.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب
.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

.: سنــــــگ صبـــــورم خـــــداست :.

اَلا بِذکر الله تَطمئن القلوب

چرخ و فلک

هوالغریب...



دلم چرخ و فلک می خواهد...


از آن بلندها...از آن ها که وقتی آن بالایی تمام زمین کوچک شود زیر پاهایت...


چرخ بخوری و بتابی ما بین زمین و هوا و بعد تمام بغض هایت را بین تمام آن فریاد ها خالی کنی...


تمام آن چیزهایی که در زندگی ات تو را اذیت می کند...همه و همه را رهـــــا کنی آن بالا...


از بچگی عاشق چرخ و فلک پارک ارم بودم...عشق دوران کودکی ام این بود که تابستان شود و برگزاری کلاس های تابستانی از طرف محل کار پدرم و بردن ما بچه ها به پارک ارم و تمام آن سینما رفتن ها و تمام آن امامزاده هاشم رفتن ها و...


نمی دانی چه عشقی داشت...


یا بردن ما به پارک جمشیدیه...من وجب به وجب جمشیدیه را گز کرده ام قدیم ها...حتی یک بار تمام سنگ هایی که شده اند سنگ فرش پارک را خواستم بشمرم آنقدر که این پارک برایم جذاب بود...و تمام کوه  کلک چال که نمی دانی چقدر عشق می کردم در آن زمان ها...


هیچ گاه بعد از آن دوران دیدن جمشیدیه برایم عشق سابق را نداشت..هیچ گاه...تنها بی نهایت این پارک را دوست دارم...


چه دورانی بود!!!!


در کنار تمام عشق هایی که می کردیم من بودم و وابستگی عجیبم به مادرم...


یادم است بار اول که از طرف آن کلاس ها رفتیم جمشیدیه از وقتی که سوار اتوبوس شدیم تا رسیدیم من فقط گریه کردم که من مامانمو می خوام ....عین یک بچه ی اعصاب خورد کن...الان که فکر می کنم می بینم چقدر طاقت داشت آن خانوم شیرازی که نزد مرا له کند با آن وضع گریه کردن هایم...



بلکه با صبوری تحمل کرد و تمام سعی اش را کرد که من را آرام کند ولی من پر رو تر از این حرف ها بودم...


یادم است کاری کردم که تمام اتوبوس مجبور شدند بخاطر بی قراری من برگردند...تازه رسیده بودیم جمشیدیه که بخاطر من کل بچه ها را برگرداندند...


ساعت 2 رسیدیم به محل کار پدرم...تا رسیدیم به سرعت دویدم سمت اتاق پدرم...جلسه داشت و در اتاقش یک عالمه مرد نشسته بودند که حرف می زدند...


در را باز کردم و پریدم سمت پدرم...طفلی مانده بود که من از کجا پیدایم شد...بعد همکار پدرم آمد و گفت که این دخترت تحویل خودت:دی


یک عالمه آدم را کشت از بس گفت من مامانمو می خوام...


و بعد تمام آن مردها شروع کردند به خندیدن به من...


هنوز بعضی از آن ها با پدرم که رفت و آمد می کنند وقتی من را می بینند محال است آن روز را به روی من نیاورند...


چه دورانی بود...


اما از اردوهای بعد به مرور بهتر شدم تا این که شدم پای ثابت تمام آن اردوها و عشق دوران کودکی ام شد پارک ارم و جمشیدیه...


و حال امروز دلم هوس چرخ و فلک های کودکی ام را کرده...درست مثل آن وقت ها نترس هستم...یادم است وقتی سوار چرخ و فلک میشدم هیچ کدام از کمربندها را نمی بستم و تنها می نشستم و برای خودم تاب می خوردم...




چقدر دلم چرخ و فلک می خواهد...


این بار رها تر از تمام آن زمان ها هوس ِ عشق کودکی ام را کرده ام...




                    رها تر از همیشه...


                                                    فقط قدری تاب خوردن در هوا را می خواهم...






+ منو به حال ِ من رهـــا نکن

تو که برای من همه کسی


....


نظرات 27 + ارسال نظر
Ali یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 13:25 http://funday.blogsky.com

سلام دوست عزیز وبلاگ خوبی داری اگه تونستی به وبلاگ من هم سر بزن. (با تشکر)

سلام....
...

