هو الغریب...
شب...تنهایی...نور ماه...نوشتن...
کلمات....کلمات....کلمات....کلمات...
کنار هم گذاشنشان آخر تا به کی؟تا به کی بنویسم و کلمات را کنار هم بگذارم؟ تا به کی بنویسم از این همه احساس؟تا به کی قلم بزنم؟ عاقبت تمام این نوشتن ها که یا سوزاندشان است و یا دفن کردن و سپردنشان به دنیای مردگان؟
اما حال چه کنم که کلمات قدرتشان را از دست داده اند برای بیان آنچه که درونم می گذرد؟
نوشتن حس می خواهد...اما چگونه بنویسم حال که بی حس شده ام؟
حال که سرد شده ام....حال که زمستان نجیبم آمده و مانند زمستان سرد شده ام....سردی دستانم دیگر عادی شده برایم...
آن هم دستانی که همیشه گرم بود حتی در زمستان...و لرزشی خفیف در تمام وجودم....از او تنها همین ها برایم مانده و بس...
برای تسکین این سرما و لرزش پناه می برم به ژاکتی که دیدنش وجودم را به لرزه در می آورد...ژاکتی که تار و پودش را محبت بافته....ژاکتی که در سرمای تنهایی محافظتم می کند از سوز سرما....
دیگر حفظ ظاهر کردن به قول این آهنگ سخت شده است....خیلی سخت...
اما با این وجود پناه میبرم به ژاکتم...می پوشمش....چه جادویی دارد این لباس...
گرم میشوم اما می دانم که زود گذر است..باید همیشه تنم باشد...
با این وجود چیزی که به آن زندگی می گوییم همچنان ادامه دارد و باید به حرمت نفس هایی که خدا ارزانی ام کرده است زندگی کنم اما ....
ژاکتم!تن پوش همیشگی ام شو تا زنده بمانم....
تنها همین....
....
هوالغریب....
راستش تصمیم گرفتم که تو این آپ(متفاوت ترین و بی ربط ترین پستم) از صورت فلکی جبار با همون شکارچی براتون بگم...همون که بارها ازش تو آپ هام نام بردم...در موردش یه اطلاعاتی بدم که شما هم این شب ها که مهمون آسمونه بهش نگاه کنید و از بهشت بالای سرتون لذت ببرید...چیزی که خیلی خیلی زیبا تر از زمین خودمونه...زمینی که زیباست و این ما آدم هاییم که زشتش کردیم...
بگذریم...
در مورد این که چجوری تو آسمون پیداش کنید باید بگم که اگر یکم دقت کنید خیلی خیلی راحت می تونید پیداش کنید چون به شدت شبیه به یک شکارچیه ...یه شکارچی که هم سپر داره هم گرز!!! این هم شکل ظاهری اون توی آسمون...ببینید چقدر به اسمش میاد!!! )هر چند که ما هنوزم با اون بنده ی خدا سر این موضوع به تفاهم نرسیدیم که شبیهش هست با نه!!) (و هنوزم بر این عقیده ام که هر بار دیدنش فقط اون بنده خدا رو به یادم میاره...این هم لینک اون بنده ی خدا که قبلا هم ازش نوشتم...)

و اما این صورت فلکی یه سحابی خیلی خیلی زیبا هم داره...در تعریف سحابی هم باید بگم که سحابی هم محل تولد و هم مرگ ستاره هاست...شاید جالب باشه براتون که بدونید ستاره ها وقتی می خوان بمیرن برمیگردن به جایی که ازش متولد شدن یعنی سحابی محل تولدشون...برای همین هم سحابی ها جز زیباترین اجرام آسمون هستن...
براتون یک عکس از این سحابی زیبا رو میزارم...

