.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

برای آقای ستاره پوش-20

هوالغریب...




سلام یگانه صاحب ِ این روزها...


سلام صاحب الزمان....


وقتی به این اسمتان فکر می کنم می لرزم و غرق در گنگی ِ محضی میشوم...


امروز خوذتان که شاهد بودید مولایم وقتی شروع به نوشتن کردم ابتدا دعای فرج خواندم و آرام آرام زمزمه کردمش تا جانم آماده شود...تا فاطمه، فاطمه شود و به سراغ مولایش بیاید...


و این شده است قرار ِ من و شما مولایم...


دیروز که عید بود و نجف را می دیدم دلم تا خوده ایوان پر از شکوه بابا حیدر پر می کشید و روحانی که حرف می زد می گفت تا می توانید کربلا را ببینید...شاید یک روزی راهش بسته شود باز و من عجیب شکستم...چشمانم پر از اشک شد که دلم چقدر هوایی شده تا ایوان طلای پر از عظمت بابا حیدر و حرم پر از دیوانگی هایم...


اما....


امایش بماند برای من و خودتان مهدی جانم...


راستی عیدتان مبارک مهدی جانم!!


و حال امروز آمده ام تا باز هم بنویسم و کلمه شوم و خط به خط ببارم بر این صفحه های سرد و سفید که روزی با تمام ِ این صفحه ها بیگانه بودم و من بودم و دفترهایم و تمام ِ فاطمه ای که بین آن دفترها می ریختم...


من تمام ِ خودم را هر گاه که دلم می گرفت می ریختم بین ِ خط به خط ِ نوشته های تمام این سال هایم...


و حال تمام دلتنگی های ِ محضم برای شما را می ریزم در بین این صفحات سردی که درست مثل دستانم سرد است...دستان سردی که فقط روی کیبرد می رقصند ولی انگار گرما با آن ها قهر کرده است...قهر کرده است که من این گونه سرد شده ام...


ولی در بین همین صفحات سرد بود که من زندگی را یافتم...


و چقدر خوب که هنوز دستانم با دنیای قلم و کاغذ قهر نیست...حرف می زند...هنوز هم خیلی از حرف های نیمه شب هایی که از خواب می پرم سهم ِ دفتری میشود که زیر ِ تختم است و جوری مخفی شده که جز خودم دست کسی به آن نمی رسد...


دفتری که پر است از خط خط های شبانه ی دخترکی که این روزها حتی از تولد خودش هم بدش آمده...



مولای من...

هنوز به غروب نرسیده ام و من بی قرارم...هیچ گاه از حال ِ غروب جمعه هایم اینجا ننوشته ام...


همیشه یا اولین دقایق جمعه ها نوشته ام و یا صبح ِ جمعه ... غروب جمعه نوشتن از شما دل می خواهد...


غروب جمعه نوشتن و خیره شدن به غروب خورشیدی که دلش گاهی یک کاسه ی خون می شود دل می خواهد...


غروب هایی که دلتنگی محضی به جان آدمی می افتد که انگار دل آدمی می خواهد از سینه اش بیرون بپرد و بدود تا ...


بدود تا هر جا که می خواهد...


دل به کویر بزند...یک به یک جاده ها را برود ...


یک به یک کوه ها را رد کند ...

وجب به وجب تمام راه ها را برود ...


خوب ِ خوب تمام فاصله ها را طی کند و برای همیشه وجب به وجبشان را دور بریزد...

وجب به وجب این فاصله ها را دور بریزد و بعد برسد...


برسد حتی اگر تمام ِ مسیر نفس هایش را بریده باشد...

حتی اگر جان نداشته باشد...

حتی اگر به نفس های آخر رسیده باشد ولی برسد مهدی جانم...


باید دلم برسد...

حتی اگر وقتی رسید برای همیشه بمیرد.... ولی باید برسد...


باید شده حتی برای یک لحظه آرام بگیرد ...


مولای من...


من دستانت را می خواهم مهدی جانم...


دستانت را می خواهم برای از بین بردن تمام فاصله ها...تمام فاصله هایی که با خیلی چیزها دارم...


با همین دستان ِ سردم باز هم فرج می خوانم روبه آسمان...


به حق ِ همین اشک هایی که جمعه ام با آن آغاز شد...


میشود بگیریشان مهدی جانم؟!!





اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج



+ این جمعه هم قسمت نشد پیشت

دلتنگیامو دور بندازم...