سهیل یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 13:38 http://Titbit.BlogSky.Com

وبلاگ با صلابتی داری ( گرمه ، خوبه ، به دل میشینه )

حس نو

تــو را بــه جــای هـمــه کـسانــی کـه نـشنـاخـتـه‌ام ، دوسـت مـی‌دارم
تــو را بــه خــاطـر عطـر نــان گــرم
برای برفی که آب می شود ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر خاطره ها ، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر دود لالــــه های وحشی
به خاطر گونه‌ی زرین آفتابگردان
برای بنفشی بنفشه‌ها ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام ، دوست می‌دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه‌ها
پرواز شیرین خاطره‌ها ، دوست می‌دارم
تورا به اندازه‌ی همه‌ی کسانی که نخواهم دید ، دوست می‌دارم
اندازه ی قطرات باران ، اندازه‌ی ستاره‌های آسمان ، دوست می‌دارم
تــو را بــه انـدازه خــودت ، انــدازه آن قلــب پـاکــت ، دوسـت مــی‌دارم
تــو را بـه جــای هـمـه‌ی روزگـارانـی کـه نمـی‌زیـستــه‌ام ، دوسـت مـی‌دارم
بـرای خــاطـر عـطـر نــان گـرم و بـرفـی کـه آب مـی‌شـود و بـرای نـخـستـیـن گنــاه
تــو را بــه خــاطـر دوسـت داشتـن ، دوسـت مــی‌دارمـــــ . . .

"پل الوار"

در پناه خدا

سلام...

ممنون...لطف دارید...

و ممنون بابت نوشتن این شعر معروف پل الوار که همه هم فقط همین یه شعرشو بلدن:دی

این بنده خدا کلی شعر دیگه هم داره ها:دی

ولی انصافا این شعرش یه طرف بقیه ی شعراش هم یه طرف...بی نظیره این شعرش...

در پناه مولا علی...

هانیه یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 15:32 http://http://roozhayedabirestan.blogsky.com/

سلام دختر خاله نمیدونستم بچگی هات از این دسته گل ها هم اب دادی بیچاره اون خانومه فکر میکردم بچگی هات هم مثله الانت اروم بودی

به به سلام دختر خاله

هه!فکرشم نمی کردیا...

یادم باشه این سری که دیدمت واست از خاطرات جوونیام بگم برات

البته از شاهکارای دبیرستانم برات گفتم یه چند باری...

فریناز یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 16:54 http://delhayebarany.blogsky.com

الان یاد این بچه ها افتادم تو تی وی نشون می دن با اشک یکی ین:دی

من مامانمووو می خوام

مدیونی فک کنی الان خندیدما


چقد خووووب
ما بخوایم یا نخوایم از اول زندگی تو چرخ و فلک سوار شدیم
یه روز پایینیم یه روز وسط یه روزم تو اوج و اون بالا

چرخ و فلک پارک اینجا زیرش دریاچه آب بود واسه همین از بچگی می ترسیدم ولی می گفتم فوقش افتادیم میوفتیم تو آب دیگه متلاشی نمی شیم:دی

می دونی بهترین و ترسناک ترین چرخ و فلکی که سوار شدم کجا بود؟ تو رامسر یه شهربازی داره لب آبه
یه اژدهای ترسناکی اونجا با فرشادو پسرداییام سوار شدیم و یه چرخ و فلک ترسناک تر:دی
قشنگ حس می کردی داری می ری تو دریا...
ولی اون بالا که میرسیدی یه عااااالمه دورترتره دریا رو می دیدی اصن کیف می کردی

ایشالله که بازم می ری و سوار میشی و شمالم می ری اونجا رو تازشم

خب الان ما تهرونی نیستیم نمی دونیم از کجاها صحبت کردی
مدیونی فک کنی من خنگما

پاشم برم کلاس اصن!
تاب تاب عباسی خدا منو نندازی نندازی نندازی نندازی...:دی
آخی:دی

آره اتفاقا همچین با سوز و گداز می گفتم که نگو:دی

لبامو این جوری جمع می کردم آروم گریه می کردم که من مامانمو می خوام

خب مامانمو می خواستم

حالا چون تویی عب نداره بخندی ولی زیاد نمی خندی بهما

اوهوم ...زندگی عین چرخ و فلکه...
ولی واقعیشو هوس کردم...

