ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
گاهی آدم ها قانون های عجیبی یادَت می دهند...
گاهی برادرت یک هو هوس ِ شمال و دریا به سرش می زند و تو در دلت آرزو می کنی که .... بماند...
گاهی روزها با یک عکس حرف می زنی ... به جانش غر می زنی...اشک می ریزی بی آنکه بداند... مدام میگویی کجاست که این لحظه ها را ببیند و بعد در خودت فرو می روی...
گاهی همین آدم ها تو را در خودت فرو می برند...
گاهی به چله ها می نشینی به امید ِ یک عنایت ِ کوچک که تو را رها کند از خیلی چیزها...
گاهی دلت شانه ای می خواهد که روزی محکم بودنش را چشیده ای و رویش اشک بریزی ...
گاهی دلت خیلی چیزها می خواهد...
ساده بگویم گاهی دلت دریا می خواهد
همان دریایی که یواشکی برای خدا گفته ای که دوست داری خانه ی ابدی ات باشد
همان دلی که میدانی شاید یک روز به دریا بزند و به خانه اش برسد برای همیشه