 



نظرات 14 + ارسال نظر
فریناز جمعه 3 آبان 1392 ساعت 11:17

اووووووووووووول

بززززززززززززززززززززن قدش

فریناز جمعه 3 آبان 1392 ساعت 11:18

شب میام نظر اصلیمو می گم تازشم

سیوش کردم اونجا بخونم


اللهم عجل لولیک الفرج

اصا دمه شما گرررررررررررررررررررررررررررررم



نیگا یه عالمه هم بوست کردما


آمین

فریناز جمعه 3 آبان 1392 ساعت 20:35

خب
ما اومدیم:دی


امروز عجیب پره مشغله بود... از اونایی که همشو جم می کنی تو کارات می ریزی که هیچ کدومشو نفهمی!

فقط وقتی داشتم پستتو می خوندم یه دفه سر باز کرد
حالا فک کن مثلا همه نشسته باشن!!!


غروب جمعه ها...
یا نزدیک یک سال پیش عجیب می موندم توش...
عجیبا...

صفحه های سرد...
اوهوم این روزا سردیش داره اذیت می کنه
خیلی یم...



غروب جمعه یه کتاب می شه اگه بخوای بگی شاید...


برسه

کجا برسه راستی؟
هزار تا رسیدن هست

آروم بگیره...

کوه ها
بیابونا...


و هنوزم می گم واقعا به یه جای زیارتی احتیاج دارم!!!

با اینکه هنوزم بین دو تا گنبد می چرخم....


اللهم عجل لولیک الفرج...

به به
خوش اومدین

میگم دفعه های بعد این جور موقعه ها پستای منو نخون!!

هرچند که به قدرتت ایمان دارم!

اوهوم...خیلی هم دارن اذیت می کنه این سردی...

درست شده عین هوای این روزا...
حال منم شده عین همین هوا...
گاهی داغ و گاهی سرد...

کلا مثه من تعادل روحی روانی نداره

اوهوم...
کتاب ها میشه...

کجا برسه!!!
خیلی رسیدن ها منظورم بود...
و خب یه رسیدن خاص بیشتر مد نظرم بود...

منم به شدت نیاز دارم به یه جای زیارتی و به شدت هوایی مشهد شدم


آمین

محمدرضا جمعه 3 آبان 1392 ساعت 20:39 http://mamreza.blgsky.com

اللهم عجل لولیک الفرج...

آمین...

نگین شنبه 4 آبان 1392 ساعت 22:22

نازی شنبه 4 آبان 1392 ساعت 22:51

شد بییییییست جمعه؟
چقده زود گذشتا

میگم عاغا چرا نظرات بالا بستست؟
پستش خیلی خوشگل بود...
تازه به وسطاش که رسیدم متنتو میخوندم به خودم گفتم انـــــــار...انــــــــار دل...و انــــــــار دل منم ترک خورده....
وقتی رسیدم به آخرش جالب بود واسم که تو هم نوشته بودی انار دلم ترک خورده
راستییییییی سلااااااام

اوهوم...
منم گاهی باورم نمیشه که بیست جمعه گذشت
زمان وقتی اینجوری بهش نگاه می کنیم خیلی زود میگذره مهرناز...

اوووم...پست بالا هم همین جوری عشقی بستمش
ممنونم...
خب دیگه بالاخره همزادی گفتن و اینا...
شومام که دی ماهی و اینا و همزاد

حالا که انار دلت ترک خورده خیلی مواظبش باش مهرناز...


سلام به روی ماهتون مهرناز خانووووم

محمدرضا یکشنبه 5 آبان 1392 ساعت 11:09

صد دانه یاقوت دسته به دسته
بانظم و ترتیب یکجانشسته
هردانه ای هست خوشرنگ ورخشان
قلب سفیدی در سینه آن
یاقوت ها راپیچیده باهم
نمیدونم چیِِــــــی، پروردگارم

انار دلت آبلمبو نشه صلوات

صد دانه یاقوت دسته به دسته
با نظم و ترتیب یک جا نشسته
هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان
قلب سفیدی در سینه آن
یاقوتها را پیچیده با هم
در پوششی نرم پروردگارم
هم ترش و شیرین هم آب دار است
سرخ است و زیبا نامش انار است


بعله...


حافظه نیس که حافظه ی من:دی
ماشالله یه سی پی یو داره ده هسته ای

تازه شعرشم واسه مصطفی رحماندوست بود...
کسی که همه فکر می کنن فقط واسه بچه ها شعر میگه ولی شعرهای عاشقانش فوق العادست....

