هوالغریب...
سلام بر یگانه آقای ستاره پوش
سلام بر یگانه مرد حاضر در این دنیا
سلام مهدی جان
آنقدر حرف دارم برای زدن که نمی دانم از کجایشان بگویم...امشب که در درمانگاه نزدیک خانه مان نشسته بودم در انتظار دکتر داشتم به تمام حرف هایم برای شما فکر می کردم...مرتب می کردم که از کجا بگویم...
فقط می دانم که گذشت...
به همین سادگی شد چهارمین و آخرین جمعه از ماه مهمانی خدا...
در چشم بر هم زدنی گذشت...و چقدر عجیب گذشت...چقدر عاشقانه گذشت...چقدر پر از دلتنگی و درد گذشت...
چقدر پر از اشک گذشت...
مثل همین امروز و اشک هایی بی پایان زیر باران خدا...
آقای خوبم...
دلم این روزها پر شده است...آنقدر پر که ترجیح می دهم روزه سکوت بگیرم و حرف نزنم...خودتان شاهد تمام این روزهای پر از رمز و راز هستید...
روزهای تکرار...
آری ...این روزها روزهای تکرار منند!!!
روزهای تکرار شدن فاطمه...
حکمت این تکرار شدن را نمی دانم...تنها می دانم که دارم تکرار می شوم...درست در همان روزها ... درست در همین شب ها...
در همان روزها دارم تکرار می شوم تا چه شود؟!
که از فکر ِ به این تکرار روزی هزار بار بمیرم؟!
که هزاران بار عطش ِ این دل بیشتر شود ؟!
که بمیرد و جان دهد؟!
نمی دانم این تکرار دلیلش چیست!!
اما خوب می دانم که دلیل دارد...می دانم که اربابم مهریان تر از این حرف هاست...برای همین هم تنها شکر مانده است برای دلم...تنها شکر کردن و نگاه شدن...نگاه شدن و دعا شدن برای او که تمام وجود ِ من است...
من تمام ِ خودم را دعا کرده ام برای او...
آقای خوبم...
چقدر این روزهای آخر نفس گیر شده است...
کاش تمام نشود رمضان امسال...کاش تمام نشود...من هنوز تشنه ام...
هنوز تشنه ی رحمت خدایم...هنوز سیراب نشده ام دراین ماه...
و حال نشسته ام روبه آسمان...
منتظر رحمت الهی...منتظر سیراب شدن...
من هنوز با رمضان کار دارم...من هنوز حرف ها با رمضان امسال دارم...
آقای خوبم...
خودتان که شاهد بودید دیشب چه کرد با من آن فراز جوشن کبیر که می گوید یا حبیب الباکین...و حتی همین امروز در زیر باران...
بارانی که درست بعد از آن همه ابری شدن و بغض کردن آسمان بارید...بهتر است بگویم با هم باریدیم...و چقدر خوب که بعد از دو ساعت باریدن باز هم تنها شکر برایم ماند...همان لحظه که بلند شدم تنها شکر ماند برایم... تنها شکر...
شکر برای تمام این اتفاقات...شکر برای همه چیز...
آقای خوبم...
کمکم کنید...
به حق تمام اشک های امروز و الان کمکم کنید...
دلم دیگر طاقت ندارد...هنوز در شک امتحان قبلی بودم که امتحانی دیگر رسید...
شما که شاهد هستید این بار پای حساس ترین نقطه ی دلم در میان است...
این بار خدا دست گذاشته است روی حساس ترین قسمت دلم...
من چشم امید دارم به یاری شما در لخظه به لحظه ی این امتحان...
دل ِ کوچکم اندکی بودن مطلق می خواهد...اندکی امنیت مطلق حضور او را می خواست تا آماده شود برای این امتحان...
و حال بدون این امنیت و پس دادن این امتحان...
آخ که من چه قدر حرف دارم...چقدر پر از اشکم...پر از بغضم...پر از خواهش شده ام...
آقای خوبم
چه قرار است بر سر ِ دلم بیاید؟!
آقای خوبم...
یادم است او را به شما سپردم...اویی که به خاطرش از همه چیزم گذشتم...و حال این گذشتن چقدر آرامم می کند...چقدر تسکینم می دهد...
