است واقعا باشد...غم هایش گوشه ای از وجودش بماند...سعی کردنش که ضرر ندارد...
به قول مادر بزرگم که خدا رحتمش کند... همیشه میگفت:
دل بی غم در این دنیا نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد
چقدر درست می گفت...
همیشه غصه و مشکل هست برای ناراحت بودن...اما خنده هیچگاه ماندنی نیست...
پس وقتی میشود خندید می خندم...غصه ها همیشه پشت پنجره منتظرند تا بر سرمان خراب شوند...
غصه ها همیشه هستند...همیشه...
...
هو الغریب...
قرار شد چند ساعتی از او مراقبت کنم...از دختر خاله ی کوچکم که هم نام خودم است...او که در فامیل به خنده هایش معروف شده...به این که چه بچه ی خوش خنده ای است و البته زیبا...از اعماق وجودش می خندد..آن گونه که مرا هم وادار به خنده می کند...او زندگی است...زندگی یعنی شور و هیجان...او هم که پر از شور و هیجان است...
پس زندگی است...
ناگهان گوشی ام به صدا در آمد...دوستم بود...این میان هم دختر خاله ی کوچک من شروع کرد به رقصیدن با آهنگی که اصلا هم شاد نبود...هنوز ۱سالش هم نشده...مهم این است او شاد است چه فرقی دارد آّهنگ چه باشد...
شروع کردم به بازی کردن با او و او هم تا میشد برایم خندید...برایش آهنگ پخش می کردم و او هم می رقصید...هیچ وقت رقصیدن کسی را نگاه نمی کنم اما او از تمام آن هایی که دیده بودم زیبا تر می رقصید چون با دلی شاد می رقصید... از ته دل شاد بود و برای من هم سرود زندگی می خواند...می خواند که هنوز زندگی ادامه دارد و من هم باید زندگی کنم...
چه درسی به من یاد دادی فسقلی!!!
در این میان هم مثل همیشه کلی عکس از او گرفتم...
من هم که عاشق بچه ها...همیشه تمام بچه های فامیل را دور خودم جمع می کنم و فراموش می کنم سن و سال خودم را...مثل بچه ای دو ساله هم بازی شان می شوم...خلاصه این که امروز من هم با دختر خاله ی کوچکم گذشت که تازه یاد گرفته بیاستد...در آخر هم با کلی مسخره بازی که از خودم در آوردم به او غذا دادم و طولی نکشید که آرام در آغوشم خوابش برد...دلم نمی آمد روی زمین بگذارمش...برای همین هم نگه اش داشتم و نگاه کردم به چهره ی معصوم اش که آرام خوابیده بود...
همین طور معصوم بمان دختر خاله ی کوچکم...مبادا اسیر دورنگی های این دنیا شوی...تو دیگر مثل آن ها نشو...
تو خوب بمان...
خوب بمان...
...
...
...
...
هو الغریب...
به راستی که این اسمت عجیب مرا به فکر فرو برد...به راستی که چه سخت است حس کنی تنها و غریب مانده ای در این دنیای گرد به ظاهر بزرگی که در مقایسه با تمام هستی غباری بیش نیست...
من هم غریبم مثل تو...
اما درد غربت تو به راستی دو چندان است...وقتی که فکر می کنم حتی خدایم هم غریب است عجیب دلم یک جوری میشود... وقتی تو حرف از غربت می زنی پس ما دیگر چه بگوییم؟؟
درد غربت تو آن هم در میان آدمیانی که خود خلقشان کردی و اشرف مخلوقاتت قرارشان دادی به راستی سخت است...
نمی دانم ولی من هم مثل تو این روزها احساس غربت می کنم...احساسی که یک جورهایی دارد تمام دارایی ام را به بازی می گیرد...
حرف های زیادی دارم برای گفتن اما کاش قدرت کلمات بیشتر از این حرف ها بود...
و خیلی بیشتر حرف دارم برای نگفتن...
اما حال سکوت بهترین چاره است...
تنها سکوت...
سکوت...
سکوت...
سکوت...
سکوت...
امروز از آن روزها بود که کمی در روزش خندیدم…و حال در این نیمه ی شب انگار که دنیا دارد خنده هایش را با گریه هایم از من پس می گیرد…
پس بگیر...بیا یک شبه تمام خنده هایت را پس بگیر و راحتم کن...خسته ام کردی...
خسته ام کردی بس که با ترس گریه ای که قرار است بیاید خندیدم...
چه ارزشی دارد این خنده که پشتش این ترس باشد...
ترجیح میدهم وقتی بخندم که این ترس را نداشته باشم...
آی دنیا...با توام...میشنوی؟؟؟!!!
...
...
نمی دانم چه میشود ولی نا خود آگاه می روم سراغ آهنگی که مدت هاست زمزمه ی روز و شبم شده...شواهد حاکی از آن است که انگار حال دلم خوب نیست...
راحتش می گذارم تا خودش را خالی کند...
آهنگ شروع به خواندن می کند...
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست...
او می خواند و من هم غرق می شوم در دنیای وسیع تنهایی ام...
خاطرات دور و نزدیک جلوی چشمانم رژه می روند...
از روزی که برای اولین بار این آهنگ را شنیدم تا همین الانم... عین کسانی که می خواهند بمیرند و در آن لحظات آخر کل زندگی اشان جلوی چشمانشان رژه می رود...زندگی من هم جلوی چشمانم آمد...
مرورش کردم تا بفهمم چه کرده ام در این 22 سال...
خوب و بدش را نمی دانم اما مرورش می کنم هر بار که این آهنگ را می شنوم...
خدایا یادت هست به بند کشیدی مرا تا رهایم کنی؟؟؟
این را خوب به یاد دارم...
یادت هست در بین حرف هایم گاه می گفتم خدایا کاش می آمدی و زخمی ام می کردی اما در مقابلم سکوت نمی کردی؟؟
یادت هست روزهای تنهایی ام را؟؟؟
یادت هست...
نمی دانم چه شد که دلم هوس کرد مرور کند روزهایش را...
خدایا تمام روزهایم را مرور کردم تا بفهمم چند روزش با تو و یاد تو گذشته؟؟ می خواستم ببینم باز هم شرمنده ات شده ام یا نه...
این که شرمنده ام یا نه را خودت بهتر از هر کسی می دانی...من هم می دانم که چه کرده ام در این تنهایی ام...
کاش تنهایی ام از آن تنهایی هایی بوده باشد که پاک باشد...
....
...
پ.ن: خدایا اگر تنهایمان کردی به هر کداممان بیاموز که در تنهایی به تو برسیم و پاک نگه اش داریم...
پ.ن 1: برای تو:
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم...سهم کمی نیست...گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست...غم آن قدر دارم که می خواهم تمام فصل ها بر سفره ی رنگین خود بنشانمت...بنشین!!!
غمی نیست!!!!
...
...