هوالغریب...
سلام بر یگانه مولای ِ ستاره پوشم
سلام آقای خوبی ها
سلام مهدی جانم...
سلامی به رنگ و بوی انتظار... سلامی به رنگ و بوی گل های نرگس... همان گل های کوچک ِ بی نهایت زیبایی که آدمی را مدهوش ِ زیبایی و بوی ِ خودش می کند...از همان نرگس های کوچکی که این روزها در دستان کودکان ِ زیادی می بینم که با دست های کوچکشان بر شیشه ماشین ها می کوبند تا گل های کوچکشان را بفروشند...
سلام ِ این هفته ام با تمام ِ هفته هایم فرق دارد مهدی جانم...
این هفته ام پر است از حرف
سوال
نگاه
سردی
تنهایی
دلتنگی
جمعه
انتظار
زمستان
دارد به نیمه می رسد آرام آرام...زمستان را می گویم... زمستانی که واقعا زمستان شده است...
ولی آن گوشه کنارهای دلم آرامم... می دانم که هر چه قدر هم سرد شود انتهایش خوب خواهد بود....
تو خواهی آمد مهدی جانم...
یک روز بالاخره تمام این انتظار ها به سر خواهد آمد... یک روز بالاخره تمام این جمعه نوشت ها به پایان خواهد رسید...
یک روز خواهی آمد مولایم...
یک روز خواهد آمد که دیگر هیچ دلی نترسد و نلرزد...
یک روز خواهی آمد که دیگر مثل امروز شاهد این نباشم که کسی در این سرما شبی را در گوشه ی خیابان به صبح رسانده باشد...
یک روز خواهی آمد و دنیا خوب خواهد شد...
و آن وقت هر چیز در جای خودش قرار خواهد گرفت...
یک روز هم روز ما خواهد شد مهدی جانم...
اگر آن یک روز را ببینم...
راستی
آن روز را خواهم دید مهدی جانم؟!
مولای من...
دستانم این روزها پر التماس تر از تمام عمرم رو به آسمان است... پر التماس تر و امیدوار تر...
دارم به مرز ایمان به این حرف می رسم که : الخیر ُ فی ما وقع...
سخت است... جان می دهم هر لحظه اش ... ولی دلم گرم خداست مولایم...
هوالغریب...
سلام آقای خوبم
سلام مهدی جانم...
باز هم جمعه رسید... همان جمعه ای که از ابتدایی ترین لحظه هایش بیدار بودم و تا نیمه های شب این ترس خواب را بر چشمانم حرام کرده بود...
این جمعه ام این گونه رسید... همان جمعه ای که آنقدر قرآن خواندم تا خوابم برد و صبح با دلی آرام تر بیدار شدم و همین در این روزها به دنیایی می ارزد...
در این روزها که خستگی از سر و روی ِ من می بارد... از همان پاییزی که با سه هفته در خانه ماندن شروع شد... از همان موقع شروع شد... آرام آرام خسته شدم...
خستگی های جسمی خوب است...نشان می دهد که زحمت کشیده ای... مثل آن وقت ها که سرم از دست بچه ها سوت می کشد و خسته ام می کنند...این خستگی ها که با خواب خوب می شوند خوبند... ولی آن خستگی ها که هر چه بخوابی درمان نمی شوند چه بر سر ِ آدم که نمی آورند...
اما...
یک امــــــــــــــــــــــای بزرگ....
اما من نمی خواهم در این وضع دست و پا بزنم...
این روزها نباید این گونه بگذرد...
کسی که عشق ِ ارباب در دل دارد و هوای ِ جمعه ها دلش را قلقلک می دهد نباید این گونه باشد... برای همین هم این جمعه از خودم خجالت می کشیدم که دست ببرم و بنویسم... ولی دلم خودش شروع کرد.... بک گوشه به رسم همیشه نشستم و شروع کردم ... هر چه که دلم گقت من نوشتم...
من نمی خواهم این گونه بگذرد تمام ِ این روزهای ِ امتحان...
تمام ِ این روزها که خدا دارد وجب به وجب ِ ایمان ِ مرا امتحان می کند... وجب به وجبش را...