چقدر آرامم که هوایش را دارید...و چقدر این آرامش شیرین است... درست عین عسل...
من هنوز دل خوش ِ خواندن تمام آن عهد ها هستم...
هنوز دل خوشم...
آقای خوبم...
میشود قدری نــــــــــــــــــــفس؟!
...

اللهم عجل لولیک الفرج
+عکس از خودمه...فرازی از دعای جوشن کبیر که با تموم وجودم معناش رو فهمیدم...
التماس دعا دوستان...
هوالغریب...
دل که دیوانه شد دیگر نمی توانی دستش را هر وقت که خواستی بگیری و شانه به شانه اش راه بروی و برایش حرف بزنی...
یک هو به سرش می زند و به خودت که می آیی می بینی تا کجاها که نرفته...
می بینی که یک گوشه نشسته و زل زده به عکس روی دیوار و اشک می ریزد...می بینی نشسته کنج همان شش گوشه ...مثل همان روز آخر و زل زده به قبر ارباب...
امان از روزی که دل دیوانه شود!!! امـــــــــــــــــــــان...
وقتی ندیده ای تنها یک آرزوست...آرزویی شیرین...اما وقتی دیدی محال است دیوانه نشوی...محال است دیگر بتوانی دلت را بند کنی... محـــــــــــــــــــــــال...
تنها می بینی که دارد میگردد...می گردد و اشک می ریزد...
و چقدر این دیوانگی شیرین است...
چون تو را نیمه های شب به بلندترین مکانی که در نزدیکت است می کشاند...یک هو به خودت می آیی می بینی نشسته ای وسط پشت بام و داری برایش اشک می ریزی...برای اربابت...
این دیوانگی شیرین است!!!عین عــسل...
و این وقت ها پشت بام میشود انتهای ارتفاعی که نزدیک توست...همان پشت بامی که وقتی آنجا می ایستی روبه روبت می شود تمام آثار تاریخی شهرت...روبه رویت می شود مسجد جامع شهرت...
مسجد جامعی که تو خودت را هر جور که بود به پشت بامش رساندی تا ببنی بر فراز گنبد مسجد ایستادن چه حالی دارد...
این روزها دلم عجیب بار هوایی شده است و دیوانه...
آخر همین شب ها بود که برات دیوانه شدنش صادر شد...
ارباب خوبم!
تشنه ام...
عجیب تشنه ام...
هر چند که تمام بغض های عالم سراغ دلم می آید وقتی به آن همه آب فکر می کنم که هنوز خیلی ها کنارش می نشیند...
نمی دانم چطور دلشان می آید...
ارباب خوبم...
می شود قدری آ ب؟!!
جسارت من را ببخشید اربابم...

+ عکس مربوط میشه به فرات که در کنارش هم خیمه گاه قرار داره...این عکس رو با بغضی بی نهایت گرفتم...
28 شهریور میشود دومین سالگرد دیوانه شدن دلم...
+ از امروز هر وقت که شد دیوانگی هایم را برای ارباب خواهم نوشت...
آنقدر که قدری کم شود این همه عطش...
هر چند که این عظش به قدر ِ دریاست...
+نیایش***پویا بیاتی
هوالغریب....
می خواهم تمام مسیر آمدنت را گل باران کنم فرشته ی پاک خدا...
میخواهم تمام مسیر ِ گام های آسمانی ات را گل باران کنم زائر خانه ی عشق...
می خواهم به نشانه ی خدایی شدنت روبه رویت بیاستم و در چشمانت نگاه کنم و بگویم که آسمانی تر شدنت مبارک ِ وجود ِ آسمانی ات باشد...
می خواهم به نشانه ی احترام سلامت کنم و به نشانه ی دلتنگی پیشانی ات را ببوسم...پیشانی کسی که خالصانه سر بر کوی عشق نهاده است و روبه روی خانه اش نماز خوانده است بوسیدن دارد...
می خواهم به رسم ادب روبه رویت بشینم و تنها نگاهت کنم...چرا که تمام وجودِ تو بوی مطلق خدا می دهد...چرا که نگاه کردن به روی ماه ِ زائر خانه ی عشق هم ادب می طلبد...