البته باید یک نکته ای بهتون بگم اونم این که وقتی با تلسکوپ با حتی دوربین دوچشمی به اجرام آسمون نگاه می کنید انتظار نداشته باشید اون ها رو رنگی ببینید...چون چشم انسان قادر به تشخیص رنگ اون ها نیست و با تلسکوپ شما کاملا هر جرمی رو تو آسمون سیاه و سفید می بینید...و در عکس ها هستند که ما می تونیم رنگ واقعی اون ها رو ببینم....و شاید براتون این قضیه وقتی جالب بشه که هم زمان از اون جرم ها عکس بگیرید چون عکسی که میگیرید رنگی خواهد بود ولی شما اون رو سیاه و سفید می بینید...البته این موضوع حتی ذره ای هم از هیجان دیدن آسمون کم نمیکنه...هیجانی که اگه فقط یکم به آسمون علاقه داشته باشید باعث میشه حتی تو سرمای زمستون هم چشمتون به آسمون باشه...به بهشت بالای سرمون...و باعث میشه که مثل من تو سرما از شدت سرما دستاتون کبود بشه و بی حس ولی بازم چشماتون پی زیبایی بگرده...خلاصه که خودمونی بگم آسمون بدجوری آدم رو دیوونه ی خودش می کنه....
آسمون زمستون اون قدر اجرام زیبا داره که نمی دونم از کدوم بگم...اما کمی بالاتر از جبار می تونید خوشه ی پروین رو ببنید که جز خوشه های باز محسوب می شه و همین امر هم زیبایی اون رو دو چندان می کنه...
چیز های دیگه ای هم که میشه این شب ها دید کهکشان آندرومدا هستش که اگه شرایط رصدی مناسب باشه حتی با چشم هم دیده میشه...به صورت یک گرد... که در صورت فلکی زن به زنجیر کشیده شده قرار گرفته این کهکشان... و شاید براتون جالب باشه که عمر کهکشان ما با وجود همین کهکشان تموم میشه...یعنی ناسا به تازگی به این موضوع دست یافته که پایان راه شیری زمانی خواهد بود که به کهکشان آندرومدا برخورد کنه و این یعنی پایان راه شیری...
خلاصه که در مورد آسمون حرف زیاده برای گفتن...
و این که آسمون رو از دست ندید..واسه تسکین دردهایی که دنیا بهمون میده بهترین مرهم همون دل بستن به آسمون و دل کندن از این دنیاست...

در ادامه باید بگم که عکس بالا مربوط میشه به خوشه ی پروین که بسیار بسیار زیباست ...
***برای تولدم دنبال جمع کردن حرفام بودم برای گفتن اما تموم حرفام رو خلاصه کردم تو این آپ...فکر نکنم جز خودم کسی ارتباطشو بدونه...
نمی دونم...یه ۸ دی دیگه هم اومد و ...
اما 23 سال گذشت...فقط همین....
...
هوالغریب...
امروز مهمان داشتیم...یعنی شهرمان مهمان داشت آن هم درست در شب یلدا...
از چند روز پیش مدام اس ام اس می آید که او در راه است و مسیر حرکتش را برایمان می گوید و می گوید که به استقبال این مهمان برویم...
خلاصه که انگار همه ی شهر در تکاپوی آماده کردن شهر هستند برای آمدن این مهمان...اما من در این میان با هر اس ام اس می گویم خب می آید که می آید...
خلاصه که روز موعود فرا می رسد و مهمان از راه می رسد...اما نمی دانم با چه رویی می آید...چطور رویش می شود برای مردمی حرف از عدالت و خوبی بزند در حالی که هر روز می بینم مردمی که در فقر هستند...هر روز بچه های بیشتری را می بینم که در گوشه ی خیابان با التماس می خواهند که از آن ها فال بخرم و هر بار هم تمام فال هایش را بخرم و بعد تمام فال هایش را برگردانم به خودش...آخر تو با چه رویی آمده ای به این شهر ای مهمان؟
چطور رویت می شود در شهری صدایت طنین انداز شود که خون بسیاری از جوانانش را در راهی از دست داده که تو به آسانی در حال خراب کردن آنی؟!!
چطور رویت می شود در چشم مادر شهیدی نگاه کنی که چشم انتظار فقط قطره ای محبت است...
آخر او جوانش را داده که تو برایش دروغ بگویی؟!
از چه بگویم؟ وقتی که شب قبل از آمدنت التماس و اشک های مجروح جنگی را دیدم که می خواست نامه ای را به دست تو برساند نه برای جبران 8سالی که برای کشورش جنگید...بلکه برای این که بگوید که خرج بچه هایش او را مجبور به این کار کرده است...
