ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
مدت هاست دلم هوای ماهی هایم را کرده است...
مدت هاست بدجور دلتنگ ماهی هایم شده ام... آن ها شاهدان زنده ی من بودند و من چقدر برایشان حرف میزدم و حالا که یک سال و خورده ای میشود که در اتاقم نیستند دلم برایشان لک زده است ....
چقدر بودنشان برای من خوب بود... چقدر دلم برای ماهی هایم تنگ شده است... چقدر می شد که نیمه شب ها می نشستم روبه رویشان و برایشان حرف میزدم و چقدر با دستانم بازی می کردند...
دوباره هوس ماهی هایم را کرده ام... هوس آکواریومم... هوس بودن ماهی هایی که همدم بودند و بودنشان برای من که تشنه ی دریا هستم غنیمت!
کاش هنوز بودید... امشب به عکس های ماهی هایم نگاه می کردم و بغض می شدم...
چقدر ماهی ها خوبند... چقدر ماهی ها خوبند!
چقدر ماهی و دریا خوبند...
و من چقدر بودنشان را لازم دارم...
من دلم برای ماهی هایم لک زده است...
اتفاقی با وبلاگتون اشنا شدم..وبلاگتون حس عجیبی رو القا میکنه..برام حس غریبی ایجاد شد..ممنونم
سلام
خیلی خوش اومدین
امیدوارم بازم بیاین فاطمه خانم
هشت سالگی اش پیشاپیش مبارک.
ممنون
هشت ساااااال

چرا میگی ای واااای
بگو ای جاااااان
هشت سالگیت مبااااارک سنگ صبوووور
ای وای گفتنم دلیل داشت...
ولی خب از ی جهاتی هم خوشحالم...
و می تونم بگم ای جان
کمتر از یک ماه دیگه به هشت ساله شدنش مونده
کلا این دلبستگی های کوچولو کوچولو هستش
من هیچ وقت تجربه ی ماهی داشتن رو نداشتم
اما یک سالی که تو اصفهان تنها خونه گرفته بودم یه گلدون گل کوچولو داشتم که واااااقعا بهش وابسته شده بودم و خیلی زیاد باهاش صحبت میکردم و بعدش هم که خشک شد به سختی انداختمش دووور...
من الان توی اتاقم پنج تا گلدون گل دارم... بعد ماهی هام اینا شدن همدم من...
با کاکتوس هام حرف میزنم...
امان از دلبستگی...
ماهی ها خیلی خوبن... اگه می تونستم باز ماهی هام رو برمی گردوندم به اتاقم...
ولی یه چیز جالب برات بگم
من دوران مجردیم کسی جرات نمیکرد بهم بگه موهامو کوتاه کنم به قدری که من موی بلند رو دوست داشتم و هر موقع هم واسه کوتاهی میرفتم فقط مرتبش میکردم اصلا نمیذاشتم از قدش کوتاه بشه اماااا الاااااان که ازدواج کردم از لج این مردا یه فکر مثل خوره افتاده به جونم که برم موهامو پسرونه بزنم اصن عجیبه من به شدت از موی بلند خسته شدم
ولی فرصت نمیشه اصن...اصن قشنگ ترم هست بابا چیه این موی بلند نگهداریش خیلی سخته من حتی ریزش شدید هم گرفتم...
نمی دونم...
ولی خب آدم ی روز به خودش میاد می بینه دیگه حتی موهاش رو دوست نداره... که فکر نمی کنم این موضوع به مجردی یا متاهلی ربط داشته باشه...
من هنوزم موی بلند می بینم دلم واسه موهای مشکی و بلند خودم تنگ میشه ولی چه میشه کرد... الان دیگه موهام پسرونه شده...
راستی ازت ممنونم که این روزا میای وبم و وقت میزاری و میخونی...
ممنون
یادم میمونه محبتت رو
این پستت و پست های پایینیتو من تو ورک شاپمون خوندم
ینی حال کنا چقدر از نت اونجا جهت تحصیل علم و دانش استفاده می کردیم
ینی اون آقاهه داشت مث بلبل انگلیسی حرف می زد منم که نمی فهمیدم:دی
خلاصه اومدم وبلاگت اینجا رو خوندم
ولی نتونسم نظر بذارم با گوشیم اینه که نظرگذاریش دیر شد
ببخشید
تو که می گفتی صب تا شب مشغولین و حتی فرصت جواب دادن هم نداری!
اون وقت میومدی وب میخوندی؟
وا
مرسی که خونده بودی
مباااااااااااااااااااارک باشه هشت سالگییییییش
دو سال بچت بزرگ تره بچه منه ها
امسال واسه تو می ره دوم
واسه من میره آمادگی
ممنون...
تولد وب تو هم مبارک... اتفاقا امسال 25 ام یادش بودم... و توی دلم بهش تبریک گفتم... حتی اومدم وبت و کلی واسش حرف زدم...
آره...ولی بچه من خیلی بیشتر از هشت سال بزرگ شده...