هی به این بابام میگم پاشو منو ببر پارک ارم نگاه عاقل اندر صفیح(املاشو بلد نیستم) می کنه بهم

ای جان...
چقدر باید باحال بوده باشه اونجا...
رامسر زیاد رفتم ولی سوار چرخ و فلکش نشدم...

وای دلم خواست اصا
من این حس دور تره دریا رو دیدن رو تله کابین نمک آبرود تجربه کردم...نمی دونم رفتی یا نه ولی وقتی بالاشی یه عالمه دور و می بینی اصا یه وضی کیف میده

دفه آخرت بود به فریناز گفتی خنگا...فهمیدی؟
اصا خودت خنگی ولی فریناز خنگ نیست

بیا خودم بهت می گم کجان همشون...


آخی
به قول فاطمه تاب تاب عباسی خدا منو ننداسی ننداسی و تا فردا صبح زیر گوشت میگه ننداسی

مژگان یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 19:14 http://banoye-ordibehesht.blogsky.com/


چرخ و فلک ، خیلی دوست دارم!
اصن فک نمیکردم تو هم مامانی بودی تو بچگی ، قشنگ میتونم تصورت کنم ، آخه خواهرم بچگیش اینطوری بود . سه سانت از مامانم دور میشد طوری گریه میکرد که عرش خدا میلرزید!
اوه یادم میاد گریه هاشو وقتی تازه رفته بود کلاس اول
به مرور خوب شد ، الانم زیر بار نمیره که اونجوری بوده!

من هنوزم عاشق تاب و اینام
آخرین بار آخرین جمعه قبل ماه رمضون بود با دوستام رفتیم پارک ولی دریغ از یه تاب
حالا فک کن وسایل بازی واسه بچه ها بود ولی دوستام همچین از تو این سرسره ها بالا پایین می امدن انگاری سه سالشون بود.
البته مدیونم بقول فریناز اگه نگم ، منم یه بار سر خوردم! نتونستم بر کودک درونم غلبه کنم. هی میگفت حالا که تاب نداره ، بزار یه سُری بخورم و خورد
آخرین تابی هم سوار شدم واسه سیزده بدر بود که پسرا فامیل تو جنگل به درخت بسته بودن ، ازین تابا که بالا میرفتی برگشتنت با خدا بود اگه به درخت گیر نمیکردی.
صد سالمم که بشه باز وقتی تاب ببینم ذوق سوار شدنشو دارم.
هر سال سیزده بدرم اولین و آخرین نفرم که بقول بهروز سریال دودکش از تاب کنده میشم!

خدایا این دلخوشی های کوچیکو از ما نگیر
بگو آمین

مرسی فاطمه جونی :*
برات یه عالمه آرزوهای خوب خوب دارم
و برای همه دوستان خوب اینجا

منم خیلی دوس دارم

البته مامانی بودم و هستم ولی گریه هام با سرو صدا نبود...
برعکس یه گوشه ساکت می شستم و مظلوم گریه می کردم...توی اون سفر هم از بس این شکلی گریه کردم دلشون سوخت برگشتن

الانم خیلی به مامانم وابسته ام ولی به قول مامانم دیگه به رو نمیاری

من هروقت برم پارک اگه خلوت باشه محاله سوار تاب اینا نشم

من اگه مثه تو شمالی بودم یعنی هر روز باید منو جمع می کردن از تو جنگل
طبیعت بکر متل قو رو دیدم که میگما...

منم عشق سیزده به درهام همین سوار تاب شدنه...
من اصا وسایل بازی اینا ببینم این قد غیر قابل کنترل میشم که نگو...

کلا یه سیزده به دره و فوتبال بازی کردن و تاب بازی من با دختر پسرای فامیل مادری که همشون کوچکتره منن...

از ته دلم گفتم آمین بانو جان

منم برای تو بهترین ها رو می خوام مزگان جوووووووون

مرسی که میای پیشم

مژگان یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 19:20 http://banoye-ordibehesht.blogsky.com/

همینجوری پیش بره رکورد طولانی ترین کامنت مال خودم میشه!

ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ...
ﯾﮏ ﻣﯿﺲ ﮐﺎﻝ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ...
ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ...
ﺳﯿﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ!
ﺯﯾﺮ ﻟﺐ... ﺗﮑﺮﺍﺭﻡ ﮐﻨﯽ...
ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ...
ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﺗ ﻮ...
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﺧﻮﺩ ﺁﮔﺎﻫﺖ..

خوبه بانو...
این قدر ازین حرفا نزن...

