.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

برای آقای ستاره پوش-37

هوالغریب...



سلام بر یگانه امام ِ زمانم


سلام مهدی جانم...



سلامی به رنگ ِ اولین...به رنگ اولین روز ِ سال... به رنگ اولین روز ِ سالی که سند خورده به نام شما... چه قشنگ!!!


سلامی به رنگ و بوی ِ نرگس های ِ تازه ای که امسال اولین سالی است که در سفره ی هفت سین عیدمان نرگس داریم...آن هم نرگس های خوش بو و تازه!!! از همان نرگس هایی که این روزها عجیب کمیاب شده اند و اگر خوش شانس باشی می توانی آن ها را در بعضی گل فروشی ها پیدا کنی!


خانه مان در اولین روز ِ بهار عجیب بوی ِ نرگس می دهد!!!  چقدر محشر!!!!


آغاز سال باشد و جمعه... از این بهتر نمی شود!!


در میان ِ تمام تبریک های سال نو که به دستم رسید یک پیام عجیب مرا کشاند تا جمعه هایم و درد و دل هایم با شما مولایم...


یک پیام که در آن نوشته بود چه سالیست امسال...سالی که شروعش با جمعه است و نیمه ی شعبانش جمعه و پایان سالش هم جمعه!!!


و در آخرش هم یک دعای ِ آسمانی برای ظهورتان مهدی جانم...


                                                                                            دلم لرزید



و این عید که بر عکس سال قبل با آرامش شروع شد... امسالم را با دلی آرام شروع کردم برعکس ِ سال قبل که دلم آرام نبود...


ولی امسال آرام و سبز به استقبال بهار رفتم... حتی سبز پوش ِ آمدن ِ بهار شدم!!



کاش که امسال سال ظهور باشد مولایم!!!


کاش که امسال بهترین ها قسمت تمام ِ این روزهای ِ تب دارمان شود مولایم!!


کاش که امسال حالمان تبدیل به همان احسن الحالی شود که در آن لحظه های تحویل سال بر زبانم جاری می شد...


مهدی جانم...


امسالم را سپرده ام به دست مادرتان...به دست صاحب نامم... سالی که از ابتدایش بوی فاطمیه می دهد...سالی که از ابتدایش با نام فاطمه برایم آغاز شد...


امسال از مادرتان عیدی خواستم مهدی جانم...


امسال منم و یگانه بانوی عالم...


همان بانویی که دلیل ِ تمام آفرینش های محشر خداست...


همان بانویی که از یک سیب ِ بهشتی آمد و حیف که دنیا تنها 18 سال بهره برد از وجود بهشتی اش...



یگانه امام ِ زمان دنیایم...


دلم خوش است به حال ِ خوب ِ این روزهایم...

دلم خوش است به شکوفه هایی که تازه دارند در دلم جوانه می زنند


دلم خوش است به آرامش ِ سبز ِ این روزهایم...


دلم به این ها خوش است


دلم خوش است که بهاری شدنم مقارن شد با نفس زدن و بهاری شدن زمین ِ خدا


دلم خوش است به تمام ِ این دلخوشی ها که برای خیلی ها کوچک است اما برای من دلیل  است که بمانم و شاهد ِ به بار نشستن ِ تمام جوانه هایی باشم که این روزها در دلمان و حتی چهره مان شاهد آنم...


من دلخوش به این دلخوشی هایم مهدی جانم...



مهدی جانم...


به حق ِ این ایام و به حق مادرتان هوای جوانه هایی که همان روز بر فراز ِ همان بلندی در دلمان زده شد را داشته باشید


می شود مولایم؟!





     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  



+ فقط بگو کدوم هفته کدوم روز

کجا منتظر اومدنت شم


می خوام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم



برای آقای ستاره پوش-36

هوالغریب....



سلام یگانه مولای ستاره پوشم


سلام مهدی جانم....



غروب جمعه ای دلگیر...ابر هایی که دلشان پر است...و خورشیدی که میان این ابرها خودش را قایم کرده... خیابان هایی شلوغ ... همه به دنبال چیزی و کسی می دوند... 


اما او راه می رود...بی خیال از همه ی این شلوغی ها راه می رود... تنها گاهی نگاهش می رود به ماهی هایی که این روزها همه جا پر شده از آن ها...همان ماهی هایی که همیشه برای او یک دنیا حس ِ خوب آورده... درست مثل همان بچه هایی که این روزها با عشق ِ تمام می بینی که پلاستیکی در دست دارند و ماهی کوچکی در آن پلاستیک برای خودش تاب می خورد و ماهی کوچک حتما در دلش یک عالمه ذوق دارد که کسی هست که او را بخواهد و دوست دارد...


