.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

دانه ی بهشتی ِ انار

هوالغریب...



حکایت انارها را می دانی؟!!


می گویند وقتی انار می خوری حتی یک دانه اش هم را هم باید مراقب باشی که دور نیفتد...می دانی چرا عزیزکم؟!


چون انار را تنها یک دانه اش بهشتی کرده است...


می گویند انار میوه ایست بهشتی....


اما تنها یک دانه اش است که آبروی تمام ِ دانه های دیگر را می خرد و آن ها را بهشتی می کند عزیزکم...


شاید آن دانه ی بهشتی یکی از همان هایی باشد که به سادگی به دور می افتد...


و من سال هاست که انار را با ظرافت خاصی دانه به دانه می خورم...


حال دانستی که چرا انار همیشه برایم قابل احترام است آرام ِ جانم؟!!


زیرا همین میوه به من چه درس ها که نداده...


می خواهی بدانی شان؟!!

.

.

.

.

.

پس دستت را به من بده...بیا و روبه رویم بشین...دستت را به من بده...حواست با من باشد...

ذهنت را خالی کن و چشمانت را ببند...


نترس ...

من هوایت را دارم... خودم تا وقتی چشمان ِ تو بسته است چشمت می شوم... جای ِ تو هم می بینم و برایت همه چیز را آنقدر خوب می گویم که حس کنی با چشمان ِ خودت داری می بینی....نگران نباش عزیزکم...


چشمانت را ببند عزیزکم...دنیای این روزهایمان دیدنی نیست...

چشمان ِ تو برای دیدن این زشتی ها زود است...


جشمت را ببند و به من اعتماد کن...خودم چشمت می شوم...


به من گوش کن!!!


حواست با من است؟!!


کجا بودم؟!!

آها...قرار بود برایت از انار بگوبم...از دانه هایش و از دلم...


از انار و درس هایی که به من داده...


اصلا بگذار برایت فلسفه نبافم در این روزهای سرد... اصلا سرما و فلسفه غریبه اند!!!  در سرما که آدم فلسفه نمی بافد...


در سرما آدم تنها و تنها دلگرمی می بافد...


بگذار رک برایت بگویم...


دلم انار است...

دل ِ هر کس انار است...


صدها دانه دارد...صدها دانه...


و روزی که این انار ترک بخورد باید خیلی مراقب باشی...


باید مراقب باشی که نکند خدای نکرده حتی یک دانه اش هم به دور بیفتند...


شاید همان دانه ای که شبیه به بقیه است همان دانه ی بهشتی باشد...


راستی یادت باشد که دانه ی بهشتی انار درست مثل بقیه ی دانه هاست...فقط بهشتیست...

قرار نیست درشت تر و ناب تر و خوشمزه تز از بقیه باشد...



راستی یک چیز را می دانستی عزیزکم؟!!


می دانستی انار دلم ترک خورده ؟!!!





+ قصه ی ما یه سفر بود
یه سفر تا خوده رویا...
....


من می خوام ساده بمونم
تا تو عاشقم بمونی...

تناقض های شیرین ِ من...

هوالغریب....



نمی شود نباشی!


تو باید باشی و با هرم نفس هایت گرما ببخشی بر تمامی ِ بی جانی های این روزهایم...


از دل ِ همین فصل که در راه است تو آمدی...


از دل همین روزها آرام آرام مهر تو بر تمام وجودم رخنه کرد و چه شب هایی که من برای به دست آوردنت آرام آرام در دل همین شب های دراز اشک ریختم...


اشک ریختم که کاش خدا تو را هیچ گاه از من نگیرد....


به راستی که از دل پاییز تو آمدی...


تو از دل پاییزی آمدی که همیشه برای من پر بوده از استرس...پر بوده از فصلی که همیشه می گویند دلگیر است و پر از غم...


اما تو نمی دانی که هر روز برای من پاییز است...هر روز برای من پاییز است...آن هم پاییزی که پر است از عشق...پر است از آمدن...پر است از داشتن...


ساده بگویم پر است از تو...


آنچنان با نجابت آمدی که هیچ گاه آمدنت را فراموش نمی کنم....آن قدر نجیب و معصومانه آمدی که هیچ گاه آن دو جفت چشمان قهوه ای ات را فراموش نمی کنم...آن قدر با نجابت تمام وجودم را برای خودت کردی که تمام بند بند وجودم را به نامت زدم در همان روز بارانی...در همان روز بارانی و در همان نگاه ها به آن پنجره ی کوچک که تنها قطره های باران را می دیدم و آن صبحی که هیچ گاه یادم نمی رود که تا پایم را به قصد این سند زدن بیرون گذاشتم باران رحمت بر صورتم افتاد...و نمی دیدی که چقدر گام هایم محکم بود و پر بود از شور در همان روز بارانی...آن قدر با شور که با آن حال و آن سرگیجه هایی که طبیعی بود تمام مسیر را پیاده آمدم...پیاده آمدم تا خیس شوم از این رحمت...از زحمتی که ادامه داشت...آن قدر ادامه داشت تا تمام آن عهد ها ...