من که مشکلی ندارم چی چی میگی تو این وسط؟


چقدر بغض داشت...

کاش هیچ وقت کسی همچین حس هایی رو تجربه نکنه...

خیلی درد داره...

نازی یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 23:37

آخی...
تو هم که مثل من یه دفه میری تو خاطرات گم میشی

منم زیاد تو گذشته سیر میکنم...

پارک جمشیدیه...
انقدر دوسش دارم که نگووووووو
زمستونشو بیشتر از فصلای دیگه دوس دارم
چون هم خلوت تره هم یکرنگ تره...
و سرد تره...
من عاشق برف و سرمام...
انقدر زمستونو دوست دارم که حد نداره...
من حد اقل سالی دو سه بار میام تهران و امکان نداره جمشیدیه نرم...
خصوصا تو زمستون

این خصوصیت دی ماهیاست بانو

خاطره باز تر از دی ماهی هام هست؟

البته من فقط تو گذشته های خوب سیر می کنم...خیلی وقته که خوب یاد گرفتم بدی های گذشته رو هم نزنم...چون با هم زدن گذشته های بد هیچی از توش در نمیاد...
با هم زدن گذشته های خوب لاقل این همه حس خوب در میاد ازش...


منم خیلی دوسش دارم ...قشنگه...

پاییزشم محشره...وقتی درختای قشنگش هزار رنگ میشن...
کلا به نظر من بهترین حالت پارک جمشیدیه
پاییز باشه و بارون هم بیاد و اونجا باشی...
محشره


خب دی ماهی هستی دیگه...
من که خاضر بودم همه ی فصل سال سرما بود و برف...
کلا زمستونو از تموم فصل ها بیشتر دوست دارم....

این سری هم که ایشالله اومدی بازم برو...
الان که تابستونم هست از جاهای دیگه تهران خوش آب و هوا تره...

نازی یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 23:38

من بچه که بودم خیلی لاغر بودم...خیلیییییی لاغر...مامانم همیشه میگه قد گنجیشک بودی ولی قد یه آدم بزرگ گریه میکردی :دی

میگفت انقد جیغ جیغو بودیو گریه میکردی که همه تعجب میکردن این همه صدا و اشک واسه یه فنچ بچست :دی

عکس بچگی های منو ببینی با الانم اصا قابل مقایسه نیست...

میگم چه طوره یه بار هممون عکس های بچگی هامونو یه بار بزاریم؟

البته من به شخصه روم نمیشه بزارم

من وابسته بودم ولی اصا جیغ جیغو نبودم...
فقط یه گوشه می شستم آروم گریه می کردم کسی که میدید اصا جیگرش میسوخت برام

بچه ی جیغ جیغو رو فقط باید بدن به من خوب بلدم درستش کنم

کلا من استعدام به هدر رفته رفتم زبان خوندم...
باور کن استعداد عجیبی دارم تو سروکله زدن با بچه...

خدارو چه دیدی شاید آینده مهد کودک زدم اصا

دل نوشته( سمانه) دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 13:53 http://fun-thing.blogsky.com

سلام بانو

اومدم فقط اعلام حضور کنم
چون می خوام متنتو دقیق بخونم و الان فرصت ندارم

دوست دارم فردا اول وقت حتماً بخونمش

شاد باشی مهربون

سلام بانو

وبت چرا بسته شده بود؟
فک کردم بی خدافظی رفتی...

هر وقت بیای خوشحال میشم...

سبز باشی سمانه جون

لیلیا دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 14:41

دلم چرخ و فلک می خواهد...

از آن بلندها...از آن ها که وقتی آن بالایی تمام زمین کوچک شود زیر پاهایت...

( مث چرخ و فلک پارک ملت مشهد.. تو خاورمیانه بلندترین ِ. ) آخی.. یادش بخیر با بچه ها سوار شدیم..

چرخ بخوری و بتابی ما بین زمین و هوا و بعد تمام بغض هایت را بین تمام آن فریاد ها خالی کنی...( اوهوم..)

تمام آن چیزهایی که در زندگی ات تو را اذیت می کند...
تمام آن چیزهایی که در زندگی ات تو را اذیت می کند...
تمام آن چیزهایی که در زندگی ات تو را اذیت می کند...
همه و همه را رهـــــا کنی آن بالا..

امامزاده هاشم.. اومدم.. بچه بودم..

