ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب...
صدای باد می آید...
زوزه می کشد و با همه ی وجود می لرزم...خسته می شوم از درس خواندن و می روم روی پشت بام...با وجود شدید بودن باد...می روم تا تمام دل مشغولی هایم را به دست باد بسپارم و رها شوم...هر چند که امروز تو رهایم کردی...
باد می وزد و من را با تمام وجود تکان می دهد...حس می کنم الان است که از زمین بلندم کند و در میان هوا برای خودم تاب بخورم...
دستانم را باز می کنم و سرم را رو به آسمان می گیرم و زل میزنم به ماه...به ماهی که همین روزهاست که کامل شود...باد تکانم می دهد و من عین خیالم نیست...تنها زل زده ام به ماه...و دستانم را باز کرده ام...
حس می کردم الان است که ماه از آن بالا بیفتد در آغوشم... دستانم را باز کرده بودم و آغوشم پذیرای ماه بود...
ماه من...بیا...بیا ...
برایش حرف زدم...آن هم در حالی که ماه در آغوشم بود...
خدا بود و من بودم و ماهم و یک عالمه باد...
چقدر دوست نداشتم آن لحظه ها تمام شود...
همیشه باد را دوست داشته ام...
یک جور ابهت دارد که به من احساس غرور می دهد...یک جور اقتدار....اما اقتدارش اقـــــــتدار است...واقعیه واقعی...پوشالی نیست...
چقدر خلوتمان را دوست داشتم...
برایش حرف زدم و او هم تنها نگاهم کرد و هیچ نگفت...تنها و تنها گوش داد...گوش داد و اجازه داد فاطمه اش سبک شود...
آرام شود...
فاطمه اش
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالی شد...
رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شد...
+در این شب سرد بیدارم ُ و بس
دلتنگ توام درگیرِ قفس
با هر چه صدا با هر چه نفس
فریاد از تو ای عشـــــــــــــق
...
خاموشم و سرد با یادِ تو من...
...
*مدتی ترجیح میدم دور باشم از فضای مجازی...و امتحاناتم بهانه ی خوبی شدن برای این دور شدن و فاصله گرفتن...
تو این مدت کم شدن حضورم در خونه هاتون رو ببخشید...
میام و می نویسم اما کمتر و ساکت تر از همیشه....
ســـــــــــــــبز باشید....
باد نوازش های خداست... شک ندارم بهش




دوس دارم موهام باز باز باشن و برم تو دل باد... چقد خوب که توام بادو دوس داری حتی به خاطراون اقتدار واقعیش
خوش به حال خدا و تو و ماهت و یک عالمه باد
خوش به حال پشت بومتون
و خدا رو شکر که سبکبالی
خالی و رها شدی و آزاد...
خدا رو شکر
چقد دوس دارم موهام این شکلکی بچرخن و بچرخن و بچرخم و بچرخیمو ....
خب دوس دارم اصن تو چیکار داری؟
برات بهترینو می خوام
ایشالله که موفق تر از همیشه امتحاناتو می دی رها بانو
اوهوم باد نوازش های خداست...منم شک ندارم بهش...



منم اتفاقا دوس دارم موهام باز باشن و واسه خودشون بچرخن و برقصن ولی خب امروز پشت بوم نمیشد...
زلف پریشانمون رو نمیشد بدیم به دست باد
ولی تو اتاقم همیشه این کارو می کنم...پنجره رو باز می کنم و می زارم واسه خودشون بچرخن...
اتفاقا منم دوس دارم بچرخمو بچرخمو بچرخمو بچرخم...
خودت چیکار داری اصا؟
ممنون...
ولی تو بانوی رهایی...
یادمه اون ترم هی سرک می کشیدی شیطون
چند سال پیش اما یکی دوماهی اصن نت کیلو چند بود؟
آره...راس میگی...سرک میکشیدم...

اینم راس میگی...چند سال پیشا دمه امتحانا اصا همه چی تعطیل بود...وبمو می بستم میرفتم...
چه همرو هم یادشه فسقلی
دلم واسه
ســـــــــــــــبز باشید....
گفتنات تنگ شده بود
می دونی چندین وقته دیگه نگفتی؟
سبــــــــــــــــــــــــــــــــز باشی
دل منم تنگ شده بود واسشون....


خیلی وقت بود...
پس حالا که این طور شد اختصاصی به خودت میگم سبز باشی عزیز دلم
جدا از متنت عکست خیلی قشنگ بود
ممنون
موفق باشی عزیزم... ایشالله که الف شی همرو...
ممنون خانوم معلم
سلام..فاطمه بانوی عزیز...










