ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هو الغریب...
آماده شدم برای سفر...همان سفر عشقی که مدت ها بود در حسرتش بودم...حرف زدن از حس هایم واقعا برایم سخت است...مخصوصا اولین باری که چشمانم به گنبد ها می خورد و برای لحظه ای در جای خود می ماندم...
اولین بار چشمانم به گنبد شاه نجف افتاد...او که به قول شهریار نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت...
جایی که کوفیانش هنوز بار بی وفایی هایشان نسبت به این خاندان را به دوش می کشند...
از درد غربت او حرف زدن خیلی سخت است...او که سر در در چاه میبرد و با چاه درد دل می کرد در دل شب...
آرام آرام خیابانی که می رسید به حرم را طی می کردیم و من در طی راه آرام آرام اشک می ریختم و لحظه ای را هم برای نگاه به آن گنبد زیبا از دست نمی دادم...وقتی مداح کاروان گفت که خوش بحال آن هایی که اولین بار است می آیند نا خواسته اشک های آرامم تبدیل به گریه هایی شد که آن ها را برای این سفر جمع کرده بودم...
اشک های نیامده ای که گذاشته بودمشان برای همین روز مبادا...
3روز در کنار شاه نجف بودیم...
آماده میشدیم برای کربلا...جایی که هر کس که به آنجا میرود و بر می گردد خواهد گفت که تمام سختی های سفر را به جان خواهد خرید تا بار دیگر فقط قدر یک نفس عمیق در آنجا باشد...
در راه صدای قلبم را می شنیدم...تپش هایش تند و تند تر میشد...
تند بزن قلب من!!! اینجا باید قلب ها بتپد...تو هم تا می توانی تند بزن قلب من...
آخر اینجا کربلاست قلب من...
بالاخره رسیدیم...رسیدیم اما هنوز باورش سخت بود برای منی که تا بحال چشمانم ندیده بود آن همه زیبایی را...
آرام آرام مسیر را پیاده طی می کردیم...هر کس در حال خودش بود...سرم پایین بود...کوچه ای بود که می رسید به حرم حضرت ابوالفضل...باز هم وقتی دیدم در جای خودم ماندم...نزدیک غروب بود و می رفتیم برای نماز مغرب در روز شهادت امام جعفر صادق...
و در این میان قلب من پر تپش تر از همیشه اش بود...رسیدیم به بین الحرمین...
بالاخره چشمانم دید...چشمانی که فکر نمی کردم روزی ببیند...
به چشمانم فرصت داده بودم هر چه می خواهند ببارند...
فرصتی قدر تمام اشک های نیامده ی این 22 سال زندگی...
خوب هم باریدند...رفتیم داخل حرم امام حسین...چشمانم 6گوشه ی حرمش را از دور دید...در جایم خشک شدم...
کمی آن طرف تر چشمانم افتاد به جایی که به آن می گویند گودال قتلگاه...دیگر گریه هایم با صدا شده بود...
آن جا اشک ها بی خجالت می آیند...چه خوب!!!
در بین آن همه شلوغی نشستم...نشستم و بلند بلند گریستم...
خدایا چه داشت بر سر احساسم می آمد؟؟؟
من بین این همه شلوغی این گونه گریه کنم؟؟ از من بعید بود...من که هیچ گاه اجازه نداده بودم هر کسی اشک هایم را ببیند...چه برسد به هق هق هایی که مخصوص خلوت های شبانه ی خودم بود...
هر چند آن جا همه مات او هستند...کسی به دیگری کاری ندارد...
گریه در کربلا آن هم در مقابل ثارالله...قدر تمام وقت هایی که می خاستم در این سه روز نگاه کردم...همه جا را خوب نگاه کردم تا همه چیز را به خاطر بسپارم...به خاطر بسپارم که با چشمانم چه ها که ندیدم...
چه در حرم امام حسین چه حرم حضرت ابوالفضل...
در آن سه روز مرگ حتی تا فاصله ی 500 متری ما هم آمد...اما آن جا ترس از مرگ بی معناست...آن جا مرگ بی آبروست...
حرف ها و حس های نگفته ی زیادی برایم مانده از این سفر...
سخت تر از همه توصیف حس روز آخرم در کربلاست...نه میشد ماند نه میشد رفت...
مانده بودم بین ماندن و نرفتن...همه چیز گواهی میداد که این سفر رو به پایان است...باید رفت...اما چگونه؟
چگونه میشد دل کند؟
دلم را خالی کردم...خالی از هر احساسی...خالیه خالی...
گرچه دلگیر بودم از چشمانم که در روز آخر نمی باریدند اما احساس سبکی میکردم...
دلم را گره زدم به 6 گوشه اش و آمدم...دلم را در 6گوشه اش گذاشته ام...
دلکم آبرو داری کن...
بمان در همان جا که جایت خوب است...
مبادا برگردی...همان جا بمان دلکم...
....
...
سلام زیبا و با احساس بود وبلاگ خوبی دارین با ما تبادل لینک می کنید فاطمه خانوم
سلام...
ممنون...
خدمت میرسم اول...
سبز باشی
...
...
...
خشوع و خضوع تو در زیارت بندگان صالح خدا چه بی بدیل و چه شکوهمند بود و بی گمان نوری از یقین در قلبت درخشیده است ...
سلام فاطمه جان
زیارت قبول
سلام...
قبول حق...
اگر این گونه باشد که بهترین توشه را آورده ام از این سفر...
امیدوارم که این گونه باشد ر ف ی ق عزیز...
سبز باشید
دوباره و چند باره بری.. زیبا نوشتی
قبول باشه.
و در وجوت پایدار باشه این دیدار.
ممنون...
امیدوارم قسمت همه بشه
این هم دقیقا همون چیزیه که میخام...پایداری این دیدار..
ممنون بابت نکته ای که اشاره کردید...
سبز باشید
سلام بانوی دریا