----------
نمی دانی چه عشقی داشت...
و
چه عشق خوبی بود .....

هیچ گاه بعد از آن دوران دیدن .... برایم عشق سابق را نداشت..


چه دورانی بود!!!!

در کنار تمام عشق هایی که...







این دخترت تحویل خودت:دی

....

چرخ و فلک های کودکی...


درست مثل آن وقت ها نترس هستی... چه خوووووووب...

من که ترن مشهد رو سوار شدم و .. مرگ و زندگی رو با هم دیدم و.. از اون موقع یه شوکی بم وارد شد و..

لیلیای نترس .. الان نمیتونه خیلی چیزا رو سوار شه..

خب منم دلم میخواد مث قدیما یه عالمه وسیله ی وحشتناک سوار شم!


دل منم میخواد..
هر بار که بچه ها رو بردیم نتونستم خودم سوار شم.چون باید مواظب بقیه ای که سوار نشدن می بودم!:دی

این بار

اینروزا...

رها تر از تمام آن زمان ها هوس ِ عشق کودکی ام را کرده ام...



قشنگ بود.. بانو. منو کلی برد به روز های خوش..

راستی سلاممممممممممم. بانو..

واقعا؟

نمی دونستم مشهده بلندترینش...

این سری اگه قسمت شد رفتم مشهد حتما میرم

بالاخره دوسال اونجا بودن باعث شده خوب مشهدو بشناسی دیگه:دی

منم خیلی دلم میخواد سوار این وسایل وحشتناک بشم...
خیلی ...

کاش یکی بیاد منو ببره چرخ وفلک سوار شم


خداروشکر که این بار حرفای من برات اشک نداشت...


سلااااااااااااااااااااام

لیلیا دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 15:03

خوبی فاطمه جوووووووون؟؟

اصن.. ما امروز پر انرزی هستیم...

و نمیدونیم چرا حتا!

خوبم...شکر...

خداروشکر...همیشه همین طور پر از انرژی باش خانوووووووووووم....

لیلیا دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 15:06

یه سوال !

چه بلایی سر وب خوده خودم اومده..؟؟؟ چرا میزنه خالی...

نمی دونم راستش...

فک کنم حذفش کرده باشه...جواب منو نمیده وگرنه میپرسیدم ازش...

لیلیا دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 16:29

آره..مشهد رو خوب شناختیم.. :دی

چرا گریه بانو.. ؟؟

سلام به روی ماهت..

امشب بازم میرم پیش شهدای گمنام..

راستش همیشه دوست داشتم مشهد رو و همیشه هم غبطه خوردم به کسایی که اونجا زندگی می کنن...

سلااااام...

چه خوب ...سلام برسون بهشون...
خیلی سلام برسون...
خیلی...

لیلیا دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 16:40

خدایی مشهد خیلی خوب بود... انشالله قسمتت بشه.. چند سال زندگی در اونجا..

چشم.. حتما سلام میرسونم.. حتما..

ممنون...


بازم ممنون...لطف می کنی بانو...

لیلیا دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 16:57

شاید خل شدم خودم خبر ندارم هان.؟؟ .


حیف... چه قدر وب خوده خودم رو دوست داشتم... چه قدر پر از خنده بود و...

یکی یکی .. باید همه چی پاک بشه..انگار باید پاک بشه

اختیار داری...این چه حرفیه...

نه بابا...من خلم...نیگا:دی


یعنی چی پاک بشه؟منظورت چیه؟

مژگان دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 16:59 http://banoye-ordibehesht.blogsky.com/

سلاممممم

شهربازی وکیل آباد مشهد چرخ و فلکش بزرگترینه
(جمله رو داشتی ، ترکیب جمله بندی رو بهم زدم)
لازم به ذکره که پدر و مادر من اصالتا مشهدی ان و جز دایی بزرگم که همینجاست بقیه همه مشهدن.
فامیلای پدریمم (البته درجه یک فقط یه دونه عمو دارم) همه مشهد و شهرهای اطرافن!
حالا قسمت ما شمال بوده دیگه!
(اصنم فخر نفروختما )
من آخرین بار تعطیلات عید مشهد بودم.
اونم برای اولین بار تنها رفتم.
امام رضا درست تو لحظه هایی که فکرشو نمیکردم منو طلبید . دو سه روز مونده به سال تحویل مشهد بودم تا 12 فروردین. چون شروع سال بهترین جای زمین خدا بودم.واسه همین فکر میکنم امسالم برام جور دیگه ای شروع شده و جور دیگه ای تموم میشه.
2 هفته با وروجکای داییم سر و کله میزدم ، دلم براشون چقد تنگ شده
دلم دوباره حرمو میخواد ، اون شلوغی و چشم های گریونم با دیدن گنبدش از دور ، اون آرامشی که با زیارتش به جانم ریخته شد...
انشالا به زودی زود قسمت هممون بشه

سلااااااااام بانو...