او را که به لطف تو نیازی نیست...او با خدای خودش معامله کرده است...
چطور رویت شد آمدی؟ رویت می شود در چشم آن مرد نگاه کنی؟؟ مردی که می خواست تنها یک نامه به تو بدهد تا از وضعش برایت بگوید...آن وقت آن مسئول حتی حاضر نشد که امروز این نامه را به تو برساند...
چطور التماس چشمانش دلش را به درد نیاورد؟چطور التماس چشمانش را نادیده گرفت؟
چطور رویت می شود در چشم مردمی که خوشحالند ازین که تو آمدی به شهرشان نگاه کنی و وعده های دروغین بدهی؟؟
از تو می توان ساعت ها گفت و گفت...چون دردهای زیادی گذاشته ای برای گفتن...
....
...
پ.ن ۱: آی مهمان...تو هم هیچگاه اینجا و دردهایی که اینجا نوشتم را نه می بینی و نه خواهی فهمید!!! تو که رفتی اما کاش یادت بماند که چه ها که نکرده ای!!!
کاش یادت بماند آقای رئیس جمهور....
پ.ن ۲: پاییز پر از دلتنگی من!!امشب می روی تا زمستان نجیبم بیاید...
فقط خواهش می کنم با رفتنت تمام دلتنگی ها را هم با خودت ببر...باشه پاییزم؟!!
شب یلدای خوب و قشنگی داشته باشین...
...
پ.ن ۳:در توضیح مطلب باید بگم که امروز آقای رئیس جمهور مهمون شهرمون یعنی ورامین بودن و حضورشون حتی باعث شد که من تو این وب بگم که کجای ایران زندگی می کنم...و این مطلب هم صرفا واسه ایشون نوشته شد!!!
...
هوالغریب...
دلم برایت تنگ شده است...به همین سادگی!!!
اما چه بگویم که بین مان فاصله هایست که گاه حس می کنم از زمین تا همان سحابی جباری است که این شب ها مهمان آسمان است و هر بار دیدنش تنها تو را به یادم می آورد...
همان جباری که به قول خودت به تنها چیزی که شبیه نیست یک شکارچیست و من هر بار گفته ام که دقیقا یک شکارچیست که در آسمان می تازد... از چه برایت بگویم؟؟
خودت بگو...هر چند حرفی نداری برای گفتن...
از دل تنگی های گاه و بی گاهم برای نبودنت بگویم؟!! یا از شب هایی که بارها تا صبح از ترسِ نبودنت از خواب پریده ام؟!!
اما چه کنم که تا به امروز دنیا ما را این گونه خواسته است ... بی هم ...
این که تو آن جا باشی و من اینجا این همه دور از تو...
چه کنم که جز تو نمی توانم برای کسی بنویسم...این قلمی که تا بحال فقط برای محبوب آسمانی اش نوشته حال چه شده که برای محبوبی زمینی قلم می زند؟!!
این روزها که دوری از من دلم تنها برای با تو بودن تنگ است...این که تو باشی و من ساعت ها به تو نگاه کنم...تو که مرا میشناسی...می دانی که به کسی هیچ وقت نگاه نمی کنم و این را هم می دانی که تو تنها کسی هستی که با تمام وجود خسته ام نگاهت کردم و هیچ گاه ندیدمت...
خوابت را دیدم مثل همیشه...خوابی که سرتا سرش ما بودیم...من و تو...و من چقدر عاشق این ما شدن هستم...ما شدنی که تنها کنار تو باشد...
اما از تو بر دلم تنها حسرت مانده...حسرت تمام خواب ها...
چه کنم که حکایت من و تو انگار حکایت همان دو خط موازی است که تا آخر در کنار هم می روند اما رسیدنی در کار نیست!!!
و این حرف عجیب تمام وجود خسته ام را به بازی می گیرد... ساده تر بگویم عجیب چشمانم را بارانی می کند...