می خواهم به رسم دوستی دست بر شانه ات بگذارم تا حس کنم چقدر قشنگ و ناب تمام وجودت خدایی شده است...
می خواهم به رسم معرفت به تو تبریک بگویم خاص ترین مهمان ِ مهمانی ِ بزرگ خدا...
میخواهم به رسم دل های بارانی به دلت که این روزها پاک ترین و سبک ترین دلیست که می شناسم رهایی و پرواز کردنش را تبریک یگویم...
می خواهم به رسمی سبز تمام وجودت را گل باران کنم...تویی که شده ای عین یک کودک در لحظه ی تولدش...همان گونه پاک و معصوم...
می خواهم به رسم تمام شب های پر از ستاره، ستاره باران شدن ِ تمام وجودت را جشن بگیرم....
می خواهم به رسم باران تمام وجودت را که شده است تجلی ِ وجود خدا را عاشقانه نگاه کنم...
می خواهم به رسم صداقت و یک رنگی باران به دل ِ بارانی ات بگویم که سفید پوش شدنش چقدر در این ماه حرمت دارد...
می خواهم به رسم عشق بگویم که نمی دانی چقدر حرمت دارد دلی که با زبان روزه دور ِ خدایش می گردد و لبیک می گوید...
اصلا بگذار به رسم خودم برایت بگویم...
تمام قربان صدقه رفتن ها و گشتن ها دور خدایت نمی دانی چقدر وجودت و دلت را حرمت بخشیده...زندگی بخشیده...عشق بخشیده...رهایی بخشیده...امید بخشیده...ایمان بخشیده...
تمام آن قربان صدقه ها مبارک وجودِ پاک و سپید ات باشد...
و در نهایت می خواهم به رسم تمام رسم های خوب دنیا با تمام وجودم خالصانه و صادقانه به تو بگویم که :
گشتن دور ِ خدایت مبارک وجود آسمانی ات باشد خوب ِ من...

+تقدیم به حضور آسمانی فریناز آسمانی ام...
حجت مقبول باشد بانوی آسمانی...
و این که خوش اومدی بین زمینی ها...
هوالغریب...
شب های قدر هم رسید...
همان شب هایی که به قدر هزار سال است...همان شب هایی که جان می دهد برای تنها بودن و خلوت کردن با خدا...
همان شب هایی که تنها خودت هستی و تمام سال های زندگی ات...
همان شب هایی که می توان قدری با خود رو راست بود تا فهمید اصلا با خودمان و زندگی مان چه کرده ایم...
همان شب هایی که همه چیز را می سپاری به قدرت لایتناهی خداوند...
همان شب هایی که می توان عاشقی کرد...
این شب ها آمدند...
در پس ِ تمام این گذر ِ سریع روزهای رمضان آمدند...روزهایی که انگار کسی دنبالشان کرده است بس که دارند سریع می گذرند....
روزهایی که می توان یاد گرفت که ثابت کرد...به زندگی ثابت کرد که داشتن خداوند در تمام لحظه های زندگی یعنی چه...می توان ثابت کرد دلی ِ که قرص ِ وجود خداوند است یعنی چه...
به قول مهمان دیشب ماه عسل می توان ثابت کرد...از کودکی هیچ گاه مثل من و شما طعم پا داشتن را نچشیده بود...هیچ گاه نچشیده بود با پا راه رفتن و دویدن یعنی چه...
اما در عوض خوب یاد گرفته بود با دل دویدن یعنی چه...
با دلش تا کجاها که ندویده بود
با دلش تا کجاها که نرفته بود...
چقدر پاهایش با مال من فرق داشت...پاهایش زندگی داشت...زندگی...
1866 پله را با آن وضع بالا رفت تا ثابت کند که پاهایش از پاهای من خیلی همراه تر است...تا ثابت کند پاهایش از مال ِ من پا تر است...و ثابت کند که چقدر دلی که عشق مهربان ارباب در دلش است چقدر حرمت دارد...
یا او که با سرطان جنگیده بود...با سرطانی که ایشان خطابش می کرد...جنگیده بود و سرطان را خوابانده بود و زندگی می کرد...سرطانی که هرگاه امکان داشت بیدار شود اما او دلش گرم بود...می خندید...با تمام وجود می خندید و حال 6 روز بود که طعم مادر شدن را چشیده بود...مادر شده بود تا به قول خودش به دخترش یاد بدهد چگونه مادرش برای داشتن او حاضر شده با سرطان بجنگد...