بیخیال بابا...مام ازین ترکیب بندیای قشنگ قشنگ داریم:دی

چه باحال...مشهد کجا...شمال کجا:دی
خیلی جالبه ولی:دی

کلا شمال رو بخاطر طیعتش دوست دارشتم همیشه...

همیشه عاشق زندگی کردن تو خونه ی های چوبی روستاهای شمال بودم...
کلا یه همچین زندگی دور از شهری برای من همیشه رویا بوده که با خود به گور خواهم برد:دی

چه باحال:دی
باحاله آدم فامیل هاش شهرهای دیگه باشنا...

ما که تموم فامیل هامون همین جان
همه دوره هم هستیم:دی

ایشالله که خیلی زود قسمتت می شه و میری حرمش...

آخرین سفر زیارتی که رفتم مشهد بود و اونم تاسوعا عاشورای سال قبل بود...

ایشالله به زودی مشهد بری و بعدش هم هر سفر زیارتی که دوست داری...ایشالله خبر رفتن تموم این جاها رو بیام وبت بخونم...

مخصوصا زیارت ارباب

دلنامه دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 19:30 http://thebestdelnameh.blogfa.com

عجب بچه ای بودیا...
واقعا حوصله ای داشتن که نزدن لهت کن...

خیلی خوب نوشتی
تمام آن چیزهایی که در زندگی ات تو را اذیت می کند...همه و همه را رهـــــا کنی آن بالا...

موفق باشی

آره...
اگه جای اون خانومه بودم میزدم له میکردم خودمو...
کلا با خودم دعوا دارم من...

ممنون...
لطف داری...

تو هم موفق باشی...

نازنین سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 01:15

دل منم چرخُ فلک میخواد فاطمه
انقدر که خالی بشی

امشب یه بغض لعنتی داره خفه م میکنه
فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشم
میخوام برم زیر آسمونشُ فقط گریه کنم

منم خیلی...خیلی نازنین...

شبی که این نظرو گذاشتی تا ساعت 1 پشت بوم بودم ...
یه باد خنکی میومد که نگو...

کاش این روزا یکم آروم تر بشی نازنین...
تو دعاهام به یادت هستم خیلی...

دل نوشته( سمانه) سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 08:21 http://fun-thing.blogsky.com

سلام بانو
سلام فاطمه

یادمه منم کاشی ها رو می شموردم اما نه تو پارک های بندرعباس.
یادمه بچه که بودیم هر سال می رفتیم مشهد
کاشی های پارک ملت و همین کار می کردم ... پارک کوهستان هم که اونقدر بزرگ بود که وقت کاشی شمردن نمی کردیم

دل منم هوس چرخ و فلک کرد دختر

سلاااااااام بانو

آقا این پارک ملت مشهدو این دفه من واجب شد برم حتما...من حتی یک بار هم پارک ملت مشهد نرفتم

میگم کاشی که فرقی نداره...این دفه کاشی های پارک های بندرعباس رو بشمر...

دل منم خیلی میخواد هنوزم...

اصا همگی پاشیم بریم طی یک عملیات شهادت طلبانه یک شب بریم سوار چرخ و فلک های شهرمون بشیم....

خوب میشه ها

دل نوشته( سمانه) سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 08:28 http://fun-thing.blogsky.com

راستی دلیل deactive کردن وبلاگم هم این بود...

اعتصاب کرده بودم
خدا را شکر حل شد

خداروشکر که حل شد...

آخه اومدم وبت دیدم بسته ای جا خوردم

بازم شکر که حل شد...

مژگان سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 09:39 http://banoye-ordibehesht.blogsky.com/

سلام
راستی خواهر منم دی ماهیه
آخرین روز از دی ماه 75

سلام....

