ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب....
آمده ام تا تبریک بگویم....هم به خودم ...هم به تو....
تبریک بگویم که شدی اولین نفس من بعد از آن همه بی نفسی...
تبریک بگویم که شدی اولین رایحه بعد از مدت ها تجربه نکردن هیچ گونه رایحه ای...
نگاه کن که می توانم عمیق نفس بکشم...
نگاه کن که دیگر نفس هایم مثل قبل نمی گیرد...
نگاه کن مرا...ببین دیگر وقتی نفس می کشم تمام وجودم پُر می شود از تو...
چه خوب که هنوز هم خوش بو ترین رایحه ی خوش زندگیِ منی...
تبریک می گویم به تو که شدی اولــــــــــــــــــین و آخرین نفسِ من...
مبارکمان باشد...
هوالغریب....
از تو پرسیدم از دلت بپرسی برای کیست و تو ابتدا آرام گفتی برای تو...تنها برای تو...
و من مستِ احساس ناب مالکیتی شدم که تو برایم به ارمغان آورده بودی....احساس مالکیت...
اما...
بعدش...
بعدش را نمی گویم...
چقدر این حس عجیب است...آن قدر عجیب که گاهی با همه ی وجود هم می تواند به تو آرامش دهد هم بی قرارت کند و تو را از این رو به آن روز کند...
اما تو...
احساس مالکیتی که برای تو داشتم با همه ی حس های زندگی ام فرق داشت و دارد...
مالکیتی از جنس رها شدن و غرق شدن در وجود بی کرات تو...
تو مال منی...
خودم کشفت کرده ام...
....
+متنی بی نظیر و فوق العاده از دکتر افشین یداللهی در ادامه مطلب
*راستی بعضی اوقات بدجور دلم هوایت را می کند آن قدر که لحظه لحظه جان دادنش را می فهمم...آن قدر که قطره قطره نداشتنت از چشمانم جاری میشود...دل تو نیز این وقت ها هوای من را می کند آن هم در بین این همه فــــــــــــــــــاصله؟!
هوالغریب....
باغبان شده ام!!! باور کن گل من...
این چندین ماهه خوب یاد گرفته ام که هر گل چه طور باید زندگی کند و محیط زندگی اش چگونه باشد...انواع و اقسام کاکتوس ها را خریده ام و مراقبشان هستم...همه جور درخت و گلی را پرورش میدهم و امروز دیدم که بالاخره غنچه های شمعدانی کوچکم باز شده است...شمعدانی سفید و قرمز....و من چقدر عاشقانه شمعدانی را دوست دارم و همه جور تقویتی به آن ها میدهم...برای همین هم زیباتر از همیشه به گل نشسته اند...
باغبانی را دوست دارم...آرامم می کند...
ولی باعث نمیشود به تو فکر نکنم محبوب من...
چقدر لابه لای تمام شمعدانی های کوچکم میدیدمت....تو حتی از تمام این شمعدانی های کوچکم نیز زیباتری...
بوی تو حتی بهتر از گل های شب بویم است که کم کم دارند غنچه میدهند و همین روزهاست که باز شوند و شب ها مست شوم از بویشان...اما بوی تو مرا مدهوش می کند محبوب من...
شاید روزی خودت فهمیدی عمق احساس مرا...
شاید...
شاید...
...
....
+به سر می شتابم رو به خانه ی تو...
که شاید بیابم نشانه ی تو...
...
هوالغریب...
همین خوبه که عطر تو هنوز می پیچه تو دنیام..
همین خوبه که تو هستی تو این لحظه که من تنهام...
راس میگه...این خیلی خوبه...همین عطر برام کافیه...سهم من همیشه از تو کم بوده و هست...
حتی حالا که نیستی و حتی نمی دونی و نمی تونی تصور کنی که یکی اینجا چقدر دلتنگ تو شده...
یکی این گوشه هست که با بوی تو اونقد غرق تو میشه که حتی خودشم نمیشناسه دیگه...
و این احساس رویایی برای من بی نهایت مقدسه...
و من همیشه به این احساس رویایی همیشه عشق می ورزم...
همیشه..
تا وقتی که نفــــــــــــــــــــــــــــــــس دارم...
+کم کم فصل قاصدک ها دارد میرسد...راستی قول میدهید برایم خبر های خوب بیاورید؟
خسته ی راهم...راهی 24 ساله...قدری خبر خوب می خواهم تا تازه شوم...