گویی که می خواهد هر چه که ناخالصی دارد حذف کند برای همین هم هر بار سخت تر از دفعه ی قبل می شود...
مهدی جانم...
می شود کمکم کنید؟!
این روزها نباید این گونه بگذرند... نمی خواهم این روزها تنها شادی ام گذشت ِ این روزها باشد... می خواهم اندکی بهتر بگذرد...
می خواهم اندکی فاطمه تر باشم مهدی جانم...
ولی نمی دانم چه کنم در برابر ِ تمام ناملایمات این روزهای ِ بی مهر و سرد...
نمی دانم مهدی جانم...
تنها چیزی که می دانم این است که باید به خداوند پناه ببرم... مثل ِ تمام این روزها که تمام قرآن خواندن ها می گذارد که نیفتم و نمیرم...
این روزها تنها پناهم قرآن است و گوش دادن به صدای تلاوت قرآن با صدای قاری ِ مورد علاقه ام و بستن ِ چشمانم ...
چشمانی که عجیب آرام می شوند این وقت ها...
این تنها پناه ِ این روزها و لحظه های دخترک است مهدی جانم...
تنها می دانم که در برابر ِ چگونه گذشتن این لحظه ها مسئولم...برای همین هم به خداوند پناه برده ام...خیلی حرف است که در زندگی به اینجا برسی که دعا کنی و همه چیز را به خدا واگذار کنی...
ما آدم ها خوب حرف می زنیم... خوب و قشنگ... آن قدر که خوب بلدیم عده ای را شیفته ی حرف هایمان کنیم... ولی وقتی پای ِ عمل برسد میشویم همان استثنایی که این حرف ها در موردش صدق نمی کند...
اما من نمی خواهم این گونه باشم...
این روزها ساکت تر شده ام و اغلب غرق ِ فکرم...
برای همین هم خــــــــــوب به این رسیده ام که در حرف، خیلی راحت است که بگویم واگذار کرده ام تمام ِ زندگی ام را به دست خدا...
سخت است... ایمـــــــــان می خواهد... دل می خواهد.... دل می خواهد مهدی جانم...
دل می خواهد که آنقدر ایمان داشته باشی که این گونه با خدا زندگی کنی...
ولی این روزها فرو رفته ام در خودم... تمام خودم را جمع کرده ام و در خودم فرو رفته ام... می خواهم ببینم آدم این حرف هستم یا نه؟!
آدم این ایمان هستم یا نه؟!
نمی خواهم فقط حرف هایم قشنگ باشد...
مهدی جانم...
در این روزها که هر لحظه اش سخت تر و زمستان تر می شود مانده ام بین تمام ِ لرزش های بی امان ِ دل و دستم...
یگانه مولای ِ ستاره پوشم...
به حق ِ اسمم قسم، کمکم کنید در این روزهای سرد و یخ زده که پر پر می زنم برای اندکی رهایی
می شود مهدی جانم؟!
+ دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز ِ پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکسته گانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بــــاز بینم دیدار آشـــــــنا را
هوالغریب...
سلام بر یگانه مولای عصرمان
سلام بر یگانه امام عصرم
سلام مهدی جانم...
این روزها که گاه در آرامش ِ محضم و گاه در بی قراری محض خودم را گم کرده ام...بین تمام ِ خاطره گردی های این روزهایم دنبال همان شاه کلید ِ تمام این اتفاقاتم... دنیال شاه کلید تمام این نشدن ها... دنیال شاه کلید تمام ِ این سختی هایم...
همان شاه کلیدی که دی ماه امسال را برایم متفاوت نر از تمام آنچه که فکرش را می کردم، کرد... آن چه که شد به قدر زمین تا آسمان با تصوراتم فرق داشت... حکمتش را نمی دانم... تنها می دانم که عجیب رویاهایم خراب شد...
مانده ام بین ِ دنیایی از نشدن ها... مانده ام بین تمام ِ این روزهای سخت که عجیب هر لحظه اش پر بود از لحظه به لحظه های سخت ... پر بود از شب های زجر کشیدن ... پر بود از سیل ِ اشک ها... پر بود... عجیب هم پر بود مهدی جانم...