چه کنم که قلبم مدام می گوید که او هست اما چشمانم هر چه می گردد تو را نمی بیند در بین این همه شلوغی...چه کنم که هر روز بین قلبم و چشمانم دعوایی ست بر سرت...هر دو هم محکم روی حرف خود هستند و هیچ کدام کوتاه نمی آیند...
من هم که می دانی هیچ گاه داور خوبی نبودم...آن هم وقتی پای تو در میان باشد...تویی که نه می توانم بودنت را باور کنم و نه می توانم انکارت کنم خوبه من...چه دعوای بدی!!!
همیشه گفتی که دعایم می کنی و می دانی که من هم دعایت می کنم...پس باز هم فاطمه ی تنهایت که بزرگش کرده ای را دعا کن...
معجزه در راه است...مگر نه؟
...
..
...
**این مطلب مخاطب خاص دارد...اما این مطلب اصلا جنبه ی عشق ندارد...آن هم از جنس یک پسر...
هوالغریب...
شواهد خبر از آمدن حادثه ای غریب می دهد...
حادثه ای که یاد آوریش می سوزاند و خاکستر می کند هر وجودی را.....صدای پای عاشورا نزدیک و نزدیک تر شده است...می شنوم صدایش را...استشمام می کنم بویش را...همان بوی سیبی که حرم شش گوشه اش با این بو معروف است و صبح ها عجیب بویش آسمانی ات می کند...چشمانم را که می بندم هنوز هم بویش پر می کند تمام وجودم را...
راستش امسال برایم نوشتن از کربلا سخت شده است...امسال غرق سکوتم...سال پیش با شنیده هایم نوشتم اما حال چگونه توصیف کنم تمام آنچه که دیده ام؟ از این بگویم که برای بار اول که چشمم به گنبد طلایی رنگش افتاد در جایم خشک شدم و جرئت نزدیک شدن پیدا نکردم؟یا ازین که در لحظه ی خداحافظی چشمانم حتی در اشک ریختن هم یاری ام نکردند و رفیق نیمه راه شدند؟
یا از وقت هایی که در گوشه ای از حرمش می نشستم و غرق نگاه می شدم و گریه...غرق حرف و درددل...غرق بغض و دردهای کهنه و قدیمی...غرق نگاه و نفس های عمیق؟یا از آن لحظه ای که برای بار اول در حرمت آنقدر آرام قدم می زدم که مبادا قلبم از حرکت بیاستد؟یا از وقتی که تمام وجودم لرزید وقتی که حتی در کربلای تو هم پر شده از نشانه های شیطان پرستی؟چیزی که عجیب دلم را به درد آورد... و با از وقتی که ....
...
از آنجا حس ها و حرف های نگفته ی زیادی بر دلم مانده...هر بار هم که خواستم بگویم زبانم یاری ام نکرد و غرق سکوت شدم...
عاشورا مظلومیت نیست...این باور من است...عاشورا تنها شکوه است و عظمت...
عاشورا اوج بندگیست...تنها همین...
گذشتن در راه محبوب و بندگی کردن...عاشورا یعنی به جا آوردن رسم بندگی... و چقدر ما کوچکیم اگر این گونه به عاشورا نگاه کنیم....
تو چه کردی با دلم؟! چرا دلم این گونه دیوانه ی حرمت شده؟چرا این همه بی تابی می کند؟چرا هر بار که تلوزیون حرمت را نشان می دهد تنها اشک مهمان چشمانم می شود؟
با دلم چه کردی؟
دلکِ تنهای من این روزها که منتظر معجزه ای تا زنده بمانی بیشتر از همیشه درکت می کنم...شاید به این خاطر که در مقابل چشمانم در حال جان دادنی و من هم شاهد جان دادنت...
تو را می بینم که تنها در گوشه ی همان شش گوشه در حال جان دادنی ...
دلکم زنده بمان که معجزه شاید بیاید...ایمان دارم که می آید...
...
....

****
***از کربلا فرصت نشده بود عکس هایی که گرفتم رو بزارم...این هم عکسی از حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل...از شکل گنبد ها کاملا معلومه اما عکس اول حرم امام حسین هستش و دومی هم حرم حضرت ابوالفضل....
**التماس دعا...تنها همین...