زیارتت قبول بانو جان
یه پوستر بزرگ از بین الحرمین و دو گنبد دارم.هی میرفتم نگاهش می کردم می گفتم فاطمه الان اینجاست ...فاطمه الان اونجاست...الان داره شیش گوشه رو از نزدیک می بینه... الان داره تو بین الحرمین راه میره... الان ایستاده بین دو گنبد... الان رفته دم اون مغازه هه داره سوغاتی میخره
خلاصه تو رو تجسم کردم تو عکسی که سال ها پیش گرفته شده از اونجا
مامانم می گه این عکس هیچ حسی به آدم نمیده... تا نری نمی فهمی ! اما من با همین عکس هم خلوت های زیادی را داشتم... با هق هق
نمی دونم وقتی رفتم منم کربلا دیگه این عکس راضیم نمی کنه!
اگه برم و بیتاب بشم چی؟
بانو...
من با یه عکس و تجسم میرم تا ورای این زمین
تو تا کجا رفتی وقتی ایستاده بودی تو بین الحرمین و تو تا گنبدو نگاه میکردی؟
بانو ...
زبونم بند میاد وقتی بهش فکر میکنم...
یعنی میشه یه زمانی ... منم...
خوشحالم که کربلایی شدی... خیلی خوشحالم
سلام....
راستش منم هم تا مدت ها با عکس و سایتی که تو لینک هام هست زندگی می کردم...
چه روزهایی که زل می زدم به مانیتوری که داشت پخش زنده حرم حضرت ابوالفضل و امام حسین رو نشون می داد...
راستش الان بسشتر برام شبیه یه رویاست...یه خواب شیرین...جس می کنم اون چند روز رو خواب بودم...یه خواب خوب...
ولی به جرات می تونم بگم آدم حسی که قبل رفتن داره زمین تا آسمون فرق داره با وقتی که خودت داری با چشمات می بینی...
مخصوصا نگاه اول...هیچ وقت فراموش نخواهم کرد...فکر می کنم دیگه هیچ وقت اون حس تکرار نشه...
حسی که نا خودآگاه تو رو به زانو در میاره...
فقط همینو می تونم بگم بانو...فقط همین...
منم خوشحالم...امیدوارم یه روزی تو ام تو وبت به هممون بگی که داری میری ...به همین زودی ها...
دلتو

خوب جایی جا گذاشتی بانو جان
به ۶ تا گوشه گره زدن کم نیست... دیگه اگه یکی از گره ها هم باز بشه تا بره سراغ دومی هنوز دلت وصله بهش... اونوقت میتونی اون گره ی باز شده رو دوباره ببندی
دله دیگه... گاهی میبُره از همه چی...اما جایی گذاشتیش که فکر نکنم حالا حالاها ببُره...
اگه دل تو بوده رسم آبرو داری رو بلده
خیالت راحت
اما
حواست جمع
الان بیشتر از ماها که تو پاکی ها نفس نکشیدیم مسئولی
دیگه کربلایی شدی... اونم توی ۲۲ سالگی...
کم نیست فاطمه
به خدا کم چیزی نیست
آره...
جاش خیلی خیلی خوبه...
فقط امیدوارم که بی آبروم نکنه...
من همه ی آبروم رو گرو دلم گذاشتم و عهد کردم که دلم هیچ وقت بد نشه...هیچ وقت...یا به قول تو ببره...
دوست ندارم بی آبرو بشم...
آره...این احساس مسئولیت رو قبول دارم...
امیدوارم خدا درکش رو بهم بده...
امیدوارم...
سوغاتی یامو یادت نره ها