آن قدر با نجابت بودی که این روزها با وجود تمام مشکلات هنوز هم تنها وتنها خیال توست که تسکین می دهد تمام حال این روزهایم را...



این روزهایی که جااان می دهم و جاان می گیرم...



و این هم یکی از تناقض های عجیب این روزگار است...


تناقض است که زمین و زمان تو را به مرز انفجار برساند...به مرز خواهش های پنهانی از خدا برای آرام و بی دردسر رفتنت...آن قدر آرام که انگار اصلا تو نبوده ای...


ولی چه بگویم که بودنش آن قدر تو را نفس می دهد که حتی فکر هم نکنی به این چیزها....


به مرز انفجار می رسی و تنها نگاهت می رود سمت آسمان و یادآوری تمام آن روزهای مشترک و بعد هم همان لبخند کافیست برای خاموش شدن تمام آن آتش در این روزهای پر از گر گرفتگی...


گاهی دنیا مثل این روزها عجیب خشن می شود...میشود همان تصویر زشتی که از آن دکتر ِ لعنتی در ذهن من نقش بست...


گاهی زندگی همان گونه زشت می شود و زننده...درست مثل حرف های همان دکتر...


آن قدر خشن می شود که جای تمام خشونت هایش روی تنت می ماند...


اما تو تنها پناهت می شود خدایت و تصویر بی نهایت پاک و معصومی که از او در ذهنت داری...و همین تصویر کافیست که تو رهـــــــــا شوی...رها شوی از تمام چیزهایی که اذیت می کند تو را ...همان نگاه دریایی اش که حکم ِ آبی خنک دارد روی تمام گر گرفتگی این روزهایت...



نمی دانم ولی شاید روزی نوبت من هم شد ...


نوبت من هم شاید برسد که جبران کنم تمام ِ این نداشتن ها را...


نداشتن هایی که یک دخترک را در بیست و چهار سالگی اش می تواند به خیلی جاها بکشاند...



اما چه باک وقتی پای عشق در میان باشد...




وقتی پای عشق در میان باشد تو بی نیاز ترینی....





+ خداوندا این عشق ِ بی نهایت پاک را جاودانه کن در دل هامان و به تمام این عشق رنگ داشتن بده...رنگی از جنس آسمان...


رنگی به رنگ عشق...



برای تو:


+ امروز برای من پر بود از  ....


اصلا بگذار امروز ناگفته بماند...بماند برای خودمان که امروز در بین تمام آن درخت و گل ها و چمن های شوریده و تمام آن درخت های سر به فلک کشیده ی پاستور چه بر من گذشت...تمام درختان سر به فلک کشیده ای که از کودکی هایم شاهد قد کشیدن من بوده اند...خیابانی که تمام عشق ِ کودکی من عروسک فروشی بزرگش بود که هر بار میشد عشق کردن های من هر بار که می خواستیم به آنجا برویم...ولی چه کنم که آن عروسک فروشی ِ محبوب روزهای کودکی من خراب شد و جایش یک ساختمان اداری شد در کنار نهاد ریاست جمهوری و تمام آن خاطرات برای همیشه بین آن سنگ ها و آجر ها دفن شد...





+ تو با منی هر جا برم

مهر تو بنده جونمه...




آسمان ِ هم نفس شدن ها

هوالغریب...




سفر کرده که باشی برایت زمان و مکان بی معناترین عنصر دنیا می شود...تنها و تنها به هدفت می اندیشی...تنها هدف...بی توجه به تمام مسائل دیگر...وارسته تر از همیشه قدم میزنی...قدم میزنی و خودت را بین تمام آن تابیدن ها گم می کنی...خودت را بین تمام هلال ماه ِ این شبها گم می کنی...خودت را گم می کنی و تنها شروع می کنی به گفتن ستاره های آسمان بالای سرت که این بار این آسمان درست مشترک شده است...شده است آسمان ِ هم نفس شدن ها...


                آسمان ِ هم نفس شدن ها...