نمی دانم تا کی قرار است ادامه داشته باشد تمام این اتفاقات... ولی می دانم که ایستاده ام مولایم... هر چه که نمی شود من سر سخت تر می روم به جنگش... با تمام این نشدن ها... زندگی از من آدم ِ مبارزه با نشدن ها ساخته است...
زخم بر می دارم ولی باز می روم... می روم و نمی دانم چرا نمی رسم...
شاه کلید ِ تمام ِ نشدن هایم کجاست مولای ِ من؟!
چرا تمام نمی شود تمام ِ این شب های تاریک و تمام این نشدن ها؟!
نمی دانم تا کجا می توانم نقش بازی کنم که همه چیز خوب است ... همه چیز خوب است ولی خوب نیست...
دارم کم کم به این مرز می رسم که بیاستم و بگویم: دیگر زورم نمی رسه...
از تمام ِ جنگیدن های بدون برد خسته شده ام.... خسته شدم بس که جنگیدم و نبردم... خسته ام مهدی جانم...
از تمام ِ این بازی ها و زخم برداشتن ها خسته ام آقای من...
این انتظار نامه ام لبالب بود از تمام ِ درد و دل های دخترانه ام... مرا ببخشید مولایم... ببخشید اگر سراسر ِ انتظار نامه ام سراسر غم بود و غصه ... آخر مدت هاست که بهترین پناه را بر تمام دخترانگی هایم یافته ام...
درست به قدر 30 هفته... 30 هفته است که من تمام آن حرف هایی که کلمه نمی شوند را می آورم همین جا... همان حرف ها که چشم می طلبد نه زبان...
من به حرف ِ چشم ها رسیده ام مهدی جانم...
لبالب پرم از حرف های زبان...
اما...
من به حرف ِ چشم هایم رسیده ام... از آن ها که تنها باید نگاه کنی...ساعت ها نگاه کنی و تمام و کمال خوانده شوی...وجب به وجب خوانده شوی از پس ِ چشمانت ...
همان چشمانی که حتی در بین ِ جمع هم می بینی که ناگهان به باران می نشیند و تو ناگهان به خودت می آیی و خودت را جمع می کنی...
چشم که پر از حرف شود بالاخره خودش را باید یک جور خالی کند دیگر... برایش فرقی نمی کند کجایی...
مهدی جانم...
به گمانم چشمانم عجیب لبریز شده اند از تمام ِ حرف ها که این گونه من را در جمع بی آبرو می کنند...
عجیب تنگ شده اند... و عجیب خسته اند از تمام ِ در انتظار بودن ها...
چشمانم خسته است از تمام ِ در انتظار بودن ها...
مولای من...
یگانه مولای ستاره پوشم...
می شود اندکی کم شود از حجم بی امان ِ حرف ِ پشت چشمانم؟!
می خواهم بخوابم... خسته ام مولای من...
هوالغریب...
سلام بر یگانه امام ِ حاضر در این دنیای ِ پر از ناپاکی ها
سلام بر یگانه بهانه ی ادامه ی حیات این کره ی خاکی
سلام مهدی جانم...
باز هم منم و جمعه ای دیگر....اما این بار عجیب شرمسارم...عذر تقصیر مولایم...
دو هفته ای نیامدم و ننوشتم... با این که دلم می گفت که بنویسم...حتی یک به یک حرف هایم در بین تمام کارهایم روی لب هایم جاری می شد ولی ننوشتم...هر چند که تمامشان را برای خودتان گفتم مهدی جانم...
و حال صبح جمعه ای دیگر آمده و بهانه های همیشگی من...
و برخواستم و اولین کارم این بود که وضو گرفتم و آمدم تا بنویسم... آخر امروز روز ِ خاصیست...
آخر امروز روز شهادت پدرتان است مهدی جانم...
همان امامی که سال های بسیاری را در زندان گذراند... یک زندان واقعی!!!
نه از این زندان ها که ما آدم ها برای خود ساخته ایم یا دست شوم ِ تقدیر برایمان ساخته است... نه از این زندان های ساختگی!!!
از آن زندان های سخت و تاریک ...
سال ها بودن در این اوضاع و تنها همدم ِ آدمی خدا باشد و درد و دل با خدا صبر می خواهد...صبوری می خواهد... مردانگی می خواهد...