کلی روز شماری کردم بیای سوغاتیام سالم برسن اینجا
جدی میگما
منتظریم
چششششششششم....
جدی میگم...
شنبه روز شهادت امام صادق.... چه قدر شبش که شد دلم گرفته بود... یادش به خیر... همش تو راه بودیم...اما شبش... دلم... یادمه چقدر دلم می خواست اون لحظه به یاد من بودی...واقعا نیاز داشتم
اونجا به یادت بودم...به یاد تموم کسایی که بهم التماس دعا گفته بودن...برای همشون هم دعا کردم...
مخصوصا همون شب...چون اولین باری بود که چشام داشت می دید کربلا رو...
من هنوزم از یاد آوری حس اون شبم این جوری میشم...
فاطمه عزیزم!سلام
قبول باشه.خوش به حالت.
منم دنبال یه همچین فرصتی ام.
برام دعا کن پیش بیاد.
سلام...
قبول حق...
ایشالله که پیش میاد برات به همین زودی ها...
سبز باشی
سلام بانو
زیارتت قبول
خوش به سعادتت
نتونستم ادامه نوشته هاتو یخونم چون اشکهام نمیذارم
کاش توی خونه بودم و راحت گریه میکردم
امیدوارم روزی قسمت ما مشتاقان هم بشه
شاد و سلامت باشی بانوی دریایی
سلام...
می فهمم بانو...
ممنونم که خوندی...
توام همین طور باشی بانو نازنین...
سلام
آخرین آپم چند تا سوال داره ک دوس دارم شما هم پاسخ بدید و خوب میشه اگر به دوستانتونم بگید که بیان و پاسخی به سوالات بدن . فقط لطفا به دوستاتون خبرشو بدید . ممنون
التماس دعا
یا حق
سلام...
چشم خدمت میرسم و می خونم حتما...
محتاجم به دعا...
سبز باشید...
رفتی و اومدی بی من اما!!!
ایشال منم میرم با تو اما
ایشالله بانو...ایشالله...
سلام فاطمه خانم..زیارت قبول...ایشالا که سفر هر سالتون باشه..چقدر زیبا ازش حرف زدیدو نوشتید..هر چند مطمئنا اون حسی که داشتید خیلی فراتر از اینه که بخاید توصیفش کنید همونجور که حسش کردید....
سلام...
ممنونم ...همین طور قسمت شما بشه...
درسته...اون حس اصلا تو قالب کلمات نمیومد...
خوشحالم که حسش کردم...
سبز باشید
با این احساس، چشمها، و نگاهی که توصیف کردید چقدر زندگی طعم دلنشین تری داره ...
و دلدادگی رسم عاشقان و بزرگان است ...
سلام ...
ما که به آنجا راهی نداریم؛
ممنون از شما که ما رو هم در این سفر شریک کردید ...
سلام...
چه خوب که یه آدرسی از خودتون گذاشتید...
ممنون...
نه این طور نگید...ایشالله قسمت شما هم میشه...
مطمئن باشید...
سبز باشین
فاطمه جان واقعـــا زیبا بود. این همه احساس قشنگ ستودنیه. خوشا به سعادتت دوست من.
دعـــاکن آقا هممونو بطلبه.
التماس دعـــا دوست آسمونیه من.
خوشحال میشم به منم سر بزنی.
واقعـــاوبلاگتو دوسدارم.
خوشحـــال میشم تبادل لینک کنیم.
منتظرتم
سلام...
ممنونم بانو...
ایشالله قسمت همه اونایی که دوست دارن بشه به همین زودی...
چشم خدمت میرسم...
چشم...
سبز باشی...
...؟؟؟
سلام فاطمه جان


این روز و بهت تبریک میگم
موفق و سلامت باشی
سلام...
منم این روزو بهت تبریک میگم...مخصوصا شما که خیلی نزدیک امام رضا هستید...
خوش به حالت که مشهدی بانو...
سلام
خیلی به دعاتون نیاز دارم. توروخدا برای داداشم دعاکنیدو
منتظرتونم[گل]
سلام...

چشم...
سلام
آپـــــــــم. منتظرحضور پرمهرتون هستم[گل]
سلام...
چشم...خدمت میرسم بانو...
سلام عذر میخوام دوباره مزاحم شدم..میدونی چیه منم رفتم کربلا ولی میدونید چیه مظلومیت مولا علی از همه ائمه علیهم السلام بیشتر بود ..اگه مسئله غدیر برای انها بازیچه نمیشد وسقیفه پیش نمی امد وبه علی ظلم نمیشد مسئله صلح امام حسن علیه السلام وشهادت غریبانه امام عشق و72 یار عاشقش را وووووونمیدیدیم...ایت الله بحجت می فرمودند که اگه بخوای بدونی که ایا اقا امام حسین تو رو پذیرفته که بری توی حرمش جوازش اشکه اگه اشک از چشمانت جاری شد جواز رفتن به حرم برات صادر شده..زیارتتون قبول باشه