اوه اوه...یه همزاد دیگه هم پیدا شدا

کلا گل تر از دی ماهی ها نیست اصا

الان خواهرت انقده گله که نگو...مگه نه؟

لیلیا سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 15:12

نخیرم. . خودم خلم.. :دی



فاطمه جووووووووون سلاااااااممم


امروز چطوری ؟؟؟؟

منظورم.. هیچی بعد بهت میگم...

راستی یه مسابقه قرار بود بزاری؟؟ یادته...

نچ...


ما همه مثل هم هستیم...ما همگی خل هستیم:دی

سلااااااااااااااااااااااااام لیلیا خانوم پر انرژی...

خوبیم...

خوشحالم که یکم حال و روزت شاد تر شده...امیدوارم بخوای که پایدار بمونه برات...

مسابقه؟
نه...چه مسابقه ای؟
یادم نیست اصا...

لیلیا سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 15:12



این جا موند!

خواننده در حدس زدن شکلک هم عاقل می باشند

فریناز چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 05:35

سلام عرض شد بانو

نیگا خواب نداریم اصنا

به به فریناز خانوم گل

سلام به روی ماهتون

تو خواب نداری فسقلی؟

من این موقه ی صبح سره جام داشتم کیف میکردم که خوابم...کلا خواب دمه صبح تا طرفای 8 صبح رو خیلی دوست دارم
دلتم بسوووووووووووزه

مهدی چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 08:58 http://mahdifm62.blogfa.com/

سلام دوست قدیمی و التماس دعا

سلام دوست قدیمی سنگ صبور....

ممنون که میاین...

محتاجم به دعا...

لیلیا چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 23:22 http://yeksabadsib.blogfa.com/

مسابقه حدس زدن فامیلی...

چه زود یادت رفت!

بیخیال...


***

منم... امیدوارم این حال بی تفاوت شدنم پایدار بمونه..

**

و به شما خواننده ی عزیز باید گفت ایـــــــــــــــــول!

بابا شکلک ها رو هم حدس میزنید!

بانو....

آها...
اصا پاک یادم رفته بود

حالا همچین چیزه قشنگی هم نیست فامیلی من...
اینو دوستانی که میدونن می تونن گواه بشن

****
فقط سعی کن خودتو گول نزنی...فقط بی خیال شو..ولی خودتو گول نزن...اگرم یادت باشه همیشه در حرف زدن باهات صاف و صادق حقیقتو بهت گفتم...یادته؟

****
دیگه ما اینیم دیگه!!

ما متعلق به همه ایم اصا

بله بانو؟

خانم معلم پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 00:06 http://khanommoallem.blogfa.com/

سلام فاطمه بانو خوبی؟

نه... چرخ و فلک نه...

من از چرخ و فلک می ترسم...

اصلا از ارتفاع میترسم... سرم گیج میره وقتی اون پایینو نگاه میکنم...

بچگیام اینجوری نبودم آآآآآآآآآ... اون موقه ها یه درخت انجیر خیلی بزرگ تو حیاطمون داشتیم مث چیییییییی!!! میرفتم از رو شاخه هاش بالا اونم شاخه های نازک... فک کن...

ولی الان میترسم...

سلااااااااام به روی ماه خانوم معلم عزیز....

من عاشق ارتفاعم...کلا حس پرنده ها رو دوست داشتم همیشه...

ولی خب می تونم بفهمم اگه کسی ترس از ارتفاع داشته باشه و اون بالا قرار بگیره چه حالی میشه...

واسه همینم ترس ار ارتفاع ازون دست چیزاس که شوخی موخی برنمی داره...


آخ آخ گفتی بچگی...یادمه منم یه سرتقی بودم که خد نداره...
یه درخت انار داشتیم تو حیاط زمان بچگی هامون...من همش بالاش بودم
یا وقتایی که میرفتیم توت بخوریم منو میفرستادن بالا درخت...
انقده کیف میداد...
ولی خب فقط یه بار خیلی مامانمو اذیت کردم وگرنه بچه ی شری نبودم...

یه بار تابستون یادمه ازونجایی که عشق دوچرخه سواری بودم(شاید یه بار نوشتم) داشتم دوچرخمو درست می کردم که دست راستم لای سیم پره های دوچرخه گیر کرد...نمی دونی چه وضعی شد...

یادمه مامانم انقد هول کرده بود که حد نداشت...آخرشم عموم اومد دستمو کشید بیرون...
ولی تا یک ماهی دستم پر از بخیه اینا بود

یادش بخیر

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.