خودت را گم می کنی تا تنها و تنها به هدف بیاندیشی....هدف که در کنارت باشد تنها دوست داری خودت را بتابی به دور هدفت و تو یک شب تا صبح ذره ذره تمام وجود ِ خودت را می تابانی به دور هدفت...آن هم این مدل تابیدن ها!!!!


و چقدر این تابیدن اولین و شیرین ترین تابیدن ِ عمرم بود...


خودت را می تابانی به دورش و در دلت چه آرامشی به پا میشود....آرامشی که درست چند روز بعد از آن عمل و زنده شدن دوباره ات پیدا کردی و حال باز رسیدی به همان آرامش..و این بار عجیب عمیق است و قد دارد این آرامش...این آرامش یعنی آرامشی به رنگ آبی آسمانی....همان رنگی که سراسر آنجا را گرفته بود وقتی تو خودت را ذره ذره به دور او می تابیدی!!!


و تنها بر زبانت جاری میشود که تو خوش بخت ترین فاطمه ی دنیایی...و به راستی که تو خوشبخت ترینی که دلت این گونه صاف و صادق با تو حرف می زند و باز به ایمان می رسی که هنوز اگر درست و به جا به حرف دل گوش کنی دل صادق ترین است با تو...و تو چقدر برکت ها به زندگی ات آمده که ناشی از  تمام همین صادق بودن دل است...و چقدر برکت ها داشته برایت بودن ِ محض ِ او...اصلا خوده برکت است وجودش...



وقتی در راه باشی تنها و تنها به تمام مسیر فکر می کنی...تنها جاده ها....آخ که جاده ها چه بر سر تو آورده اند...همان جاده هایی که تو با تک تک بیابان هایش رازها داری...رازهایی که حتی آقای ستاره پوشت هم درست در لحظه ی اذان شاهد تمامشان شد...همان گنبد فیروزه ای را میگویم که تو خیلی ناخودآگاه در لحظه ی اذان چشمان ِ بی قرارت که این روزها اشک با آن ها غریبه شده اند آن را می بینید و تو می لرزی...می لرزی که آن موقع که چشمانت به دنبالشان گشت پیدایش نکرد و حال که چشمانت با اشک غریبه شده است آن را می بیند و تو باز تنها نگاهی...نمی دانم تمام این فرو بردن بغض ها کجا یقه ام را خواهد گرفت و من را تنها گیر خواهد آورد و انتقام خواهد گرفت...


و یا آن اشک هایی که وقتی حرف مهربان ارباب شد رفت که بیاید ولی باز نیامد...

همیشه فکر می کنند که مقصد یعنی پایان جاده ها...ولی تو خوب می دانی که جاده ها بی نهایت ترینند و هیچ گاه انتها ندارند...تو خوب می دانی که هدفت در دل یکی از همین جاده های بی پایان است ... در کنار هدف توست که تمام این جاده های بی انتها تمام میشوند....وگرنه جاده ها از ازل تا ابد همیشه جاده اند و بی پایانی خاصیتشان است...



تو خوب راز ِ جاده ها را می دانی ....خوب می دانی که جاده ها پر بازی ترینند...



ولی چه باک!!!



تو دلت به خدایی گرم است که خودش تا اینجا همه چیز را خوب کرد.... بهترین کرد...حتی اگر همه چیز در آن روز بارانی به نظر تو محال ترین می آمد...


و باز خدا به تو ثابت کرد که همه چیز در دستان بی نهایت بخشنده ی اوست...


تو دلت گرم اوست...همانی که بند بند وجود توست...




دلت عجیب گرم است و قرص به عشقی که سر تا سرش را گرفته است...






+ عشقت تو خونمه قلبه تو قلب منه
هر جا تو هر نفس دل واسه تو میزنه...


 


+ کم رنگ شدن ِ این روزهام در خونه هاتون رو ببخشید...اندکی زمان لازم دارم برای هضم خیلی چیزها...

می نویسم ولی کم رنگ شدنم در خونه هاتون رو ببخشید...



نگاهت را از من نگیر...

هوالغریب....




سرت را بالا بگیر...


سرت را بالا بگیر و در چشمان فاطمه ات نگاه کن...


سرت را بالا بگیر...می خواهم آن دو جفت چشمانت را ببینم...همان چشمانی که تنها و تنها خودت می دانی برای من چقدر حرمت دارد...می خواهم در چشمان پر از راز تو نگاه کنم...می خواهم تمام نگفته های آن چشمان پر از راز تو را به یک باره بفهمم...می دانی که چشمانم می تواند....


چشمان من خودشان را به تو ثابت کرده اند...می دانی کافیست که نگاهت کنم....آن وقت می فهمم که چه بر سر تو آمده ...بر سر تو که بند بند وجود منی...


