ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالغریب....
امروز بغض کردم...سنگین شدم...اما اشک نریختم...فقط نگاه بودم...می دانم که اشک نریختن ها به ضررم است اما چه کنم که چشمانم یاری ام نکردند...
اما خب ساعت ها روی زمین سرد پشت بام تنهایی هایم دراز کشیدم و به ماه خیره شدم...به ماه که از اول محرم شده تمام چیزی که نگاهش می کنم...
ساعت و سرما برایم بی معنا شده شده بود و من ساعت ها روی موزاییک های سرد غرق ماه بودم و دنیا دنیا حرف که می ماند گوشه ی دلم...شاید روزی گفتمشان...گفتمشان که چه ها گذشت بین من و هلال ماهِ محرم...
بگذار بیشتر نگاهت کنم هلال کوچکم...
شب ها دیگر همیشه نگاهت می کنم...
...
یه وقتایی تو ماهو می بینی
یه وقتایی یم اون تو رو می بینه
ولی قشنگیش می دونی به چیه؟
اینکه ماه بخواد که تو ببینیش
ااااااا

چی گفت فریناز...
راس میگی ولی بانو
دیگه م نمی ری روی موزاییکا بخوابیا! نمی گی سرما می خوری!!!

هی می خوام عصبانی نشم و فش ندم تو محرمی
مگه می ذارن!
هیییی خدا....
آخه نمی دونی چه حالی می داد...نبودی که...

سرد بود
حالا شما از دست من عصبانی نشو...باشه بانو؟
بگو باشه...
و اما

بهتون 19 می دیم
حالا بوگو چرا
یدونه ی جا انداختی!
بگرد پیداش کن خودت به من چه
کجاش بود دقیقا؟؟
ما که نفهمیدیم
ژاکتم داشتین دیگه؟!!!
اتفاقا ژاکتم پایین بود رو تختتم...
فقط یه لباس تنم بود...
هی
این هی رو من باید بگم با اون کار صبحت...
هیچ وقتم یادم نمیره
بد بد بد
حالا دیگه ما بد شدیم؟
انقده منتظر شدیم سرمون درد گرف
برای همین هم اون کارو کردی دیگه؟