حال که دخترش را داشت حتی از بیدار شدن آن بیماری هم ترسی نداشت...
حرف زدن در مورد این شرایط ها هم سخت است...چه برسد در این شرایط باشی و این گونه حرف بزنی...
قدر ِ زندگی یعنی همین...
یعنی همین قدر رفیق بودن با خدا...
چقدر دلم کوچک است برای این قَدر...
خدایا قَدرَش را بزرگ می کنی؟!

+در این شب های عزیز در حق همدیگه دعا کینم و برای هم بهترین حال ها رو از خدا بخوایم...
التماس دعا...
هوالغریب...
سلام بر یگانه آقای ستاره پوش دنیای ما
سلام بر یگانه مرد حاضر در این دنیای گرد...
سلام مهدی جان...
نمی دانم از چه بگویم...از گذر سریع این روزها که نمی دانم این همه عجله شان برای تمام شدن برای چیست بگویم یا از حال این روزهایم؟!...
شد سومین جمعه...اصلا باورم نمیشود انقدر سریع گذشت... باورم نمیشود...خیلی روزدتر از آنچه که فکرش را می کردم دارد می گذرد...
امشب وقتی ماه را میان تمام آن ابرها دیدم دلم لرزید...ماهی که تازه طلوع کرده بود و عجیب بین آن ابرهای سیاه دلبری می کرد...
ماهی که از همان شب اول دیدمش و لحظه به لحظه کامل شدنش را دیدم...و حال شاهد لحظه به لحظه تمام شدنش هستم...و چقدر این تمام شدن بغض دارد... لحظه به لحظه نگاهش می کنم تا بدرقه اش کنم و ماه رمضان امسال هم برود به ابدیت...و از آن تنها اثرهایش بماند...
و کاش این اثر ها خوب باشد آقای خوبم...
هنوز هم باورم نمیشود که شب های قدر هم دارد می رسد...حسابی نزدیک شده اند...شب هایی که عجیب عاشقشان هستم...
با تمام وجودم بوی شب های قدر را حس می کنم...
امشب که زیر آسمان و زیر نور ماه ِ تازه طلوع کرده نماز خواندم با تمام وجودم بوی شب های قدر را حس می کردم...
آقای خوبم...
این روزها که دارند به سرعت برق و باد می گذرند را کمکمان کن...این همه عجله شان خوب نیست...
میشود قدری آهسته تر بروند؟!!
انگار زندگی در ماه رمضان امسال افتاده است روی دور تند...
آقای خوبم...
کمکم کن که قدر بدانم...کمکم کن که قدر بشناسم...من هنوز خیلی قدرها را نمی شناسم...
من هنوز خیلی جوان و خامم .... هنوز خیلی قَدَم کوچک است برای درک این چیزها...
آقای خوبم...
در بین تمام این گذشتن های سریع قدری نفس می خواهم که قدر بشناسم...قدری نفس می خواهم به قَدر یک سال...
قدری نفس که این شب ها که می گویند حال یک سال آدمی نوشته می شود را قدر بدانم...
بفهمم و کمی بزرگ شوم و آبدیده...
قدری نفس می خواهم که قدر بشناسم...
آقای خوبم...
کمکم کن که این شب ها قلبم را خالص تر از تمام عمرم در دستم بگیرم و با خدای خودم خلوت کنم...مثل تمام سال هایی که دوست داشتم این شب ها تنها باشم و خلوت کنم...
آقای ستاره پوش...
امشب باز هم دعوت شدم به حرف زدن با شما...دعوت شدم به حرف زدن با شما در کنار همان گنبد فیروزه ای...و چقدر این دعوت شدن های ناگهانی به تمام وجود آدم می چسبد...
آقای خوبم...
به قدر ِ بی نهایت تمام این شب های عزیز یاری مان کنید که اندکی قدر بدانیم در این برهوت ِ بی قدر و ارزش شدن دنیایمان...
قَدری قَــــدر برای یک سال....

اللهم عجل لولیک الفرج