همان واژه ای که این روزها هر چه می گردم کمتر می یابمش....
مهدی جانم...
می دانم دلتان از غم پدر داغدار است...
بعد از دو ماه بستن شال عزا برای ارباب حال نوبت به پدر رسیده است... ولی دلم روشن است مولایم...
زیرا از این به بعد می شود رسیدن به دوران امامت شما... از این به بعد تقویم قمری می شود دوره ی خوب و شادی ها... همان شادی هایی که مدت هاست از زندگی هر کداممان رخت بر بسته است...
همان شادی هایی که از بس از من دور شده اند که رنگشان را فراموش کرده ام...
همان شادی هایی که ار بس دور شده اند که دنیا از من و تمام وجودم یک مرد ساخته است... یک مرد که قوی است... از بس که هر چه دیدم نامرد بود خودم مرد شدم مهدی جانم...
همان دنیایی که می گویند زندان است...
و چقدر این واژه ی زندان واژه ی ملموس ِ این روزهای زندگی ام شده است...
و حال مانده ام بین تمام دخترانگی های نجیب ِ خودم و تمام مردانه ایستادن ها...
آهسته می گویم مولایم : دارم کم می آورم مهدی جانم...
آهسته می گویم که مبادا دنیا بشنود و این بار محکم تر بزند... آنقدر آهسته گفتم که تنها و تنها خودتان بخوانید مولایم...
مهدی جانم...
در این دو هفته ای که ننوشتم انگار دلم مانده بود بین زمین و هوا و حال که می نویسم آرام است و به قرار رسیده است و این یعنی که این کمترین را می خوانید مهدی جانم...
یگانه مولای ِ ستاره پوشم...
کاش که بیایید و تمام شود تمام این نبودن ها....
من که به قدر سال ها با وحود ِ لایتناهی ِ شما فاصله دارم دلم دارد دق می کند از این همه دوری ... وااای به حال دل ِ آن ها که منتظر واقعی اند...
همان 313 نفر... و عجیب هنور هم می لرزم و شرمسار می شوم که ما زمینی ها چقدر اشرف مخلوقات خوبی نبودیم که تنها 313 نفر انسان هست و این حرف عجیب داغ دارد....
داغ دارد که این همه آدم هستند که از شما می گویند...ار شما میخوانند.... امتال خودم... ولی آنقدر انسان نیستیم...
شرمسارم مهدی جانم...
شرمسارم مولایم که ....
شرمسارم که از شما و اسلام ناب ِ محمدی تنها و تنها ادعایش مانده برایمان مانده و بس...
از شما می خوانیم...از ارباب می خوانیم و خیلی راحت به خود اجازه می دهیم که آسایش را از مردم سلب کنیم... به روی مردم اسلحه می کشیم... و آخ که چقدر داغ دارد و می سوزم مولایم...
می سوزم که امثال این آدم ها هستند که چهره ی اسلام را خراب می کنند و به هر کس اجازه می دهند که هر جور که می خواهند از مسلمان ها تصویر بسازند....
دل ِ کوچکم به درد آمده مولایم...
ولی روشن است به دوران امامت شما که آرام آرام از راه می رسد ... و امیدوار است که شاید زندگی کمی روی خوش و شادی نشانمان بدهد... نشان تمام آن ها که به حال ِ من دچارند مهدی جانم... ابتدا برای آن ها می خواهم...
یگانه مرد ِ واقعی این روزگار پر از نامردی...
می شود زندگی ِ هامان اندکی روی خوش و شادی نشانمان دهد؟!!
اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج
+ امشب بزار از اشک خالی شم
من عاشقم گریه واسم خوبه....
هوالغریب....
سلام بر یگانه مولای ِ ستاره پوشم...
سلام بر آن که معنی ِ خود ِ سلام است...
سلام مهدی جانم...
و این سلام متفاوت ترین سلام ِ این کمترین است در تمام ِ این 28 هفته ای که پر بوده از فراز و نشیب ها...
و این سلام از همان ِ ایتدایش بوی ِ غم می دهد...
بوی ِ غمی ِ چهل روزه...
