.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

زندونی

هوالغریب...


سکوته شبو گریه پر می کنه

شبایی که از خواب تو می پرم


نشد قسمتم باشیو پیش تو

به لبخند هر روزت عادت کنم


....


ازین شهر خاکستری دلخورم

ازین بغض پیچیده تو لحظه هام


تو این روزهای پر از بی کسی

تو تنها تنها تو موندی برام...



*** و سکوتی عمیق به احترام وجودت...

تنها همین....


برسد به دست بهترین دوستم ماهی!

هوالغریب...


نمی دانی چه دردی میکشد ماهی کوچکی که در دلش آرزوی اقیانوسی بیکران باشد ولی جایش در اعماق زمین باشد وبه هزار گونه تهمت متهم باشد و دستش هم به جایی نرسد...پناه ببرد به سکوت...


به آخرین سنگر...


ماهی کوچک!گریه کن...در آبی...کسی هیچ گاه که اشک هایت را ندید...از این به یعد هم نخواهد دید...



آرام نباش...بی قراری سهم دل کوچک توست...تو باید همیشه بلرزی...بترسی...تو تنها ماهی کوچکی هستی...آرزویت ار قدت خیلی بزرگ تر است...بکش...درد سهم توست...تا تو باشی که عاشق نشوی...


آرامت نمی کنم دلم...زیرا هر چه که به سرم آمد تنها بخاطر تو بود...

حیف که تمام این ها را هم دوست دارم...بخاطر او...


زیرا دیگر عاشق نیستم...اگر عاشق بودم جای تمام احساسم را با وجود این اتفاقات نفرت فرا می گرفت...


راضی ام که عشق در من تبدیل به دوست داشتن شد...حیف که بهای سنگینی بابتش دادم...

اما چه باک!

من گناهی نکردم که بابتش بترسم...

تنها ترسم در عمرم ترس ار تنها شدن و تنها ماندن بود...


ولی حال می گویم تنها ماندن و تنها شدن ارزش دارد به زیر سوال رفتن تمام وجودت...


ای بابا...


اصلا دل کوچکم بیا با هم به این آهنگ گوش بدهیم...زیرا ازین به بعد باید یاد بگیری با این چیزها خودت را آرام کنی...این آهنگ را باز هم تقدیم به او کن...


فهمیدی؟

...


***  من اگه اسیر خاکم تو که جات تو آسمونه   دل خوشم به این که هر شب تو بیای رو بومه خونه





عشق

هوالغریب...


عشق کور است و من هم کور شدم....مدتیست که چشمانم سویی ندارد و کور شده...آخر عاشقش شده ام...چیزی که همیشه از آن گریزان بودم...اما حال بدجور گرفتارم کرده...

کورم کرده...


اما اتفاقات این چند وقت اخیر چشمانم را نوری تازه بخشید...می خواهم چشم باز کنم...می خواهم دیگر عاشق نباشم...تنها دوست داشته باشم...ببخشم و زندگی کنم...با وجود تمام دردها و بی کسی هایم...من دست کشیدم...از همه چیز...از عشق...


همیشه انکار می کردم که عاشقم ولی حال می گویم که عاشق بودم...عشق بزرگترین خطای آدمیست...


و من بزرگترین خطای زندگی ام را مرتکب شده ام...عاشق شدم ولی حال دیگر عشق را نمی خواهم...


تنها دوست داشتن برای دل کوچکم کافیست...می خواهم به سان اقیانوسی بی کران دوستش بدارم اما عاشق نباشم...کور نباشم...


دریایی باشم برایش که هر وقت دلش خواست در وجودم شنا کند...


کور نباشم و چشمانم را به روی حقایق نبندم...کور نباشم و چشم باز کنم و جز خدا کسی را نبینم...جز خدا عاشق کسی نباشم...عشق تنها زیبنده ی وجود خداست و بس...


عشق جایش در میان آسمانیان است نه در میان زمینیان...


عشق برای ما زیاد است...


عشق حرمت دارد که ما آدمیان هنوز حرمتش را بلد نیستیم...

من هنوز باید درس پس بدهم...


اما عشق را دیگر نمی خواهم...


تنها همین...

خواب

هوالغریب...


جایی خوندم که نوشته بود بعضی ها گریه اگر می کنند برای این نیست که ضعیف هستند برای این است که مدتی طولانی قوی بوده اند...


چندین شب است که خواب سفری را می بینم که سال پیش در همین روزها شوق رفتنش تمام وجوده خسته ام را سرشار از امید کرده بود...چندین شب است که شب ها خواب شش گوشه اش را می بینم ...خواب هر شب شبیه هم است و من چندین شب است که هر شب زائر حرمش میشوم...


ارباب خوبم!چند شب پیش با همه ی وجود صدایت کردم...و حال این خواب ها یعنی صدایم رسیده...


برایت هر شب در خواب حرف میزنم...در آن حرم پر از بوی سیب...خودت ار همه ی وجودم خبر داری...شاید این ها همان نشانه هایی باشند که مدت هاست دنبالشان بودم...


ارباب خوبم...دستان سرد و خسته ام را رها نکن...

پناهم باش که بی پناهم...


همین...

سعادت


تمام لحظه های سعادت من می دانستند 

که دستهای تو ویران خواهد شد....


چرا نگاه نکردم؟؟؟