همیشه ساعت ها به آن ها نگاه کرده و می کند...سال هاست که هم اتاقی هایش یک عده ماهی هستند که همشه شان یک به یک مردند و تنها یک عدد از آن ها مانده است...


و گاهی با ذوق تمام به خورشیدی نگاه می کند که پشت این ابر ها عجیب زیبا شده است... ابرهای بهاری...


باران های ِ بهاری ِ این روزها...


و آخرین ها...


همه چیز به آخرین ها رسیده است... حتی به آخرین جمعه ی سال!!!!


باورم نمی شود...


آخرین نفس ها...همه را می شود بشماری!!!


آخرین جمعه ی سال هم آمد و هر چه منتظر ماندم نیامدی مهدی جانم...


هر چه میان ِ این شلوغی ها، در این غروب جمعه راه رفتم و تابیدم تا شاید کم شود از تمام این دلتنگی ها ولی نشد...


نیامدی مهدی جانم...


چشمانم به طلوع ِ آمدنت ننشست...


مهدی جانم...

غروب جمعه میان تمام شلوغی ها زدم به دل ِ خیابان ها ... یکه و تنها... وجب به وجب گز کردم...راه رفتم و نگاهم می رفت به سوی ِ ابرها...


آخر ابرهای بهاری همیشه زیبا هستند...یک جور ِ خاصی زیبا هستند...


و یک غروب ِ ارغوانی ِ محشر...


و یک غروب ِ دیگر بدون یگانه امام ِ زمانمان...


و یک غروب که بوی ِ شهادت ِ مادر می دهد...بوی یاس ِ کبودی را می دهد که این روزها می رود به همان جایی که به آن تعلق داشت...


مهدی جانم


تسلیت می گویم...


تسلیت کمترین فاطمه ی دنیا که دلش خوش است که هم نام مادرتان است را بپزیرید مولایم...


یگانه مولای ستاره پوشم

این روزها همان روزهاییست که باید فاطمه تر از تمام عمرم باشم...آخر این روزها سخت می گذرند و جان می گیرند از من و تمام وجودم...


می خواهم فاطمه تر از تمام عمرم شوم...


می شود مولایم؟!





     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  




+ فصل سرما را دوست دارم

بخاطر گل های نرگسی

که بوی ِ آمدن تو را

برایم نوید می دهند...


برای آقای ستاره پوش-35

هوالغریب...



سلام یگانه مولای ستاره پوشم


سلام آقای روزهای ناب ِ انتظار


سلام مهدی جانم...



به روز شماری ِ روزها افتادم که مبادا تمام شود... هنوز با امسال کار دارم ولی دارد به سرعت برق و باد می گذرد... این شش ماه درست در متفاوت ترین شکل ممکن با تصوراتم بود... پر بود از حسرت ها و ندیدن ها و نشدن ها... نشدن ها...


پر بود از تمام ِ این ها حتی در روز ِ تولدم که هنوز هم از تصور ِ حالم در آن روز چشمانم پر از اشک می شود مهدی جانم...


کاش با این حال تمام نشود امسال...

و حال که حتی به آخرین جمعه ها هم دارم می رسم دلم می خواهد کاش کمی ار تمام ِ این حسرت ها برود...



مهدی جانم...

انتظار ِ به هر شکلش آدمی را پیر می کند... وقتی فکر می کنم که منتظر واقعی کیست از خودم خجالت می کشم...


و جمعه ها هم که انتظار محض است...

امان از این جمعه ها که غروبش آنقدر دلگیر می شود که هیچ گاه نتوانستم هیچ غروب ِ جمعه ای بگویم و بنویسم...


و حتی همین لحظه ها و ثانیه های تب دار... آنقدر تب دار که از درون می سوزم و از بیرون یخ می شوم...


آقای خوبی های همیشه...

دلم این روزها پر زده برای فاطمیه... پر زده برای سوگواری های مادرتان...پر زده برای شال ِ عزای شما برای مادرتان...


فاطمیه از راه خواهد رسید و کاش که امسال فاطمی شوم... اسمی که هر گاه با خود فکر می کنم که اسم ِ چه کسی بر رویم است از خودم خجالت می کشم...


فاطمه بودن لیاقت می خواهد!!!


و من روزهاست که دلم یک نگاه می خواهد... یک نگاه که اندکی رهایی داشته باشد...اندکی حال ِ خوب...


اندکی تمام شدن ِ تمام این روزها که نا امید می شوی...حتی از عزیزانت... همان ها که مسئول تواند در این زمین خاکی... نمی دانم مرا به که سپرده اند ....