به قول همین آهنگ تا دلم زیر بار این غصه ها پیر نشده است سرت را بالا بگیر و بگذار نگاهت کنم...

بگذار نگاهت کنم تا بدانی که من کنارت هستم...


تو من را داری دیووانه!!!


و این وجود هر چند کم و ناقابل برای توست...


اصلا تو که خودت شاهد بودی خودم را چگونه سند زدم به نامت...سندش در دستانم است....همان سندی که روزی اینجا نوشتم سند بند بند وجود فاطمه است...همان سند را می گویم...


و حال این سند باز هم مقابل چشمان من است...سندی که آن روز بارانی تاریخ خورد...تاریخش همان بالایش نوشته شده...سندی که هیچ شباهتی به سند های دیگر ندارد...نه زمینی را به ناممان کرده است...نه خانه ای نه هیچ چیز دیگر...


این سند سرخ است.....سرخی که تنها خودت می دانی سرخی اش برای چیست...


سرخی که علتش تنها رازیست بین من و اربابم در آن روز بارانی...


و این راز که چرا این سند را سرخ کرده ام تنها رازیست بین من و اربابم...


و حال من هستم و اتاقی که وجب به وحبش هنوز پر است از یاد تو...حتی اگر مدت خیلی زیادی گذشته باشد از آخرین بودن ِ تو در اینجا...



امشب خلوت کرده ایم با یادت...من و این سند و یاد تو...تویی که همیشه و تحت هر شرایطی بند بند وجود فاطمه ای...




سرت را بالا بگیر...نگاهم کن...

امشب من با چشمان تو خیلی کار دارم...


نگاهت را هیچ گاه از من نگیر...هیچ گاه...





+سرتو بالا بگیر  من کنارتم هنوز

...

من خودم اینجا غریبه ام   جز تو هیشکیو ندارم...

...

توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه
که همون یه قطره اشکت
زندگیمو می سوزونه...


*تمام این آهنگ برای تو که بند بند وجود منی...

سرتو بالا بگیر**محسن یگانه

دریای فاطمه...

هوالغریب...



عاشق دریا که باشی حتی نام خانه ات می شود دریایی که تنهاست...


دریایی که تو به عشق آن روز 28 مهر سال 87 این خانه را ساختی...



و چقدر 28 مهر آن سال برای من روز عجیبی بود...دفتری داشتم که در اولین صفحه اش نوشته بودم مجموعه نامه هایم به دریا...


چند نامه ای در آن نوشته بودم...و همان دفتر شد علت ساختن دریای تنهای من...دریایی که تعبیرش برای من خدا بود..و خودم که ماهی کوچکی بودم که در این بی کرانی شنا می کنم...همه ی ما ماهی های کوچک دریای بی کران رحمت اوییم...


و این تعبیر برای من شده بود راز ساختن این آدرس...


من با دریا چقدر راز ها دارم...


رازهایی به قدر تمام زندگی ام...یادم است آخرین باری که دریا را دیدم همین شمال خودمان بود و ساحل محمود آباد...

ساحلی که پر است از سنگ و من بودم و تکه سنگی که روی آن نشسته بودم دور از همه ی خانواده و فامیل هایمان که با هم بودیم و نگاه کردن به غروب خورشید...


و آن شد آخرین دیدار من با دریا...درست 3سال پیش...


و حال بهانه ی تمام این حرف هایم برنامه ی امشب رادیو هفت شد که موضوع برنامه شان دریاست...


دریایی که اگر روزی خداوند به من دختری داد شاید نامش را دریا گذاشتم...


و او بشود دریای فاطمه...دریایی که ذره ذره اش وجود من است...


و این هم یکی از رازهای من با دریا بود که امروز برایتان گفتم...


در دل ِ فاطمه همیشه برای دریا به قدر بی نهایت حرف است...اما پر حرفی نمی کنم ...تنها دوست دارم بدانم رادیو هفت امشب چه تصویری از دریا را نشانمان می دهد...



دریا همیشه برای من بی کران است درست مثل وجود تو...وجود تویی که بند بند وجود فاطمه ای...

اغراق نکرده ام اگر بگویم که دریای منی بند بند وجود فاطمه ات...



تو تا همیشه دریای منی ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم



دریای فاطمه ات همیشه بمان...همیشه دریایش بمان...بگو باشه!!!





*ساحل زیبای محمود آباد و سه سال پیش که من بودم و این ساحل پر از سنگ...



+دریا سرنوشتم را به یاد آور
دنیا سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم...


عجب تناقض دلنشینی دارد این آهنگ...

دریا با صدای نیما چهرازی