بوی ِ داغی چهل روزه...
چهل روز گذشت و من دلم هر روزش راهی کربلا می شود... و این روزها بیشتر از تمام ِ این چهل روز... هر لحظه اش پیاده تا خود ِ شش گوشه ی ارباب می رود و بر می گردد....
درست عین تمام ِ کسانی که این روزها از دور و نزدیک خبر ِ کربلایی شدنشان را می شنوم...
آقا جانم...
دلم تنگ است....آن قدر تنگ که گاهی به خودم که می آیم می بینم تمام ِ صورتم خیس است و من مانده ام....مانده ام میان ِ اشک هایی که این روزها خوب می آیند...
اشک هایی که تمامشان آنقدر بوی ِ محض دلتنگی می دهد که دلم جان می دهد...
مهدی جانم...
اربعین در راه است... اربعین در راه است...اربعین ِ همان محرمی که از همان ابتدایش متفاوت شدنش را با تمام ِ محرم های عمرم خواستم... و من امروز در خلوتم با معبودم نوشتم که هنوز مانده ام مولایم...
هنوز مانده ام آقای ستاره پوشم...
مهدی جانم...
این روزها هر لحظه اش با دلتنگی های ِ محض می گذرد و آرزویی که نمی دانم محقق می شود یا نه...پیاده شتافتن تا خود ِ ارباب... پیاده شتافتن تا خود ِ مهربان ارباب...
و من مدت هاست که در راهم و نمی رسم...از همان دو سال پیش که از کربلا آمدم هنوز در راهم و نمی رسم...
و گواه ِ این حرفم خواب های ِ گاه و بیگاه من است و تمام ِ این در راه بودن ها و شتافتن ها و دویدن ها...
و این روزها دلم در حسرتی عجیب می سوزد...در حسرت به حال ِ تمام آن هایی که این روزها در راهند و می رسند...
می رسند به مهربان ارباب و من ِ کمترین مانده ام...
مانده ام در میان ِ حسرتی عمیق...
مولای من ...
این جمعه ام پر است از دلتنگی و اشک...پر است از دلتنگی های محض...
جسمم مانده است در میان ِ حسرتی عجیب...ولی دلم را همین امشب...در همین لحظه های آغاز ِ جمعه دلم را راهی کربلا کردم...دلی که الان دو سال است که در کنچ ِ شش گوشه ی ارباب مانده است و دلم باز نمی گردد....
ولی دلم را در این لحظه های پر حسرت پیاده روانه ی حرم ِ مهربان ارباب کرده ام مهدی جانم....
دلم باید راه برود...
باید به نفس نفس بیفتد...باید بسوزد و به احترام بزرگ بانوی ِ کربلا راه برود تا شاید اندکی دل شود...
دلم را روانه ی کربلا کرده ام مهدی جانم...
دلم را در این لحظه ی پایانی ِ قصه ی کربلا روانه ی کربلای ارباب کرده ام...روانه ی کربلای ِ ارباب کرده ام تا شاید در این لحظه های پایانی دل شود...
آقای ستاره پوشم...
لبریز از حرفم و لبریز از نگاه و سکوت...
تنها با چشمانم حرف می زنم این روزها... این روزها خوب چشمانم یاد گرفته اند که حرف بزنند... قصه به چشمان دخترک رسیده است...
تنها همین...
مولای من
یگانه صاحب ِ زمان
یگانه مولای ستاره پوشم
می شود اندکی کم شود از این همه حجم ِ سنگین دلتنگی های این روزها؟!
اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج
+ دلتنگ تو شدم تو شام ِ اربعین
یه سر بیا آقا پیشم حال منو ببین
باید ببینمت...
آخه تو صاحب ِ منی...
* شاید کمی طولانی باشه این مداحی ولی اگه حوصله کردین بهش گوش بدین...به جرِِِِئت می گم تو این روزا این مداحی و دیدن ِ کاروان کسایی که پیاده راهی ِ حرم ارباب شدن کاری باهام کرد که این جمعه تمومش با اشک نوشته شد...اشک هایی که خیلی جاهاش تبدیل به هق هق می شد...
در حق هم دعا کنیم دوستان
التماس دعا...