ولی دلم پر است مهدی جانم...


آنقدر پر که هی می نویسم و هی پاک می کنم و تنها بلند بلند گریه می کنم و بعد خیلی حرف ها را پاک میکنم و هیچ کدامشان را ثبت نمی کنم...


اما مهدی جانم...


به حق اسمم قسم می خورم که روزی همه چیز را برای مادرتان خواهم گفت...


همه چیز را...


دیگر نمی توانم ادامه دهم این هفته را...بر من ببخشایید مهدی جانم...



     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  



+ می دانم عکس تکراریست ولی این روزها محکم تر از تمام عمر ِ بیست و پنج ساله ام تمام خودم را دخیل بسته ام به همین در... به صاحب اسمم... به بانویی که از همان کودکی هایم و آن دیگ های سمنو شد پناه ِ تمام درد و دل های دخترانه ام...

از همان وقت ها که عاشقانه چادر بر سر کردم... از همان کودکی ها...


برای آقای ستاره پوش-34

هوالغریب...




سلام یگانه مولای ستاره پوشم

سلام آقای خوبی های ابدی


سلام مهدی جانم...



جمعه ای دیگر آمد... جمعه ای دیگر در پس ِ گذر ِ این روزهای فراق که عجیب جانکاه است و سخت...


سخت جان می گیرد این روزها...


انتظار آدمی را آرام آرام پیر می کند... پیر می شوی و آدمی خودش هم نمی فهمد که دارد پیر می شود و این تغییر از بس تدریجی اتفاق می افتد که هیچ کس هم حس نمی کند...


فقط روزی به خودت  می آیی و می بینی که گرد ِ پیری بر رویت نشسته است و تو تمام ِ طراوت جوانی ات را میان این روزها از دست داده ای...روزی به خودت می آیی و می بینی دیگر چشمانت برق ندارد... انگار سال هاست مرده ...


امان از روزی که چشم آدمی بمیرد مهدی جانم...


این روزها حتی طبیعت هم دارد بعد از یک زمستان پر از برف دوباره زنده می شود ...


ولی زندگی هنوز هم در یک شب ِ زمستانی ِ طولانی مانده است...


یک  شب زمستانی مثل همان شب ِ زمستانی ای که به این دنیا آمدم...


ولی دلم در این تاریکی ها گاهی کور سوی ِ امیدی می بیند و خوش می شود مهدی جانم...


و امروز دلم کور سوی ِ امیدی دید برای عوض شدن ِ این روزهای ِ سرد و طولانی...


بهار نزدیک است و من هنوز زمستان مانده ام مهدی جانم...



مهدی جانم...


می شود که روزی شاهد ِ بهار ِ آمدنتان باشم؟!


روزی تمام شود تمام ِ این زمستان های ِ بی بهار و تمام وجودم به لرزه در بیاید از طنین صدای ِ : انا مهدی .... ؟!!


بهار در راه است و بویش را این روزها عجیب می فهمم...


برای همین هم روزهاست پنجره ی اتاقم را باز می کنم تا شاید اندکی بهار هم سهم ِ این روزهایم شود...


بویش را با تمام وجودم حس می کنم... مست می شوم از زنده شدن ِ درختانی که این زمستان آنچنان خشک بودند که فکرش را نمی کردم که روزی بتوانند این چنین دوباره زنده شوند و نفس بزنند...


ولی بهار در راه است... در راه است و با آمدنش دارد ذره به ذره نفس می دهد به درختان ِ مرده...



یگانه مولایم ...


بهار می خواهم... 


عاشق ِ زمستان ِ نجیبم هستم و خواهم ماند ...


ولی بهار ِ زندگی میخواهم...


بهاری از جنس ِ خودتان مولایم...



و روزهاست که ایستاده ام و نفس می کشم... نفـــــــــس...


قدر ِ نفس هایم را خوب می دانم... زیرا سال ِ پیش درست در همین روزها در حسرت ِ همین یک نفس عمیق بودم و نفس هایی که می سوخت و بعد هم زنده شدنی ِ دوباره... آخ که چه ها که بر سرم نیامد وقتی که یکه و تنها در راه ِ دکتر ها بودم...


تمام قد نفس می کشم تا اندکی بهار سهمم شود...



مهدی جانم...


میشود بهاری از جنس خودتان سهم ِ روزهای ِ زمستان زده مان شود؟!






     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  


+ این روزها زنده ام به گوش دادن ِ قلب قرآن با صدای مشاری...زنده مانده ام به قلب ِ قرآن...

برای آقای ستاره پوش-33

هوالغریب....