.ممنونم بابت همه چی.
ای بابا! از دست این امتاحانا
به قول بچه ها :
یه نادون یه کتاب مینویسه ، بیست عاقل نمیتونن بخوننش!
----------------------
...چه فضای خوبی !
چه احساس خوبی...
چه قدر خووب گفتی...
خوشم اومد...فاطمه...
رهایی فوق العاده است.البته از نوع خوبش.
تصویرتم قشنگه..
خوشحالم سبک شدی.خوشحالم...خداروشکر..
ما منتظر مسابقه میمونیما...
مراقب خودت باش.فاطمه. و ما روهم از حالت بیخبر نذار.دختر خوووب.
سلام خانوم خانوما...




فغان از دست این امتحانا
بعله...دوستای شمام اهل دل هستنا
تازه ما که گیره یه مشت نادون خارجکی زبون نفهم افتادیم با این کتاباشون
ممنون...
خوشحالم که خوشت اومده
میگم انقد فامیلی من مهمه؟
اوووووووووووووووووومدم الان یه سر لیلیا خانومی
بادُ دوست دارم یه وقتایِ خاص
مثل وقتی که یه عالمه برگِ خشکیده رویِ درختِ و با یه وزشِ باد همه شون میریزن و رها میشن
وقتی یه گروه پرنده تویِ آسمون دارن پرواز میکننُ باد میادُ همه شونُ میبره یه سمتِ دیگه
یا وقتی تویِ کویر میوزه و جای شنها و تپه ها رو عوض میکنه
وقتی در حالی که چادر رویِ سرتِ قدم بزنیِ باد بیادُ تو چادرتُ سفت بگیری تا از سرت جدا نشه
یا وقتایی که پشت پنجره نشستیُ باد با موهات بازی میکنه
اما یه وقتایی اونقدر شدیدِ که همه چی رو بهم میریزه
مثل طوفان که میادُ خراب میکنه هرچی که سرِ راهش باشه
اگه فک کنم یه عالمه "یه وقتی"ِ دیگه هم یادم میاد
چقدر حرف زدم امشب
زودی برگرد
انشاله همه یِ امتحاناتُ عالی بدی
چقدر خوب می نویسی نازنین...



موندم چرا همیشه سعی نمینویسی همین جوری؟
تک تک این شرایطی که گفتی چقدر قشنگن...
ولی راستشو بخوای تو باد نگه داشتن چادر یخده سخته
ولی خب دوس دارم...
ممنون خانوم خانوما
الان ینی شوما داری درس میخونی آیا؟!





یا...
یا روی پشت بامی خانم پشت بامیان..؟!
به نظرم دومی درسته..
خوب و خوش باشی هر جا هستی
بعله...



نیگا:
معلوم نیس چقد درس خوندم؟
البته الان یه سر اومدم امتحانا ادامه دارن هنوز
اصلش موندس...
توام همین طور
برایت در ارزوی موفقیت و سلامتی دارم فاطمه عزیز
ممنون مژگان عزیز
چقددددر برات خوشحالم
واسه همه چی
ممنونم...
حست رو خوبه خوب درک میکنم
فریناز بی آواتور

ببخشید
جات خالیه اما...
فریناز بی آواتورشم عزیزه
جام سبزه یعنی؟
سبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز سبز بانو



اصا پارکه
با من بودا


سلام فاطمه خانم عزیز
باز هم سپاس ازمهربانی هایتان که منت گذاشتید ووقت
البته یادتان باشدنه بزرگم ونه درس دهنده شاید درردیف شاگردان باشم شاید هم کمتر
ازلطف ومحبت سرکار ممنونم درمورد لینک وبلاگ بنده امیدوارم لطمه به زیبائی مطالب ووبلاگتان نزند.
نه تنها روی این وبلاگ بلکه روی وبلاگ
http://daftaresher.mihanblog.com/
هم که فکر میکنم مدتهای بسیار زیادی است بازش نکرده بودم لینکتان کردم .چون حقیقت خواستم قالب آنرا عوض کنم ازهمان سایتی که سرکار قالب گرفتیددرنتیجه چون شما علت باز کردن آن وب شدید لینکتان کردم
وباز هم سپاگزارم ازحضورتان
شادوبهاری باشید
سلام استاد عزیز...
از محبت شما ممنونم....
برای من مایه ی افتخاره...
سبز باشید استاد