اناری که ترک خورده که نمیشه آبلمبوش کرد که آقای سبز آسمونی
نکنه شوما انارای ترک خورده رو آبلمبو می کنین؟

یک سبد سیب یکشنبه 5 آبان 1392 ساعت 19:37

فاطمه

غروب جمعه نوشتن از شما دل می خواهد...


باید دلم برسد...
حتی اگر وقتی رسید برای همیشه بمیرد.... ولی باید برسد...

رسیدن دل؟؟؟

مولای من...

دستانت را می خواهم برای از بین بردن تمام فاصله ها...تمام فاصله هایی که با خیلی چیزها دارم...


خیلی قشنگ بود بانو ، مثل همیشه...

سلام فاطمه ی ارباب

اوهوم واقعا دل می خواد لیلیا...

به شخصه دلشو هنوز پیدا نکردم و ننوشتم اون موقه...

ممنونم بانو...

و باز بهم گفتی فاطمه ی ارباب و من با همه ی وجودم لرزیدم قشنگ...

قشنگ می لرزم

منتظر دوشنبه 6 آبان 1392 ساعت 13:16 http://montzer2012.blogfa.com/

شیعیانّ! مهدی غریب و بی کس است جان مولا معصیت دیگر بس است شیعیان !بس نیست غفلت هایمان؟ غربت و تنهایی مولایمان؟

واقعا بس نیست غفلت هایمان؟!!

فریناز دوشنبه 6 آبان 1392 ساعت 16:53 http://delhayebarany.blogsky.com

تازشم منم این شعر انار انارو حفظشما

سی پی یو من دُرای اِلِونه تازشم

امروز اتفاقا داشتم با خودم می خوندمش...

حس خوبی بهم میداد...

کلا شعرای رحماندوست دوس دارم...حتی اشعار عاشقانش رو ...خیلی نابه...
یه جور پاکی و خلوص خاصی توشه که من خیلی می پسندم

فریناز دوشنبه 6 آبان 1392 ساعت 16:53 http://delhayebarany.blogsky.com

منظورم کُرای بود نه دُرای


همشم تقصیره این آبلمبوی سبزی باشیه اون بالاستا

خواننده عاقل می باشد و اینا...

بعله...کلا همه چی تقصیره ایشون می باشد

الان فک کنم بیاد و منو بزنه این آقای سبز آسمونی

[ بدون نام ] دوشنبه 6 آبان 1392 ساعت 16:59

سی پی یوی شما چون همش بالای پشت بام خونتونی زود آنتن میده انگار.
ازکاکتوسا چه خبر.یه دوهفته از دستت راحت بودنا
خودم میدونستم.
انار ترک خورده را درون یه کیسه پلاستیکی ریخته و میفشاریم تبدیل به آبلمبو میشود
این بالایی فسقلی هم سوتی داده انداخته گردن من.
یکی نیست بگه فسقلی تو رو چه به کرای الون برو کله پاچه بخور
چی چی هست حالا؟

دو هفته چی چیه!!!!

سه هفته شد و تازه یک هفته بعدشم بدون گچ بودم ولی عملا راه نمیشد برم...

کلا دقیق یک مااااااااه شد

تازشم دلشونم برام تنگ شده بود...خودشون وقتی رفتم پیششون بهم گفتن

خو چه کاریه...!!!
انار ترک خورده را قشنگ پرک کرده و در ظرف ریخته و کمی نمک و یا حتی گلپر افزوده و می خوریم...

انارای سالما اونا رو آبلمبو کرده ...

تازشم تو پلاستیک که بریزی شبیه خون می شه ...انگاری داری خون می خوری

اتفاقا بهش میاد سی پی یوش انقده باشه...
کله پاچه به شما بیشتر میاد...فک کنم دوس داشته باشی ...درسته؟

محمدرضا دوشنبه 6 آبان 1392 ساعت 17:01

ااینقدر حرف زد این حاجی رگباریف من هم سلام یادم رفت هم اسمم

شوما که از همون قدیم ندیما سابقتون درخشان بوده در این زمینه...

البته ببخشیدا که به روتون آوردم

ولی اون حاجی رگباریف خیلی باحال بود...
قشنگ بلند بلند خندیدم

مژگان شنبه 25 آبان 1392 ساعت 14:40 http://banoye-ordibehesht.blogsky.com

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.