سلام یگانه مولای ستاره پوشم


سلام مهدی جانم


سلامی بعد از چند هفته سکوت و در خود فرو رفتن... سلامی بعد از چند هفته سکوت ... بعد از چند هفته نگاه... از همان نگاه ها که شب ها امانم را می برد...همان ها که خواب را بر چشمانم حرام کرده است...


از همان ها که مرا به بیست و پنج سالگی رسانده... 


سلام یگانه مرد ِ این دنیای پر از ...


آمدم هر چه بگویم دلم لرزید... هزاران واژه آمد و هیچ کدام نوشته نشد و آخرش شد سه نقطه هایی به رسم ِ تمام این سال ها که تمام جمله هایم تمام می شود با سه نقطه ها و هیچ کس نمی داند که چرا...


این دنیا همه چیز هست و هیچ چیز نیست...برای همین هم هیچ کلمه ای نتوانستم بنویسم... و این جمله در خود تمام حرف های ناگفته ام را دارد... تمام این نشدن ها...


تمام آن نگاهی که در همین شهریور ماه همین تابستان در همان غروب ِ پر از دلتنگی در اتوبان تهران قم روی گنبد فیروزه ای مسجد جمکران ماند و دیگر هیچ گاه به طلوع ننشست... همان نگاهی که پــــــر بود از تمام دغدغه های دختری که این روزها خوب یاد گرفته است چطور مقاومت کند...چطور به روی خودش نیاورد که چه دارد به سرش می آید...


همان غروب و همان نگاه به آن گنبد فیروزه ای مسجد جمکران از شیشه ی ماشین و بعد دوباره دور شدن...


دور شده ام...


از همه چیز دور شده ام...


ماه هاست دور شده ام مهدی جانم...


از همان روز دور شدم و این گوشه مانده ام یکه و تنها... نشد... مدام نشدن ها بود... مدام زندگی فقط شد مدارا کردن...


چیزی که هیچ گاه دوستش نداشتم...



یگانه مولایم...


مدت هاست در خودم فرو رفته ام... کم حرف شده ام و پر فکر... کم حرف شده ام و پر از درد... همان ها که این روزها اضافه اش از صدایم می بارد...


دلتنگم مهدی جانم...


دلتنگ ِ یک زیارت ِ ناب...


دلتنگ ِ یک زیارت ِ خاص...


دلتنگ یک نماز ِ زیارت در جایی که پر باشد از آرامش های محض ِ خداوند...


دلتنگ ِ یک زیارت که رهایم کند از تمام ِ حسرت هایی که این روزها بدجور تمام وجودم را به بازی گرفته است...


دلتنگ یک دل ِ سیر سبک شدن...


دلتنگ یک دل ِ سیر نگاه...


از همان جنس نگاه ها که روزها، ساعت ها و شب ها زل می زنم به عکس ِ بالای تختم و رفتن تا آن انتهای هستی و بین الحرمینی که مدت هاست در حسرتش می سوزم...


دلم از همان نگاه ها می خواهد... از همان نگاه ها که واقعی باشد... بدون حتی یک ثانیه رویا...


بدون یک ثانیه ...


واقعی ِ واقعی...


مثل همان وقت که همین دستانم گره خورده بود در پنجره های شش گوشه اش و سرم بر آن شش گوشه ی آسمانی بود...


مثل همان وقت ها..


به دستانم که دارد برای خودشان می نویسند نگاه می کنم و می لرزم که این دست ها چه ها که در دست نگرفته اند ... تمامش از جلوی ِ چشمانم رد می شود و می لرزم از تمام حسرت هایی که این روزها بد جور دنیایم را گرفته است...


از تمام حسرت هایی که نمی دانم آخر چه با من می کنند...


از نگاه به انگشتر ِ عقیق سرخی که یادگار نجف است و یادگار سفری که فاطمه را برای همیشه دیوانه کرد...


از نگاه به تمام ِ این ها می لرزم...


بیچاره چشمانم مولایم



مهدی جانم...


کاش که بیایید ... کاش که بیایید تا تمام شود تمام این حسرت ها...


کاش که چشمانم لایق دیدار شود... لایق دیدار... لایق دیدار هر کجا که بوی ِ شما باشد و حضور ِ شما...


دلتنگی هایم این روزها عجیب زیاد شده است...


دلم یک زیارت می خواهد مهدی جانم...


می شود لایق اش شوم؟!






     اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج  

+ ندارم بغضی از تقدیر

از این دوران ِ دورا دیر              
                                      خدا می داند


سپردم هر چه هست هستی

به دستت ای می ِ مستی   
                                           خدا می داند