ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تو آمدی...
آری...تو آمدی...در اوج غم هایم آمدی...
دیدم تو را...آنجا ایستاده بودی...
ایستاده بودی و من را که خسته از تمام دورنگی های روزگار گوشه ای ایستاده بودم نگاه می کردی...
من را که تنها گوشه ای ایستاده بودم نگاه می کردی...
صدایت کردم...
و تو مثل همیشه نگاهم کردی...
اما این بار دلم می خواست بشنوم...دلم می خواست این بار فقط بشنوم...تو بگویی و من بشنوم...
دلم می خواست جای تمام نگاه هایم فقظ بشنوم...
منتظر بودم...
منتظر صدایت و شاید طبق عادت همیشگی ام منتظر نشانه ها...
منتظر نشانه ای که پیامی از تو برایم بیاورد...
باز هم صدایت کردم...
خواستم که برایم بگویی و من سراپا گوش شوم...
از سکوت خسته بودم... دلم فریاد می خواست...
دلم دو کلمه حرف حساب می خواست...گوشم از تمام حرف های به ظاهر خوب ولی بی معنا پر بود...
دلم دو کلمه حرف راست می خواست...حرفی که بوی ریا و دروغ ندهد... دو کلمه حرفی که برای عمری کافی باشد...
دو کلمه حرفی که مرا سیراب کند...
اما ...
این بار هم فقط سکوت بود...
من سراپا فریاد بودم و تو سراپا سکوت...
من خروشان بودم ولی تو مثل همیشه آرام...
وقتی آرام تر شدم ...
باز هم تو را دیدم...
فکر می کردم مرا تنها بگذاری اما مثل همیشه مهمان خنده هایت شدم...
انگار آبی روی آتش درونم بود... لبخندت...
تازه فهمیدم آن دو کلمه حرف حساب چیست....
تازه فهمیدم که حضورت و بودنت در تمام لحظه هایم همان دو کلمه حرف حسابی بود که مدت ها دنبالشان بودم...
حضورت مرا بس است برای تمام عمرم...
حضورت و لمس تو در تمام لحظه هایم همانند نفس با من است...
پس باش... همیشه باش...
سبز باشید...
سلام فاطمه خانوم.
خوبین خواهر خوبم؟
شرمنده که اون وبلاگ بروز نمی شه!
این وبلاگ رو هم با روز و زحمت به روز می کنم! بس که مشغله فکری. کاری و درسی دارم.
اما امیدوارم بتونم گروه رو حفظ کنم و نگذارم دوستان پراکنده بشن.
به نام ارام دلها
سلام دوست عزیز
بروزم ومنتظر یه نگاه از سوی شما
بیا و این خسته رو با نیم نگاهی شاد کن
یا علی